رسته‌ها

زندگی ساده ی آقای پدر و دخترش

زندگی ساده ی آقای پدر و دخترش
امتیاز دهید
5 / 4
با 31 رای
نویسنده:
امتیاز دهید
5 / 4
با 31 رای
داستان از جایی شروع میشه که تیرداد به تازگی از همسر خود جدا شده است و با دخترش به تنهایی زندگی میکند.تیرداد به شدت دختر خود را دوست دارد و حاضر است برای او هر کاری کند.در این بین در زندگی آنهامانند زندگی های خیلیها روزهای شاد و سختی وجود دارد....
این کتاب،یک کتاب اجتماعی و عاشقانه است...!!!
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
shayantayebi
آپلود شده توسط: shayantayebi
۱۳۹۲/۰۵/۰۶
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
262
فرمت:
PDF

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی زندگی ساده ی آقای پدر و دخترش

تعداد دیدگاه‌ها:
37
کتابو خوندم اگه کار اولتونه ک هیچ خیلیم خوبه ک شجاعت بخرج دادین و نوشتید اما کتاب از جهات مختلفی مشکل داشت موضوعی ک انتخاب کردید خوب و تازه اس اما بنظر من خوب بسط داده نشده میتونستید این رابطه رو در قالب ک داستان پرفراز و نشیب تر بگید داستان شما هیچ چیز خاصی نداشت شما حتی رابطه و احساسات بین پدر و دختر را خوب توصیف نکردید احساساتو ب خواننده منتقل نکردید ک البته این موضوع جاهای دیگه مثل وقتی ک مادر کیمیا میمیره هم مشخصه -باید رک بگم ک من رمان شما رو در بعضی جاها رویا ها و خیال پردازی ک از ذهن ی پسر نشات میگیره دیدم (البته من سن شما و تحصیلات و زمینه کاری تونو نمیدونم) این بخاطر مثلا دوستی ها و رابط بیت تیرداد و دوستاشه مخصوصا با خانوما نمیخام بگم همچین دوستی نیس اما شوخیای تیرداد با مریم اونم هر جای مث کافی شاپ یا جلوی دخترش یا رابطش با الناز اینکه الناز بارها بطور مستقیم تکرار میکنه ک من در اختیار توام و..-والبته هیچ پدری نمیذاره ک دخترش از رابطش باخبر بشه حتی با زنش حالا اینکه اون معشوقه در حالی ک مادر بقول خودش خیانت کرده واین کار تیرداد گناهی کمتر از کار مادر نداره در حالت واقعی دختر باید از کار پدرش باندازه مادرش ناراحت بشه و تاثیر بگیره هرچند ک النزو دوس داشته باشه-راستی دختره21سالشه و پدر40!؟؟
سلام. همیشه زندگی ها اینقدر رمانتیک نیست. خیلی ایده ال بود. :baaa:
[quote='mahooooooor']درود جناب طیبی... نام کتاب و موضوعات آن کاملا مرتبط بود امانکته ی قابل توجه در این رمان بیان فضاها و تحلیل موقعیت های مختلف است که به خواننده اجازه همزادپنداری و قرار گرفتن در موقعیت های مختلف را میدهد. این امر تا حدود زیادی در این داستان رعایت شده بود و کم و کاست های احتمالی آن نیز به حتم در نوشته های بعد با پشتکار وهمت شما دوست عزیز برطرف خواهد شد... گفتار داستان پیچیدگی خاصی ندارد و همه چیز به طور کامل و واضح بیان می شود ؛هرچند به نظر شخصی من کمی پیچیدگی و وضوح کمتر داستان را جالب تر میکند و کشش لازمه در مخاطب را برای جذب به سمت و سوی داستان انجام میدهد... کتاب سیر طبیعی و روزمره ی زندگی را دنبال می کتد هرچند که گاهی چالشی مختصر اتفاق می افتد، اما به غیر از آن چیزی نیست... امید است که شاهد نوشته های بهتری از شما دوست عزیز باشیم.... سربلند و پیروز باشید...[/quote] درود... خیلی خوشحالم که وقت گذاشتین و کتاب رو مطالعه کردین! امیدوارم در کتابهای بعدی بتونم بهتر عمل کنم! بازم مرسی از خواندن و نظرتون!
درود جناب طیبی... نام کتاب و موضوعات آن کاملا مرتبط بود امانکته ی قابل توجه در این رمان بیان فضاها و تحلیل موقعیت های مختلف است که به خواننده اجازه همزادپنداری و قرار گرفتن در موقعیت های مختلف را میدهد. این امر تا حدود زیادی در این داستان رعایت شده بود و کم و کاست های احتمالی آن نیز به حتم در نوشته های بعد با پشتکار وهمت شما دوست عزیز برطرف خواهد شد... گفتار داستان پیچیدگی خاصی ندارد و همه چیز به طور کامل و واضح بیان می شود ؛هرچند به نظر شخصی من کمی پیچیدگی و وضوح کمتر داستان را جالب تر میکند و کشش لازمه در مخاطب را برای جذب به سمت و سوی داستان انجام میدهد... کتاب سیر طبیعی و روزمره ی زندگی را دنبال می کتد هرچند که گاهی چالشی مختصر اتفاق می افتد، اما به غیر از آن چیزی نیست... امید است که شاهد نوشته های بهتری از شما دوست عزیز باشیم.... سربلند و پیروز باشید...
[quote='HeadBook']تمومش کردم سعی کن فرهنگ وازگانت رو بسط بدی، کلماتی که تیرداد در داستان و جای جای اون استفاده میکنه کلمات یک مرد 40 ساله که استاد دانشگاه و صاحب نمایشگاهه نیست، بعضی کلمات مثل: قفل، اوکی(صفحه 125-126) ،گلم، کوفت، کوه، پادادن، خیلی تکرار میشه تو متن و این خواننده رو خسته و کسل میکنه. تو قسمت های مثل "BMW رومینا" میشه از "ماشین رومینا" استفاده کرد، جایی در متن گفته میشه "مریم وارد بحث شد و کلی واسه هم Love ترکوندیم" این خیلی خلاصه است، تو داستان یا نباید حرفی زد یا اگه میزنی باید یه سری جزئیات داشته باشه نمونه این حرکتت وقتی تو کلاس درس هست به چشم میخوره که فقط میگه دانشجوها دنبال نمره هستند و سریع گذر میکنه، خواننده نمیدونه چرا داره اینو میخونه، این قضیه در آینده مورد استفاده خاصی داره یا صرفا یه صحنه زائده، باز نمونه همین حرکتترو تو صفحه 187 داریم جایی که پسرک غمگین رو میبینه.. یا بچه ی اونم دوست تیرداد که تو 13 سالگی فوت کرده و و و... وقتی تیرداد میره از دخترش در مورد سیگار سوال کنه میگه: -بتعریف ببینم چه خبر؟ بعد میگه -تو چرا سیگار میکشی؟ این سین جیم کردن درستی نیست، یعنی به صورت کاملا واضح تیرداد ثبات شخصیتی نداره و لحظه تو جلد یه آدم 22-23 ساله است و یه لحظه یه پدر فداکار که حاضره از همه چی برا بچه اش بگذره. کلا هیچکدوم از کارکترهای داستان فکر نمیکنم شخصیت داشته باشند، مثلا اگه ازم بپرسی حسین چطور شخصیتی بود واقعا نمیدونم چطوری جواب بدم، نذاشتی خواننده با شخصیت ها حس بگیریه یا خودشو جای یکدوم قرار بده، یکی دیگه از نقاط ضعف فکر میکنم تعدد شخصیت های داستانته، هر چقدر اشخاص بیشتر و بیشتر بشن و مشکلات زندگیشون با نقش اول داستان گره بخوره خواننده رو گیج تر میکنه مگر اینکه خیلی دقیق شخصیت ها و مشکلاتشون رو دخالت بدی. جمله بندی ها خیلی جاها از چله ات در رفته مثل: "بهنود بهش نگاهی کرد و بدون اینکه باز چیزی بگه رفت بیرون "یا" این ویلاها یه حیاط خیلی بزرگ داشت که تونستیم ماشینارو بذاریم توش، حالا تو همون صفحه 174 ببین چندباز از کلمه ویلاها استفاده شده یا صفحه 186 ببین کلمه یه سریهامون چقدر بد استفاده شده. داستانت نیاز به روغنکاری و ویرایش داره، داستان نرم و دلچسب جلو نمیره، بازم میگم در برخی موارد خیلی به بعضی جزئیات پرداختی و بها دادی (مثلا با همون شلوار راحتی و تی شرت سبزم) بعد چه تو داستان چه تو واقعیت شتر سواری دولا دولا نمیشه، اگر حس میکنی تو داستان باید از بعضی کلمات هر چند رکیک استفاده بشه یا صحنه ی درست بشه کامل و به نحوه احسنت به مرحله اجرا بذارش و اگه فکر میکنی استفاده از برخی کلمات و صحنه ها جایز نیست اصلا استفادشون نکن. البته جدای این مسائل قسمت های خوب هم زیاد داره کار و بهترین صحنه هم از نظر من همون صحنه خودکشی دختر تیرداد در آخر داستانه. بعد این همه نقد منفی میخوام ببینم بازم نای نوشتن داری؟ [/quote] ممنونتم بابت نقدت... فک میکنم بیشترین ایرادی که گرفتی مربوط به نوع جمله بندی ها بود!اصطلاحاتی مثل قفل و.... اصطلاحات امروزیه و تیرداد هم جوون قدیمه البته درست میگی شاید نباید استفاده میکردم...در مورد شخصیت های زیاد هم راست گفتی!ولی از نظر بعضی مواقع جزئیات لازم بود!صد در صد به ویرایش نیاز داره و میخوام توی این هفته برم یه دو سه نشریه واسه چاپ!اتفاقا ایرادایی که گرفتی کاملا به جا بود و واسه کتابهای بعدی استفاده میکنم!بازم ممنون :-)
تمومش کردم سعی کن فرهنگ وازگانت رو بسط بدی، کلماتی که تیرداد در داستان و جای جای اون استفاده میکنه کلمات یک مرد 40 ساله که استاد دانشگاه و صاحب نمایشگاهه نیست، بعضی کلمات مثل: قفل، اوکی(صفحه 125-126) ،گلم، کوفت، کوه، پادادن، خیلی تکرار میشه تو متن و این خواننده رو خسته و کسل میکنه. تو قسمت های مثل "BMW رومینا" میشه از "ماشین رومینا" استفاده کرد، جایی در متن گفته میشه "مریم وارد بحث شد و کلی واسه هم Love ترکوندیم" این خیلی خلاصه است، تو داستان یا نباید حرفی زد یا اگه میزنی باید یه سری جزئیات داشته باشه نمونه این حرکتت وقتی تو کلاس درس هست به چشم میخوره که فقط میگه دانشجوها دنبال نمره هستند و سریع گذر میکنه، خواننده نمیدونه چرا داره اینو میخونه، این قضیه در آینده مورد استفاده خاصی داره یا صرفا یه صحنه زائده، باز نمونه همین حرکتترو تو صفحه 187 داریم جایی که پسرک غمگین رو میبینه.. یا بچه ی اونم دوست تیرداد که تو 13 سالگی فوت کرده و و و... وقتی تیرداد میره از دخترش در مورد سیگار سوال کنه میگه: -بتعریف ببینم چه خبر؟ بعد میگه -تو چرا سیگار میکشی؟ این سین جیم کردن درستی نیست، یعنی به صورت کاملا واضح تیرداد ثبات شخصیتی نداره و لحظه تو جلد یه آدم 22-23 ساله است و یه لحظه یه پدر فداکار که حاضره از همه چی برا بچه اش بگذره. کلا هیچکدوم از کارکترهای داستان فکر نمیکنم شخصیت داشته باشند، مثلا اگه ازم بپرسی حسین چطور شخصیتی بود واقعا نمیدونم چطوری جواب بدم، نذاشتی خواننده با شخصیت ها حس بگیریه یا خودشو جای یکدوم قرار بده، یکی دیگه از نقاط ضعف فکر میکنم تعدد شخصیت های داستانته، هر چقدر اشخاص بیشتر و بیشتر بشن و مشکلات زندگیشون با نقش اول داستان گره بخوره خواننده رو گیج تر میکنه مگر اینکه خیلی دقیق شخصیت ها و مشکلاتشون رو دخالت بدی. جمله بندی ها خیلی جاها از چله ات در رفته مثل: "بهنود بهش نگاهی کرد و بدون اینکه باز چیزی بگه رفت بیرون "یا" این ویلاها یه حیاط خیلی بزرگ داشت که تونستیم ماشینارو بذاریم توش، حالا تو همون صفحه 174 ببین چندباز از کلمه ویلاها استفاده شده یا صفحه 186 ببین کلمه یه سریهامون چقدر بد استفاده شده. داستانت نیاز به روغنکاری و ویرایش داره، داستان نرم و دلچسب جلو نمیره، بازم میگم در برخی موارد خیلی به بعضی جزئیات پرداختی و بها دادی (مثلا با همون شلوار راحتی و تی شرت سبزم) بعد چه تو داستان چه تو واقعیت شتر سواری دولا دولا نمیشه، اگر حس میکنی تو داستان باید از بعضی کلمات هر چند رکیک استفاده بشه یا صحنه ی درست بشه کامل و به نحوه احسنت به مرحله اجرا بذارش و اگه فکر میکنی استفاده از برخی کلمات و صحنه ها جایز نیست اصلا استفادشون نکن. البته جدای این مسائل قسمت های خوب هم زیاد داره کار و بهترین صحنه هم از نظر من همون صحنه خودکشی دختر تیرداد در آخر داستانه. بعد این همه نقد منفی میخوام ببینم بازم نای نوشتن داری؟ :D
[quote='HeadBook']یه عالمه اسم و یه سری اتفاق و یه سری کلمه "فان"نما رو ریختی رو یه برگه و چند تا تکون بهش دادی و سروِش کردی برای خواننده (: من تا اواسط فصل 3 خوندم و بیشتر از اون نشد، بنظرم بزرگترین اشتباهی که کردی این بوده که به عنوان یه پسر 21 ساله خواستی حالات یک شخص 40 ساله رو به نمایش بکشی هیچ اتفاقی تا فصل 3 تموم نمیشه و فقط هی عناصر به داستان اضافه میشن، به جزئیات خیلی پرداخته شده مثل: درآوردن مانتوی سبز یا پوشیدن شلوار ورزشی مشکی و تی شرت زرد که فکر میکنم فقط برای کش اومدن افزوده شده و صرفا نخواستی فضاسازی کنی، بعضی اوقات اوضاع از کنترلت خارج میشده ظاهرا چون تو یه سری قسمت ها اصلا معلوم نیست که کسی داره روایت میکنه داستان رو یا همه چیز داره پیش میآد، استفاده از کلمات انگلیسی اونم به این شکل رو دوست نداشتم و خیلی نکات دیگه... [/quote] مرسی از نقدت :) آخه میخواستم روزای خوب و بد زندگی رو نشون بدم:)ولی کاشکی تا آخر میخوندیش و یه نقد خوب میکردی که واسه کتابای بعدیم استفاده کنم! بازم مرسی واسه وقتی که گذاشتی!
یه عالمه اسم و یه سری اتفاق و یه سری کلمه "فان"نما رو ریختی رو یه برگه و چند تا تکون بهش دادی و سروِش کردی برای خواننده (: من تا اواسط فصل 3 خوندم و بیشتر از اون نشد، بنظرم بزرگترین اشتباهی که کردی این بوده که به عنوان یه پسر 21 ساله خواستی حالات یک شخص 40 ساله رو به نمایش بکشی هیچ اتفاقی تا فصل 3 تموم نمیشه و فقط هی عناصر به داستان اضافه میشن، به جزئیات خیلی پرداخته شده مثل: درآوردن مانتوی سبز یا پوشیدن شلوار ورزشی مشکی و تی شرت زرد که فکر میکنم فقط برای کش اومدن افزوده شده و صرفا نخواستی فضاسازی کنی، بعضی اوقات اوضاع از کنترلت خارج میشده ظاهرا چون تو یه سری قسمت ها اصلا معلوم نیست که کسی داره روایت میکنه داستان رو یا همه چیز داره پیش میآد، استفاده از کلمات انگلیسی اونم به این شکل رو دوست نداشتم و خیلی نکات دیگه...
درود... این کتاب رو خوندم و لذت بردم! یه سبکی بود برای خودش!یه جاهایی هم نیاز به ویرایش داشت.... به امید اینکه بتوانید چاپش کنید!
از نظر من قسمت هایی که کت شلوارپوش میومد محشر بود!
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file