رسته‌ها

هادی صداقت(صادق هدایت)
(1281 - 1330)

نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی
اطلاعات:
نام واقعی:
صادق هدایت
تاریخ تولد:
1281/11/28
محل تولد:‌
تهران
جنسیت:‌
مرد
ژانر:‌
رمان و داستان کوتاه
تاریخ درگذشت:‌
1330/01/19 (49 سالگی)
زندگی‌نامه
صادق هدایت (متولد: ۲7 بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران، مرگ: (خودکشی با گاز) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجاره‌ای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس) نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.آخرین اثر وی توپ مرواری که در سال 1326اجازه چاپ نیافت و در 1358 با نام مستعار هادی صداقت چاپ شد. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعه ۸۵، در پاریس واقع است.
بیشتر
ویرایش

کتاب‌های هادی صداقت(صادق هدایت)
(67 عنوان)

4 امتیاز
از 5 رای
صبح صادق مهرداد مهرین

آخرین دیدگاه‌ها

تعداد دیدگاه‌ها:
1



"بوف کور"، داستان زندگی و بخشی از خاطرات یک انسان رنجور و منزوی است که در دو بخش و به صورت راوی اول شخص روایت میشود. کتاب بوف کور با این جملات مشهور آغاز میشود:


" در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند ‌- زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است - ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین، پس از مدتی بر شدت درد می افزاید…"


بخش اول: راوی نقاشی منزوی و تنهاست که کارش نقاشی روی قلمدان است و تنها یک نقش را روی قلمدانها می‌کشد: دختری با لباس سیاه که شاخه ای گل نیلوفر آبی را به طرف پیرمردی گرفته است که شبیه جوکیان هندی است و زیر درخت سروی چمباتمه زده است، و بین آنها جوی آبی فاصله انداخته است.

- یک روز سیزده‌بدر، راوی از سوراخ دیوار خانه اش ـ که یک خانه کوچک دورافتاده و خارج از شهر است ـ منظره ای عجیب میبیند: در بیابان نزدیک خانه اش پیرمردی قوز کرده در زیر درخت سروی نشسته و یک دختر جوان استاده و به او گل نیلوفر کبودی را تعارف کرده است.

- راوی از همان روز شیفته چشمان جادویی آن دختر میشود و به قول خودش، نوری در زندگی اش تجلی میکند که در روشنایی آن، یک لحظه همه بدبختی های زندگی خود را میبیند.

- از آن روز، راوی روزهای بسیاری را به امید یافتن آن زن اثیری در اطراف خانه اش جستجو میکند تا اینکه یک روز او را در آستانه در خانه اش میبیند که خودش را به راوی تسلیم میکند. دختر به خانه او میرود و همانجا روی تخت او میمیرد. راوی چشم های آن زن اثیری را برای خودش نقاشی میکند تا بتواند برای همیشه داشته باشدشان و بعد، برای این‌که کسی نفهمد یا به قول خودش چشم نامحرم بر آن اندام اثیری نیفتد، او را قطعه قطعه میکند و با کمک پیرمردی خنزرپنزری در گورستان دفن میکند. گورکن، در حفاری اش گلدانی را می ‌یابد که به رسم یادگاری آن را به راوی میدهد. او بعد از برگشتن به خانه در می یابد که روی گلدان، یک جفت چشم درست مانند همان نقاشی خودش، کشیده شده است. راوی تصمیم میگیرد که نقاشی خودش و نقاشی روی گلدان را روبرویش بگذارد و تریاک بکشد. او در اثر کشیدن تریاک به خلسه میرود و در عالم رویا به قهقرا میرود و خود را در محیطی می ‌یابد که علیرغم تازه بودن، برایش کاملا آشناست.


در بخش دوم، روای ماجرای زندگی اش را برای سایه اش مینویسد که با ولع هرچه تمام تر کلمات او را میبلعد. در اینجا راوی مردی است که با زنش (دختر عمه راوی است) و دایه اش که دایه زن او هم هست، زندگی میکند. او در جوانی به خاطر یک توطئه از طرف زنش (زن لکاته) مجبور به ازدواج با او میشود. اما زن هیچگاه خودش را تسلیم او نمیکند. او فاسق های طاق و جفت دارد و این راوی را بیشتر شکنجه میدهد. ظاهر این زن درست همانند آن دختر اثیری در بخش قبل است و مادر راوی یک رقاصه هندی بوده است. راوی در طول این بخش به تقابل خود با رجاله ها اشاره میکند که از نظر او "هر یک دهانی هستند با مشتی روده که از آن آویزان شده است و به آلت تناسلی شان ختم میشود و دائم دنبال پول و شهوت میدوند..."

- جلو اتاق راوی، دکان قصابی است و نیز پیرمرد خنزرپنزری که بساطی از اجناس کهنه دارد. راوی کم کم متوجه میشود که لکاته با پیرمرد خنزرپنزری رابطه دارد و اعتراف میکند که جای دندان های پیرمرد را بر گونه لکاته دیده است. و یک شب به اتاق زنش میرود و بعد از اینکه او را در آغوش میکشد، چون احساس میکند که آن زن لکاته مانند یک مار دور بدن او پیچیده است، با خنجری دسته استخوانی که قبلا آن را دور انداخته بوده است، اما به طرزی شگفت آور دوباره به دستش رسیده است، لکاته را میکشد. و در نهایت خودش را در آینه میبیند که به همان پیرمرد خنزرپنزری تبدیل شده است…



عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.