دسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها

وقتی داستان‌های آلیس مونرو رو می‌خونی با خودت می‌گی جون می‌ده واسه اقتباس سینمایی، با کمی دستکاری و دراماتیزه کردن راحت می‌شه ازشون فیلم فارسی‌های خوبی ساخت.
وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوب‌تر به نظر می‌آیند! اغلب متوجه این قضیه شده‌ام، وقتی آدم دلش می‌خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوش مزه‌تر می‌شود.
این داستان، داستانِ زندگی کسی است به نام ادی که از آخر شروع می‌شود. از وقتی که ادی زیر نور آقتاب می‌میرد. شاید به نظر عجیب برسد که داستانی از آخر شروع شود، اما همۀ آخر‌ها، می‌توانند خود شروعی دوباره باشند، ما فقط این را به وقتش نمی‌فهمیم!
ارواح یکی از کتاب‌های مجموعه سه گانهٔ نیویورک به شمار می‌رود که مابین سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۷ منتشر شده [b]شهر شیشه‌ای[/b]، [b]ارواح[/b]، [b]اتاق دربسته![/b] بخشی کوتاه از کتاب: نوشتن کاری است در تنهایی! نوشتن بر زندگی آدم مسلط می‌شود،
فکر کردن به اسپاگتی‌ای که تا ابد در حالِ جوشیدن است، اما هرگز آماده نمی‌شود، واقعا غم انگیز است!
احساسی از غم، همچون خنجری در قلبم نشست! صد حیف چه گونه در این فاصله همه چیز تغییر کرده، از آسمان گرفته تا هوایی که تنفس می‌کنیم، از فصل‌ها گرفته تا رویا‌ها و خواب و شب و روز، همه چیز دگرگون شده!
در بازی شطرنج تصادف و شانس معنی ندارد و تمام جاذبه و زیبایی این بازی، بر این پایه و اساس است که دو مغز، دو فکر، با هم رو به رو می‌شوند، و هر کدام با شیوه و سبک خود سعی می‌کنند به پیروزی برسند و زیبایی و لطف این بازی فکری در اینجاست که مهره‌
در همین لحظه سیگار از گوشهٔ لبش افتاد، تازه فهمید که یه سیگار چقدر سنگینه!
دوره گردی از راه رسید و مشتی بلوطِ برشته از او خریدم، پیرزن گل فروش واردِ میخانه شد و من دسته‌ای بنفشه خریدم و آن را به خانم صاحب میخانه هدیه کردم، و تازه وقتی به فکر پرداخت صورت حساب افتادم و به دنبال جیب کتم که معمولا می‌پوشیدم گشتم، متوج
[b]این زمان بر هر که دل بستم دریغ /// آتش آغوشِ او خاموش بود[/b]

عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک