دسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها

چه بر سر من آمده؟ دیگر از دوریت نمی‌ترسم از اینکه نیستی و از ترس نبودنت نمی‌هراسم و نمی‌میرم. چه بر سرم آمده؟ که به وقت خدا‌حافظی اینچنین بی‌باک از تو رُوی بر می‌گردانم و از ترس دلتنگی و دوری بارها و بارها سر بر نمی‌گردانم. راست
باید به شدت کوبید وقتی که نمی توان مجاب کرد . برای سناتور نمودن شخص یک روز و برای تبدیل نمودن او به یک کارگر ده سال وقت لازم است . دوست داشتن یک موجود در این است که پیر شدن با او را بپذیریم...
خوزه آرکادیو بوئندیا از آئورلینا پرسید: -امروز چه روزیست؟ آئورلینا پاسخ داد: -سه شنبه خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: -خودم هم همین فکر را میکردم ، ولی نمیدانم چرا ناگهان پی بردم که امروز هم مثل دیروز دوشنبه است. به آسمان نگاه کن ! به دیواره
ضعیف،سخیف،بی محتوا و...دیگه کلمه ای برای توصیفش به ذهنم نرسید! نوسنده هیچ چیزی برای دفاع از خودش باقی نگذاشته...اول که اسم کتاب رو دیدم به خودم گفتم اینم یه چیزی تو مایه های کارهای سبحان میتونه باشه،اما واقعا کتابی به این ساده لوحی و بی مح
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود! می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. [b]می گری
نگاه کن آنجا، آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان نمی خُورم، گندمچیز بی فایده یی است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلی ام کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است، مَرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد، دوس
سینمای تارانتینو دیوانه کنندس...ادم رو مجذوب خودش میکنه...و به جنون نزدیک... سپاس از دوست اپلود کننده... فقط اگه اسمش رو میگذاشتید [b]جانگوی رها شده از بند[/b] خیلی زیباتر بود...!!
جای مـردانِ سـیاست، بِنـشانید درخـت، تا هــوا تازه شود...! سهرابِ سپهری...
ﺭﻭﺑﺎه به شازده کوچولو ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﻡ ... ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮ. ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺍ ﺍﻫﻠﯽ ﮐﻨﯽ ﻫﺮﺩﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺷﺪ . ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﻫﻤﺘﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻧ
کسی چه می‌داند، شاید این دنیا،جهنمِ سیارهءِ دیگری باشد...! "دنیای قشنگ نو"

عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک