مسخ، گراکوس شکارچی و داستان های دیگر
نویسنده:
فرانتس کافکا
امتیاز دهید
مجموعه ۵ داستان با عناوین:
مسخ / گراکوس شکارچی / با ترجمه صادق هدایت
مهمان مردگان / شمشیر / در کنیسه ما / با ترجمه حسن قائمیان
مسخ: گرگور سامسا، فروشندهای دورهگرد، یک روز صبح از خواب بیدار میشود و میبیند به موجودی حشرهمانند تبدیل شده است. مسئله اصلی داستان خودِ این دگرگونی نیست، بلکه واکنش خانواده و جامعه به انسانی است که دیگر نمیتواند کار کند و وظیفه اقتصادی خود را انجام دهد. داستان به بیگانگی، تنهایی، وابستگی اقتصادی و این پرسش میپردازد که آیا ارزش انسان به میزان فایدهای است که برای دیگران دارد یا نه.
گراکوس شکارچی: گراکوس شکارچیای است که در جریان یکی از شکارهایش میمیرد، اما کشتی مردگان مسیر خود را گم میکند و او به جای رسیدن به جهان مردگان، برای همیشه میان زندگی و مرگ سرگردان میماند. او وارد شهری میشود و با شهردار آنجا درباره وضعیت عجیب خود صحبت میکند. گراکوس نه کاملاً زنده است و نه کاملاً مرده و همین وضعیت، تصویری کافکایی از انسانی است که حتی مرگ هم نمیتواند به سرگردانی و بیقراری او پایان دهد.
مهمان مردگان: راوی داستان از تجربهای عجیب سخن میگوید: به میان مردگان رفته و در آنجا با جهانی متفاوت از تصور معمول ما روبهرو شده است. فضای داستان بسیار کوتاه، وهمآلود و فشرده است و مرز میان زندگی و مرگ را مبهم میکند. کافکا در اینجا بیشتر از آنکه بخواهد داستانی با ماجرای پیچیده تعریف کند، احساس بیگانگی، فاصله گرفتن از جهان زندگان و مواجهه با چیزی ناشناخته را به وجود میآورد.
شمشیر: داستان بسیار کوتاهی است که حول تصویر و حضور یک شمشیر شکل میگیرد. کافکا از یک موقعیت ساده و ظاهراً معمولی، فضایی مبهم و تهدیدآمیز میسازد و شمشیر را به عنصری تبدیل میکند که میتواند یادآور قدرت، خشونت، خطر و سرنوشت باشد.
در کنیسه ما: راوی درباره موجودی عجیب سخن میگوید که در کنیسه حضور دارد و با وجود آنکه سالهاست آنجاست، کسی دقیقاً نمیداند چیست و چرا آنجا مانده است. موجود کوچک و مرموز، بخشی از زندگی کنیسه شده و حضورش به چیزی میان واقعیت، افسانه و باور جمعی تبدیل شده است. داستان را میتوان درباره ناشناختهای دانست که جامعه با وجود ناتوانی در توضیحش، به حضور آن عادت میکند.
مسخ / گراکوس شکارچی / با ترجمه صادق هدایت
مهمان مردگان / شمشیر / در کنیسه ما / با ترجمه حسن قائمیان
مسخ: گرگور سامسا، فروشندهای دورهگرد، یک روز صبح از خواب بیدار میشود و میبیند به موجودی حشرهمانند تبدیل شده است. مسئله اصلی داستان خودِ این دگرگونی نیست، بلکه واکنش خانواده و جامعه به انسانی است که دیگر نمیتواند کار کند و وظیفه اقتصادی خود را انجام دهد. داستان به بیگانگی، تنهایی، وابستگی اقتصادی و این پرسش میپردازد که آیا ارزش انسان به میزان فایدهای است که برای دیگران دارد یا نه.
گراکوس شکارچی: گراکوس شکارچیای است که در جریان یکی از شکارهایش میمیرد، اما کشتی مردگان مسیر خود را گم میکند و او به جای رسیدن به جهان مردگان، برای همیشه میان زندگی و مرگ سرگردان میماند. او وارد شهری میشود و با شهردار آنجا درباره وضعیت عجیب خود صحبت میکند. گراکوس نه کاملاً زنده است و نه کاملاً مرده و همین وضعیت، تصویری کافکایی از انسانی است که حتی مرگ هم نمیتواند به سرگردانی و بیقراری او پایان دهد.
مهمان مردگان: راوی داستان از تجربهای عجیب سخن میگوید: به میان مردگان رفته و در آنجا با جهانی متفاوت از تصور معمول ما روبهرو شده است. فضای داستان بسیار کوتاه، وهمآلود و فشرده است و مرز میان زندگی و مرگ را مبهم میکند. کافکا در اینجا بیشتر از آنکه بخواهد داستانی با ماجرای پیچیده تعریف کند، احساس بیگانگی، فاصله گرفتن از جهان زندگان و مواجهه با چیزی ناشناخته را به وجود میآورد.
شمشیر: داستان بسیار کوتاهی است که حول تصویر و حضور یک شمشیر شکل میگیرد. کافکا از یک موقعیت ساده و ظاهراً معمولی، فضایی مبهم و تهدیدآمیز میسازد و شمشیر را به عنصری تبدیل میکند که میتواند یادآور قدرت، خشونت، خطر و سرنوشت باشد.
در کنیسه ما: راوی درباره موجودی عجیب سخن میگوید که در کنیسه حضور دارد و با وجود آنکه سالهاست آنجاست، کسی دقیقاً نمیداند چیست و چرا آنجا مانده است. موجود کوچک و مرموز، بخشی از زندگی کنیسه شده و حضورش به چیزی میان واقعیت، افسانه و باور جمعی تبدیل شده است. داستان را میتوان درباره ناشناختهای دانست که جامعه با وجود ناتوانی در توضیحش، به حضور آن عادت میکند.
آپلود شده توسط:
hamid
1387/01/12
دیدگاههای کتاب الکترونیکی مسخ، گراکوس شکارچی و داستان های دیگر
نظرات بقیه رو هم خوندم و دیدم با خوندن یک همچین داستانه نسبتا کوتاه چه همه برداشت های متفاوتی میشه داشت.
یادم هست وقتی مسخ فرانتس کافکا را خواندم ، حس کردم در زندگی خیلی ها شبیه «گره گور سامسا» هستند، یعنی خیلی ها با تکیه گاهی بی هیچ قدردانی به حیات ننگین خود ادامه میدهند.
بعد فکر کردم که اگه منم یه روزی سوسک بشوم و به دیوار بچسبم ، دیگران با من چیکار میکنند؟
به این نتیجه شخصی رسیدم کافکا راست می گوید، گره گور سامسا نمادی هست برای نوعی از انسان
دیگران روابطشان تا زمانی با آنها میخواهند که بتوانند تکیه کنند و نیازهاشان را برطرف کنند
با اینکه هیچ وجه دوست ندارم انسان را اینطور ببینم ولی انگار حقیقتی کتمان ناپذیر هست این واقعیت
بعد یاد فرمایشات تمیستوکل سردار آتنی افتادم که پس از نبرد سالمین و پیروزی احتمالیشان با ایرانیان و خیانت یونانی ها گفته بود : من به چنار مانم که به سایه آن در مواقع احتیاج پناه می برند
واقعا صد افسوس که زودتر نخوندمش
ممنون از شما
به هرحال سپاس