دسته‌ها

نویسنده‌های مورد علاقه

نویسنده‌های بیشتر

آخرین دیدگاه‌ها

[b]حمید عنایت[/b]، متولد 1311؛ در ایران درس خواند و رشته‌ی علوم سیاسی دانشگاه تهران را به پایان رساند. بعد به لندن رفت و از دانشگاه آن شهر درجه‌ی دکتری در علوم سیاسی گرفت و در دانشگاه تهران سمت دانشیاری یافت و به شایستگی ِ مقام استادی رسید
۞ خوش برآی از غصّه، ای دل! کاهل راز؛ عیش خوش در بوته‏ی هجــــران کنند. . .:. . . .:. . . .:. . . .:. . . .:. .
..... .... ... .. .. . [b]پرنده‏ی بدبین، برای شکوفه‏ی شاداب بهاری، همان آوازی را می‏خواند که برای گل پرپر شده‏ی خزانی.[/b] . .. .. .. ... .... .....
□ هوس باد بهـــارم به سـوی صـحرا برد، باد بوی تـــو بیــاورد و قـــرار از مــا برد. هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش، نه دل خســته‌ی بیـمار مــرا تنـها برد. .:.:.:. . . .
۩ مطلبى گر بود از هستى همين آزار بود، ورنه در كنج عــدم آسودگى بسـيار بود. حيرت دل اين قَدَرها جوش ناليدن نداشت، ما همان يك ناله‏ايم اما جهان كهسار بود. دست همّت كرد از بى‏جرأتي‌ها كوتهى، ورنَه چون گل كسوت ما يك گريبان‏وار بود. راح
صاحب [b]سر درد[/b] و رنج گشتم، تا با [b]غــــم عشـــق[/b] یار غارم. :.:.. . . .
□ دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت؛ ندانی قدر وقـت ای دل، مگـر وقتی که در مـانی. :.:.:.... . .
بصیرتم آغاز بیماری است، وای بر قلبم که گناهی ندارد. ای یار! بیمار گشته‏ام؛ آیا مرا به حال خود رها می‏کنی؟ ::.. . . . .
□ ز تــو بــا تــو راز گــویم به زبـان بی‌زبانی. به تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی. چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نماید، رخ همــچو آفــتابت ز نقــاب آســــمانی. تو چه معنی لطیفی، که مجرد از دلیلی. تو چه آیتی شـریفی، که مـنزه
… بیست و سوم دی به امیر که نگاه می‏کنم خودم را می‏بینم که دارم می‏میرم. چرا؟ برای این که در این دوستی، در وجود او چیزی را به امانت سپرده بودم که دارد نابود می‏شود؟ ... حالا دیگر از پرواز چیزی نمانده، و امیر ارسلان نامدار، اسیر قلعه‏ی

عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک