رسته‌ها

فریدون جنیدی
(1318)

نویسنده - پژوهشگر - مدرس دانشگاه
اطلاعات:
نام واقعی:
دکتر فریدون جنیدی
تاریخ تولد:
1318/01/20
محل تولد:‌
ریوند - نیشابور
جنسیت:‌
مرد
ژانر:‌
فرهنگ و زبانهای باستانی - ایران شناسی
تاریخ درگذشت:‌
0000/00/00
زندگی‌نامه
دکتر فریدون جنیدی ایران‌شناس ، نویسنده و مدرس دانشگاه و از پژوهندگان فرهنگ و زبان‌های باستانی است. زمینه تخصصی فعالیت او شاهنامه‌پژوهی است. فریدون جنیدی، فرزند بکتاش ایرانی، در سال ۱۳۵۸، بنیاد نیشابور را بنیان نهاد و اکنون مدیر بنیاد نیشابور و نشر بلخ است. همچنین بنا به گزارش خبرگزاری مهر، او سال‌ها استاد دانشگاه‌های صنعتی شریف، تهران و کرمان بوده‌است و به آموزش زبان‌های باستان و شاهنامه می‌پرداخته‌است.و اکنون نیز به صورت آزاد و رایگان به آموزش زبان‌های پهلوی و اوستایی و برگزاری انجمن‌های شاهنامه‌خوانی در بنیاد نیشابور مشغول است. وی همچنین بیش از ۳۰ سال از عمر خود را برای ویرایش شاهنامه صرف کرده‌است تا بنا به نظر خود بیت‌های افزوده شاهنامه را از آن‌ها جدا کند و نسخه ویراستهٔ او از شاهنامه به زودی منتشر خواهد شد.
بیشتر
ویرایش

آخرین دیدگاه‌ها

تعداد دیدگاه‌ها:
2

در گفته های جناب جنیدی (با کمال ارج گزاری به ایشان) اشتباه آشکاری هست که برای من یکی جای شگفت بود، آن هم از فردی مانند جناب جنیدی. جالب است که انگلیسی، فرانسوی و جز اینها را با نام «آریایی» یاد کرده است، حال آن که اروپاییان مطلقاً در هیچ کجا خود را آریا ننامیده اند و تنها هندی ها و ایرانی ها در نوشته هایشان خود را آریا خوانده اند. بهتر بود که می گفتند خانوادۀ هندواروپایی.


اما سخن شگفت این است که در این نوشته آمده است: «برای این که عجم در لغت عربی (؟) یعنی گنگ و بیهوش، و اعراب چون زبان ما را در نمی یافتند تصور داشتند ما گنگ و بی هوش هستیم، یا کودن هستیم.»


آشکار هم نکرده است که در کجا چنین تعریفی آمده است. برای «عجم یا اعجمی»، دو چمار آمده است: یک: کسی که غیرعرب است. دو: کسی که در زبان عربی فصاحت ندارد.

ابن منظور در لسان العرب چنین آورده است: «عجم: العُجْمُ والعَجَمُ: خِلافُ العُرْبِ والعَرَبِ... أما العجمی فالذی من جنس العجم، أفصح أو لم یفصح ... هذا رجل أعجمی إذا کان لا یفصح، کان من العجم أو من العرب » (لسان العرب، ۳۸۵/۱۲-۳۸۷)

برپایۀ آنچه در لسان العرب آمده، عجمی به کسی که غیر عرب باشد خواه در زبان خودش فصیح باشد یا فصیح نباشد، اما اعجمی به کسی می گویند که در زبان فصیح نباشد خواه از عرب باشد و خواه از غیر عرب. در این نبیگ ها نیز به همین نمارش شده است:

تهذیب اللغة، الأزهری ۱/۲۴۹

 الصحاح تاج اللغة وصحاح العربیة للجوهری ۵/۱۹۸۱


یگانه برهانی که استوارتر از همه است، آیه ۱۰۳ از سوره شریفه نحل است:

وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ ۗ لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهَٰذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ

«مى‌دانیم که مى‌گویند: این (= آیات) را بشرى به او مى‌آموزد. زبان کسى که به او نسبت مى‌کنند عجمى (= غیرعرب) است، حال آنکه این زبان عربى روشنى است»


به هر روی، این اشتباه در دهان منتقدان نیز مانند آب نبات می چرخد. البته از ایشان به دور نیست، اما از جناب جنیدی به دور بود.



 

شاهنامه و فردوسی از نگاه فریدون جنیدی

فریدون جنیدی


به نام خداوند جان و خرد

شاهنامه ی فردوسی، برآیند یک خیزش یکسد ساله ی جان ایرانیان و فرهنگ ایرانی در شمار می آید، برای باز یافتن یا بازشناختن فرهنگ نیاکان و زندگی نیاکان و برای نیرو گرفتن و ایستایی در برابر یورش هماره ی بیگانگان که در هنگام بنی امیه و بنی عباس سیسد سال همه ی ره آوردهای فرهنگ ایرانی را به ریشخند می گرفت و جان و روان ایرانیان را بر باد می داد.


ایرانیان که بر بنیاد پیشینه ی فرهنگی و آیینی خویش، بسیار زود دین مبین اسلام را دریافتند و بر بنیاد همان فرهنگ، به کار فراهم آوردن ترجمه و فرهنگ و دیوان و دفتر برای دین تازه ی خود پرداختند، و در همه ی زمینه های فرهنگی؛ این کوشش را دنبال کردند و با فرهنگ خویش دین خویش را به جهانیان نمودند و راه را برای گسترش آن در زمینه های فرهنگی گشودند.


نرم نرم به این اندیشه رسیدند که اگر دین اسلام دین برادری و یگانگی است و اگر پرهیزگارترین دینداران، گرامی ترین آنان در برابر خداوند هستند پس این انبوه ستم و بیداد و بیگانگی را، که از سوی بنی امیه و بنی عباس بر ما می رود، نمی باید از سوی دین بازشناختن و بازدانستن ...؛ پس اگر خیزشی در برابر مهمانان نامهربان روی دهد آن را نیز نمی باید خیزش در برابر دین در شمار آوردن، چنین بود که خیزش در زمینه های گوناگون روی می داد.


نخست، خیزش جنگی بود که بیشتر آن ها با شکست روبرو می شد و پیروزترین آن ها که خیزش ایرانیان در برابر بنی امیه و گزینش دستگاه بنی عباس برای فرمانروایی کشورهای بزرگ اسلامی به شمار می رفت خود با شکستی تلخ روبه رو گردید، زیرا که بنی عباس با به کار گرفتن همه ی نیروهای ایرانی در برابر ایرانیان ایستادند و یکایک نیرودهندگان ایرانی را از پای درآوردند و یکایک فرزندان خاندان پیامبر اسلام را آزار دادند یا کشتند.

چون چنین شد، ایرانیان در اندیشه ی خیزش در زمینه های دیگر افتادند که پدید آمدن عرفان اسلامی ایران و پیدایی دستگاه دانش ایرانی که به برترین پایگاه ها رسید، پیدایی شعوبیه که برای سربلندی ایرانیان می کوشیدند، و پیدایی یک جنبش دامنه دار برای بازشناختن فرهنگ و تاریخ ایران باستان که سرانجام شاهنامه فردوسی را پدید آورد.

هر یک از این کوشش ها به هنگام خود به پیروزی هایی دست یافت، برای این که دیده می شود که پدیده ای که در کنار دین اسلام پدید آمد که با فرهنگ همراه شد یک اندیشه نبود، بلکه در آغاز که به نام تصوف شناخته می شد اما کم کم صوفیان ایرانی به این شاخه از اندیشه پیوستند و گفتارهای بلند گفتند و سروده های بلند سرودند و یک غلغله ی عشق و عرفان تازه در جهان اسلامی پدید آوردند که هنوز که هنوز است جهانیان از آن سر مست اند.


عرفان ایرانی یک پدیده ی بزرگ است که ایرانیان، برپایه ی قرآن و آیین اسلامی با نگرش به فرهنگ پیشین خود آن را کم کم به نیرو رساندند چنان که بعدها عارفان بزرگ ایران چندان قدرت پیدا کردند که دستگاه خلیفه در برابر برخی از آنان زار و بی مقدار بود.

دستگاه دانشی ایران که آغاز کرد بکار دانش، در زمینه ی ریاضیات در همان سده های نخستین به پایگاه های بلند رسید، یعنی دانشمندی داریم بنام «ابوالوفاء بوزجانی نیشابوری» که از یک روستا برخاست، بوزجان همان جایی است که امروز تربت جام نامیده می شود و ناچار در آن زمان کوچک تر از امروز بوده. ابوالوفاء بوزجانی نیشابوری مثلثات را به جهان عرضه کرد و در زمینه ی دانش مثلثات هرچه در جهان امروز هست همه را وامدار یک روستایی زاده ی ایرانی هستند که در دستگاه بزرگ دانش ایرانی خودش را پرورد و به چنین پایگاه رسید.

گاهشماریی که خیام آن را به ثمر رساند سال ها و سده ها بامخالفت بنی عباس و بنی امیه روبرو بود. زیرا که آنان نمی خواستند که کبیسه ها گرفته شود و با این کار مخالفت می کردند و به وزیران ایرانی خود می گفتند که شما با این کار در نظر دارید که با اسلام مخالفت کنید، و به راه نیاکان و گبرکان بازگردید چندان که این وزیران می کوشیدند تا به خلفا بفهمانند که چون در هر چهار سال یک روز به این سال ها افزوده می شود. نوروز؛ از گاه خود حرکت می کند و بعد از سد سال و دوسد سال و سیسد سال چند ماه جابجا خواهد شد و کشاورزان تهیدست در ماه های سرد زمستان قادر به پرداخت باژ و ساو درآمد جو یا گندم امسال خود نخواهند بود و برای این کار ما باید سال ها را باز پس بگردانیم، خلفای عرب با این کار مخالفت داشتند اما می بینیم که دستگاه دانشی ایران به جایی می رسد که شخصی و پدیده ای بزرگ مانند خیام در صحنه ی دانش ایرانی پدیدار می شود، و خود با گروه همکار خودش که همه دانشمندان ریاضی و اخترماری بودند این کار را به انجام می رساند چنان که نه از خلیفه ی بغداد دستور بگیرد و یا این که خلیفه بغداد را یارای مخالفت با خیام بوده باشد.

«شعوبیه» و دستگاه «اخوان صفا» به کارهای بزرگ دانشی در ایران باستان دست زدند، یعنی می توان گفت که هیچ کدام از این خیزش های فرهنگی بی ثمر نماند، همه ی این ها یکی پس از دیگری به شکوفایی فرهنگی در ایران یاری بخشید و آخرین آن ها و برترین آن ها پژوهش در تاریخ ایران بود که شاهنامه ی فردوسی آن را به پایان رساند.


ما باید بدانیم که شاهنامه ی فردوسی را نباید تنها از دیدگاه ادبی یا شعری مطالعه کرد، حتی از دیدگاه تاریخ، برای این که در شاهنامه ی فردوسی یک مسایل دانشی یا اندیشه یا در حقیقت فلسفه یا دینی یا مسایل دیگری مطرح شده است که آن ها پایگاه شاهنامه را از یک اثر تاریخی یا از یک اثر ادبی بسیار بالاتر می برد.

بعنوان مثال، شما می دانید که امروز یک پدیده ای در جهان هست که به سرتاسر زندگی باشندگان جهان حکم می راند و آن پدیده اندازه است. اندازه، امروز که کامپیوتر یا رایانه پیش آمده است، باز اندازه به ترتیب دیگری حاکم بر سرنوشت رایانه است دیده می شود که در جهان هیچ عنصری، هیچ کسی، هیچ باشنده ای نیست که بی نیاز از اندازه باشد. خوب، این اندازه را هیچ کتاب باستانی در هیج جای جهان نگفت که از کجا پدید آمد، به غیر از شاهنامه ی فردوسی، من این را در داستان ایران بر بنیاد گفتارهای ایرانی آورده ام، که به زودی در دست شما قرار خواهد گرفت.


در زبان اوستایی برخی پیشوندها است که با ریشه، یک واژه ی تازه را می سازد گاه گاه ممکن است که پیشوند واژه را معکوس کند، یعنی اگر با یک پیشوند «اَ» معکوس کننده بیاید، همچون «دات»(= داد و قانون) که با افزودن «اَ»، «اَدات»(= بی قانونی و ظلم) می شود و با یک پیشوند «فرَ» که حرکت کننده است واژه را بسوی آینده می کشاند همچون «فرجام»، «فرهیختن» و ... یکی از این پیشوندها «پئیری» است، «پئیری» پیشوندی است که پیرامون را می سازد : «پئیری کر»، «کر» ریشه ی گردیدن است به طوری که هنوز در زبان انگلیسی به صورت «Cart» و به صورت «Car» باقی مانده، یعنی گردونه و در فارسی به صورت «گر» درآمد، اما در زبان اوستایی به صورت «کر» باقی مانده است و بر این بنیاد، «پئیری کر» یعنی «پیرامون گرد».

این واژه در زبان پهلوی، بگونه ی «پرکار» درآمد و در زبان فارسی شد «پرگار»، و ما تنها در زبان فارسی داریم که ریشه و شناسنامه ی این واژه را در خود دارد، یعنی «چیزی که پیرامون خود می گردد».

برای این که توجه کنید که جهان غرب به این پدیده چه می گوید در زبان انگلیسی می گویند «a Pair of Compasts» یعنی «یک جفت قطب نما»؛ چون دیدند که نوک این ابزار دو سوزن تیز دارد که هر کدام مانند یک قطب نما است، پس به پرگار نام دادند«a Pair of Compasts»، به فرهنگ ها بنگرید.

نام دیگری که برای پرگار در زبان انگلیسی پدید آوردند «Circle» بود، که به معنی «دایره» است، اما «دایره کش» را نمی توان «دایره» نامید، خودتان بسنجید که این آلت بعد از جنگ های صلیبی که فرهنگ ایرانی به اروپا ره پیدا کرد بوسیله اروپاییان به اروپا رفت و خود همین آلت را بنا به شکل ظاهریش نامیده در حالی که ما در زبان فارسی وقتی می گوییم «پرگار»، این مفهوم «پیرامون گرد» است.

اما پیدایی پرگار به چه زمانی باز می گردد ؟ شش هزار سال پیش بر بنیاد همان سنجش زمان برپایه ی تغییرات زمین، شش هزار سال پیش است و در شاهنامه چنین آمده است :

جهان جوی پرگار بگرفت زود  

ازان گرز، پیکر، بدیشان نمود

خیلی ساده زمان پیدایی پرگار در شاهنامه هم آمده است.

این سخن که برخی بر آن باورند که شاهنامه را خود فردوسی سروده است و اندیشه ی خود فردوسی است باور درستی نیست، زیرا که خود فردوسی در پیشگفتار شاهنامه می فرماید :

یکی پهلوان بود دهقان نژاد  

دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده روزگار نخست         

گذشته سخن ها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخورد   

بیاورد و این نامه را گرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان         

و زان نامداران فرّخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند   

که ایدون بما خوار بگذاشتند

چه گونه سرآمد به بد اختری  

بر ایشان همه روز گند آوری

این سخن فردوسی در مقدمه ی شاهنامه ی ابومنصوری نیز هم آمده است با اندک دگرگونی و گشایش بیشتر، یعنی در مقدمه ی شاهنامه ی ابومنصوری که امروز در دست هست می بینیم که «ابومنصور معمری» وزیر «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسی» گفته است که محمد بن عبدالرزاق توسی پور بابک خراسانی فرمان داد که از شهرهای گوناگون خراسان و سیستان چهار موبد در توس فراهم آمدند که اینان نامه ی باستان را در اختیار داشتند،

«موبد ماهوی خورشید» از نیشابور، دهقان و پهلوانی خراسانی از هرات به نام «ماخ»، «موبد شادان پور بُرزین» از توس و «موبد یزدان داد» از سیستان، این چهار مرد بزرگ در دستگاه فرهنگی ابومنصور در توس به ترجمه ی شاهنامه از نامه های باستانی پرداختند.


تردید نیست که این نامه های باستانی که در دست این چهار موبد بوده است، نامه هایی به خط پهلوی یا به خط اوستایی بوده، برای این که خط اوستا و خط پهلوی در نزد موبدان تا زمان ما حفظ شده و خواندن و نوشتن بدان میسر بوده و هست و خوشبختانه جهان غرب هم هرگونه آگاهی از این خط ها دارد از آموزش موبدان خود ماست.

چون این داستان نوشته شد، ابومنصور معمری وزیر دانشمند ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، آن را به فارسی دری ویراست و آراست و شاهنامه در دست مردم قرار گرفت. در این پیشگفتار آمده است که شاهنامه به این ترتیب یعنی شاهنامه ی نثر در سال 346 هجری پایان یافت، گویا پیرامون سال 350 بود که این شاهنامه به دست «دقیقی» افتاد، زیرا که در سال 350 خود ابومنصور محمد بن عبدالرزاق در یکی از جنگ ها کشته شد، و چون باید پیش از کشته شدن ابومنصور محمدبن عبدالرزاق، این شاهنامه به دست دقیقی رسیده باشد، بین سال 346 تا 350 حداکثر 350 را باید در نظر گرفت.

مدتی این شاهنامه در دست دقیقی بود و اما دقیقی به مناسبت تعصبی که درباره ی دین تازه ی خودش که دین زرتشتی بود داشت، شاهنامه را از بخش گشتاسب آغاز کرد و این کار درستی نبود و ما می دانیم که دقیقی پس از چندی به دست یکی از غلامان خودش کشته شد؛ فردوسی در این زمینه می فرماید :

دل روشن من چو برگشت از اوی  

سوی نامه ی خسروان کرد روی

که این نامه را دست پیش آورم     

ز دفتر به گفتار خویش آورم

بپرسیدم از هر کسی بی شمار        

بترسیدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بسی        

بباید سپردن به دیگر کسی

این تردید فردوسی برای این که به چشم خودش دید که یکی از آغاز کنندگان شاهنامه، که دقیقی باشد از جهان رفت در حقیقت بندی بود در اندیشه ی فردوسی که او را ناچار می کرد که دست باز بگذارد، اما ؛

به شهرم یکی مهربان دوست بود     

که گویی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو        

به نیکی خرامد مگر پای تو

گشاده زبان و جوانیت هست        

سخن گفتن پهلوانیت هست

شو این نامه ی خسروان باز گوی   

بدین، جوی نزد مهان آبروی

البته من همین جا باید بیفزایم که این مهان یا در حقیقت بزرگانی که دوست فردوسی به آن ها اشاره می کند در حقیقت نیاکان ایرانیان بودند، چون در زمان خود فردوسی کسی از فردوسی بزرگ تر سراغ نداریم، زیرا چون فردوسی وقتی که آغاز به این کار می کند خود می فرماید :

بدین نامه چون دست بردم فراز     

یکی پهلوان بود گردن فراز

جوان بود و از تخمه ی پهلوان     

سخن گفتن خوب و طبعی روان

مرا گفت کز من چه باید همی    

که جانت سخن برگراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس      

برآرم نیارم نیازت به کس

همی داشتم چون یکی تازه سیب      

که از باد برمن نیامد نهیب

او مرا مثل یک سیب تازه نگه می داشت چنان که از باد بر من نهیب نیاید، در این چند بیت نشان داده می شود که فردوسی یک مشوق بزرگی ایرانی داشت که از تخمه ی پهلوان بود، این شخص کسی نیست غیر از «امیرک منصور» پسر ابومنصور محمدبن عبدالزراق توسی، متاسفانه امیرک منصور در یکی از جنگ هایی که آن زمان در خراسان در پایان زمان سامانیان بسیار روی می داد، دستگیر شد و به زندان افتاد و تا مدتی در زندان سامانیان بود تا این که «سبکتکین» که نسبت به سامانیان یاغی شده بود، او را از زندان سامانیان خواست و به زندان خود منتقل کرد.

پایان شاهنامه بدون تردید همین دو بیت است که می فرماید :

سر آمد کنون قصه ی یزدگرد    

به ماه سپندارمَذ روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار    

که من گفتم این نامه ی شاهوار

روز «ارد» عبارتست از روز بیست و پنجم هر ماه در گاهشماری ایران باستان، زیراست که ایرانیان باستان برای روزها شمار نداشتند و برای هر روز نامی داشتند مثلا روز اول روز «اهورامزدا» بود، روز دوم «اندیشه نیک» یا «بهمن»، روز سوم «برترین زیبایی راستی و پاکی» که صفت خداوند است به نام «اَردیبهشت» که امروز ما «اُردیبهشت» می خوانیم، همین طور تا پایان ...

مثلا روز شانزدهم هر ماه، روز مهر بود که اگر نام روز با نام ماه برابر می شد آن را جشن می گرفتند، مثل شانزدهم ماه مهر که مهرگان می شد.

روز بیست و پنجم هر ماه روز ارد در شمار می آمد و چون در ماه سپندار از روز بیست و پنجم شاهنامه تمام شده در سال پنج هشتاد بار، چهار سد؛ بنابراین باید سی سال پیش تر از آن کار شاهنامه به وسیله ی فردوسی آغاز شده باشد اگر چنین باشد شاهنامه در سال سیسد و هفتاد در دست فردوسی قرار گرفت و او آغاز کرد به سرایش شاهنامه به شعر خود.

اگر فردوسی به گفته ی همه ی محققان چهل ساله بود که این کار آغاز کرد بنابراین در سال سیسد و سی هجری به دنیا آمد و در سال سیسد و هفتاد که شاهنامه آغاز شد ما باید با یک حقیقت بسیار روشن روبرو باشیم و آن که در این سال محمود کودک ده ساله ای بیش نبود بنابراین نمی توان باور کرد که این سخنی که در همه ی مقدمه های شاهنامه ی امروز در جریان هست و بزرگ ترین استادان با تعلل از کنارش می گذرند بپذیریم که محمود مشوق فردوسی بود برای گرد آوردن شاهنامه.

چون چنین است بر می گردیم ! محمود، در سال سیسد و هشتاد و هشت به گفته بیشتر تواریخ آن زمان و به گفته ی گردیزی در سال سیسد و هشتاد و نه به امارات خراسان رسید اگر شاهنامه در سال سیسد و هفتاد آغاز شده باشد در سال جلوس محمود هیجده سال یا نوزده سال به گفته ی گردیزدی از سرایش شاهنامه گذشته بود.

یکی از دلایل عمده که در دست داریم تاریخ بسیار بزرگ بیهقی است که یک بخش آن بیشتر باقی نمانده است و در همین کتاب تاریخ بیهقی که در زمان خود محمود و مسعود نوشته شده، انبوهی از مداحان محمود را نام برده و نمونه ی شعر آن ها را آورده، ما می بینیم که در این لیست نامی از فردوسی نیست.

یعنی در زمان محمود می بینیم فردوسی از محمود ستایش نکرده و مدحی برای او نگفته است، بنابراین تمام گفتارهای دشمنان ایران که در مقدمه های شاهنامه از «بایسنقری» گرفته به بعد درج شده است، همه باطل به نظر می آید، یعنی نمی توانیم باور کنیم که در نامه ی روز، در روزنامه ی تاریخ بیهقی هنگامی که نام فردوسی به عنوان مداح محمود نیامده، فردوسی بزرگوار ما درفش عزت و فرهنگ و ملیت ما، در برابر این محمود تاتار نژاد خم شده باشد و او را مدح کرده باشد،

متاسفانه تمام استادان امروز حتی از کنار این موضوع به تعلل می گذرند و یک بار به خود نیآمده اند که از دیدگاه ادبی شاهنامه را سنجش نکنند، یکبار هم از دیدگاه تاریخی و این دلایل که من به عرض شما رساندم به شاهنامه بنگرند، شاهنامه نمی تواند اثری باشد که در دستگاه محمود پدید آمده باشد و محمود مشوق فردوسی بوده باشد و بقیه ی سخنان ...، ما باید برای همیشه این خاطره ی تلخ را از ضمیر دور بکنیم که درفش سرافراز ما به خاطر دریافت مال و منال از محمود این کار را کرده باشد در حالی که خود فردوسی همان طور که قبلا به عرض رساندم در پیشگفتار شاهنامه می فرماید که آن جوان، آن گردن فراز، او که از تخمه ی پهلوان بود یعنی امیرک منصور به من گفت که از من چه باید همی ؟ «از من چه باید همی» یعنی من چه به تو بدهم که جانت سخن برگراید ؟ که به دنبال سرودن شاهنامه بروی، همی داشتم یکی تازه سیب که از باد بر من نیاید نهیب.

بیت پسین بیت قابل تاملی است برای این که فردوسی می فرماید :

چنان نامور گم شد از انجمن       

چو از باد سرو سهی در چمن (یا از چمن)

ستم باد بر جان او ماه و سال    

کجا بر تن شاه شد بدسگال *

* کجا این جا به معنی که هست

تاریخ گردیزی تصریح دارد که در همان سال سیسد و هشتاد و نه هجری امیرک منصور در زندان کشته می شود.

علت چیست ؟ علت آن است که محمود (وقتی که سبکتکین از جهان رفت) خواست که پادشاهی و امارت خراسان را بگیرد که پیش تر از او برادرش این کار را کرده بود و در حدود پنج، شش ماه در میان آنان کشمکش و جنگ بود تا این که محمود پیروز شد، محمود می دانست که در خراسان یک امیر نوخواسته ی بیگانه است، و خراسانیان هنوز فراموش نکرده اند که یک استاندار یا یک کنارنگ یا یک فرمانروای ایرانی از خودشان دارند به نام امیرک منصور، بنابراین ترسید که مبادا وجود امیرک منصور به امارت او خلل وارد کند یا ضربه بزند و ناجوانمردانه او رادر زندان کشت.

فردوسی با این سخن خود می فرماید :

ستم باد بر جان او ماه و سال   

کجا بر تن شاه شد بدسگال

در این هیچ تردیدی نیست که محمود، امیرک را کشته است، اما افزایندگان شاهنامه، یعنی کسانی که در دستگاه محمودی خواستند وانمود کنند که شاهنامه به تایید و تشویق محمود سروده شده پس از این بیت، ابیاتی را افزودند حدود چهل - پنجاه بیت که در ستایش محمود است بلافاصله پس از این بیت :

ستم باد بر جان او ماه و سال

کجا بر تن شاه شد بدسگال

افزودند که :

یکی پند آن شاه یاد آورم       

ز کژی روان سوی داد آورم

این کژی که افزایندگان از او یاد می کنند چه بوده است مگر ؟

پیش از این ستایش کرده بود خداوند را، بنام خداوند جان و خرد، پیش از این خرد را ستایش کرده بود، پیش از این از آفرینش ایزدی و از جهان گسترده ی خداوند یاد کرده بود، آیا این ها همه کژ بود ؟

خرد نمی پذیرد که خود فردوسی این سخنان را کژ به شمار آورد، اکنون اگر این ها کژ بود، راست چیست ؟ راست؛

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت      

کزو زنده شد پادشاهی و تخت

همه ی سخنان پیشین کژ بود، سخن راست این است که ابوالقاسم پادشاه است، در حالی که ما می دانیم غزنویان حتی سامانیان پیش از آن ها، هیچ یک پادشاه نبودند، سامانیان :

نُه تن بودند ز آل سامان مشهور    

هر یک به امارت خراسان مامور

اسماعیلی و احمدی و نصری     

دو نوح و دو عبدالملک و دو منصور

اینان همه امیر خراسان بودند، در تمام تاریخ ها هم از امیر اسماعیل و امیر منصور؛ نامبرده شده، خود سبکتکین هم لقب «امیر» داشت، محمود هم با لقب امیر آمد منتهی، بعدا خلیفه به او «یمین الدوله» و «امین المّله» لقب داد، اما لقب پادشاهی او «امیر» بود.

باز می دانیم تا پایان سلسله ی غزنویان هیچ یک از این غزنویان پادشاه شمرده نمی شدند، مگر آخرین آن ها که نام او بهرام شاه بود.

بنابراین؛ این که در آغاز شاهنامه بیفزایند که محمود شاه است و محمود شاهنشاه ایران و توران و هند است ...

این ها همه افزوده هایی است که خود دستگاه غزنویان یاد کرده است، نباید باور کنیم، خرد نمی پذیرد، که کسی را در زمان زندگی خود امیر برشمرده می شده، با نام شاهنشاه یاد کنیم، آن هم از سوی که ؟ از سوی فردوسی که شاهنشاهان ایران را می شناخت.

بیاییم ما ایرانیان برای یک بار هم که شده به این حقایق بیاندیشیم و بدانیم که فردوسی برای یافتن «آبرو در نزد نیاکان خود» شاهنامه را سرود.

خوب پیداست؛ هنگامی که دستگاه غزنویان در این اندیشه افتادند که شاهنامه را که بزرگ ترین نماد فرهنگ و تاریخ ملت ایران بود به نام خود در آورند، می بایستی که ابیاتی را به شاهنامه بیافزایند و یا برخی از این ابیات را دگرگون سازند ومجموعا این کار، شاهنامه را دگرگون کرد، همان ابیات آغاز شاهنامه که در ستایش محمود هست و در آغاز هر داستانی مجددا ستایش از محمود می شود و ابیات دیگری که به آن افزودند که نمونه دارد و من به عنوان نمونه از یکی از این ابیاتی که قبلا خواندم یادآور می شوم :

بپرسیدشان از نژاد کیان   

و زان نامداران فرخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند ؟  

که ایدون، به ما خوار، بگذاشتند

چگونه سر آمد به بد اختری    

بر ایشان همه روز کُنداوری

می دانیم که سپاه ساسانیان که در برابر سپاه عرب شکست خورد، بی گمان بد اختر بوده است، اما در همه ی نسخه های موجود امروز، در تمام شاهنامه ها این واژه دگرگون شده و نوشتند «چگونه سر آمد به نیک اختری»، او چگونه ممکن است بیاندیشیم که یک سپاه با تجهیزات و نیرویی که در آن زمان ساسانیان داشتند و در این سپاه یک هزار و پانسد پیل جنگی کارزار می کرد و اینان در برابر سپاه هشت هزار نفره ی اعراب که فاقد تجهیزات جنگی زمان خودشان هم بودند شکست خوردند، چگونه می توان سنجید که شکست چنین سپاهی در برابر چنان سپاهی، از نیک اختری بوده باشد، پس باید به شاهنامه با یک دید دیگر نگاه کرد، و این دید، ویرایش شاهنامه را بایسته می نماید مثال دیگر برای شما می آورم و آن از ابیات آغازین شاهنامه است :

به نام خداوند جان و خرد     

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای     

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیهان و گردان سپهر   

فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است   

نگارنده ی برشده گوهر است

ملاحظه بفرمایید که در بیت چهارم، صفت برای خداوند نیامده، یعنی برتر از صفت، برتر از نام است، برتر از جای هست، برتر از نشان هست، برتر از گمان انسانی است، اما بیت دوم خلاف این را می گوید، خداوند نام و خداوند جای، این دو بیت رو در روی یکدیگر قرار می گیرند، یکی از این دو بیت محققا از فردوسی است، دیگری از افزایندگان است، تا به حال هیچ شاهنامه ای در دست نداریم که بیت دوم را حذف کرده باشد اگر خرد خود را داور کنیم، می بینیم که بیت چهارم باید از فردوسی باشد.

ز نام و نشان و گمان برتر است   

نگارنده ی برشده گوهر است

بدین ترتیب کار افزایش به شاهنامه از بیت دوم شاهنامه آغاز شده است.

بعضی از این افزایش ها هست که در آغاز داستان هاست، مثلا فرض بفرمایید در داستان پادشاهی هرمز ساسانی بیتی آمده است به این مضمون :

کنون گاه و دیهیم شاه اورمزد    

بیارایم اکنون چو ماه اورمزد

این بیت اشکال دارد و افزوده به شاهنامه است، چرا که می بینیم در این بیت از نظر دستوری دو بار قید زمان (اکنون) در یک جمله به کار رفته . تکرار دوبار قید زمان در جمله ی فارسی نادرست است، آن هم از سوی استاد سخن که فردوسی باشد، هزار بار دورتر می نماید. در نوشته و در شعر هیچ یک از سرایندگان ایرانی چنین نقصی ندیده ایم که قید زمان دوبار تکرار شده باشد، اما چنین می نماید یکی از رونوشت برداران شاهنامه متوجه این نقص شده است و بنابراین کنون اول را برداشته و نوشته :

سر گاه و دیهیم شاه اورمزد  

بیارایم اکنون چو ماه اورمزد

یعنی از هفده نسخه ای که مورد استفاده یا پنجاه نسخه ای که بعدا مورد استفاده استاد خالقی مطلق قرار گرفته است، یکی از نسخ این طور آمده است :

سرگاه و دیهیم شاه اورمزد   

بیارایم اکنون چو ماه اورمزد

«گاه» یعنی «تخت» و «تخت» سر ندارد، شما بنگرید همه جا به پایه ی تخت اشاره می شود، یعنی پایه ی تخت اگر استوار باشد و پایتخت اگر استوار باشد، کشور برقرار خواهد بود، پس نمی توان انتظار داشت که فردوسی چنین گفته باشد که سرتخت شاه اورمزد را خواهم آراست.

من به پایان شاهنامه می نگرم و می بینم که پایان شاهنامه هم چند بیت افزوده دارد که یکی از این است که :

بسی رنج بردم در این سال سی  

عجم زنده کردم بدین پارسی

در زبان فارسی و در دیگر زبان های آریایی مثل انگلیسی، ایتالیایی، فرانسه ای و ... در شمارش، اول عدد می آید بعد معدود مثلا «ده مرد»، «بیست اسب»، «پنج قلم»، «دو دفتر»، یعنی امروز شما هیچ کودک ایرانی را هم نمی شناسید که اگر بخواهد که از پنج گردو نام ببرد، بگوید «گردو پنج»، چطور ممکن است که خداوند سخن، فردوسی، گفته باشد که «سال سی»؟ این درست نمی نماید. ما برای این که بدانیم که فردوسی در چه جایگاهی از سخن بوده است به دو بیت از انوری باید اشاره کنیم.

می دانیم که انوری و خاقانی تقریبا همزمان بودند و این دو خیلی خودخواه بودند و خیلی سخنشان هم بلند بود البته، و به طوری که «جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی» به شوخی درباره ی هر دو این ها می گوید : «بق بق از انوری و تن تنه از خاقانی» و این انوری که ریاضی دان بود، منجم بود، فیلسوف بود و شاعر بود خود را از هیچ کس کم نمی دانست، اما می بینیم که دو بیت دارد در ستایش فردوسی :

آفرین بر روان فردوسی     

آن همایون نژاد فرخنده

او نه استاد بود و ما شاگرد   

او خداوند بود ما بنده

این شعر را باید در نظر بگیریم و مانند خورشید در مقابل چشمان خودمان درخشان ببینم و بدانیم که کسی که انوری از وی بنام خداوند شعر فارسی یاد می کند، نمی تواند معدود را پیش از عدد بیاورد اگر از این نادرستی آشکار بگذریم فردوسی هیچ گاه به ایرانیان نمی گوید «عجم»

برای این که عجم در لغت عربی یعنی گنگ و بیهوش، و اعراب چون زبان ما را در نمی یافتند تصور داشتند ما گنگ و بی هوش هستیم، یا کودن هستیم. چطور ممکن است که فردوسی در سراسر شاهنامه از ایرانیان با نام «آزاده»، «ایر» یا با نام «ایرانی» یاد کرد به یکباره در پایان شاهنامه بگوید که «عجم» زنده کردم به پارسی، همین بیت نمی تواند از شاهنامه باشد. بیت دیگری که در پایان همین شاهنامه مورد نظر هست :

چو عیسی آمد این مردگان را تمام  

سراسر همه زنده کردم به نام

این سخن نیز نادرست است، برای این که «تمام»، «سراسر» و «همه» هر سه تکرار یک واژه است و تکرار یک واژه به وسیله ی فردوسی ممکن نیست. فردوسی هیچ گاه تصور نداشته است که آن نیاکان بزرگ، کسانی که در راه فرهنگ و دانش و بزرگواری و سروری کشور خودشان و برای جهان پیروز و پیروزمند بودند مرده باشند.

ایرانی همواره در اعتقادات خودش این تصور را دارد که روان زنده است و جاری است، واژه ی روان خودش سخنگوی معنا و مفهوم آنست و از دیدگاه فردوسی هیچ گاه آن بزرگان مرده در شمار نمی آیند، چنان که در یکی از سخنان شاهنامه چنین آمده است که :

جهان آفرین تا جهان آفرید   

سواری چو رستم نیامد پدید

این سخن به نشانه ی این است که با آن که پیکر رستم خاک شد، روانش همواره زنده است و گمان این که مرده باشد و فردوسی آن ها را زنده کرده باشد دور از اندیشه ی فردوسی بزرگ است.

از این که بگذریم، یک نادرستی دیگر هم هست که از دیدگاه فرهنگ ایران ما دوازده ماه داریم و ما نخستین کشور و مردمانی هستیم در جهان که گاهشماری خورشیدی را به جهانیان عرضه کردیم و این افتخار ماست، بعدها هم که در زمان خیام، بزرگ ترین ابتکار ریاضی و اخترماری صورت گرفت باعث شد که گاهشماری ما که در جهان جریان دارد و نام ماه های ما برشمرده شود و درست از اوستا بدین سوی، بجز از ماه هایی که در سنگ نوشته های داریوش آمده است، بدلیل این که آن ماه ها جنبه ی سیاسی داشت برای کشورهای غیر ایرانی که تابع ایران هم بودند درشمار بیاید، یکایک این نام ها را داریم تا پهلوی و فارسی با اندک تغییری به دست ما رسیده، مثلا فرض کنید، ماه «مهر» امروز در زبان فارسی در پهلوی «میتر» در اوستا «میثرَ»، ماه «اَردیبهشت» که امروز «اُردیبهشت»ش می نامیم در پهلوی بوده «ارتَ وَ هیشت» در اوستا «اشا و هیشتا» یعنی برترین پاکی و راستی که صفت خداوند است به این ترتیب ما در میان نام دوازده ماه خودمان ماهی به نام اورمزد نداریم .

هیچ کس به این موضوع نیاندیشید که ماه اورمزد از کجا آمده، روز اورمزد داریم یعنی روز اهورامزدا و نمی شود باور کرد فردوسی از گاهشماری ایران بی اطلاع بوده و امروز هیچ کودک نادان روستایی را هم پیدا نمی کنیم که ماهی را به نام ماه اورمزد بشناسد، بر بنیاد این شعر یاد شده از نظر فرهنگی این ایراد بزرگ وارد است از نظر دستوری هم از دیدگاه آن ایرادها که داشت، نمی تواند از فردوسی بوده باشد.


نکته ی دیگر ... در کار خوالیگری که ابلیس خوردن گوشت را به ضحاک آموخت، می بینیم که آغاز کارش با تخم مرغ است در خورش خانه ی پادشاه؛ «خورش زرده خایه دادش نخست». تمام نسخه های موجود جهان همین طور آمده است بجز در یک نسخه که مورد استناد استاد خالقی مطلق است که در آن جا چنین آمده است :

«خورش زرده خاک دادش نخست» همه ی آن نسخه ها نادرست است، فقط همین یک نسخه درست است برای این که در خط و رسم قدیم ایران «ک» و «گ» با هم به یکسان نوشته می شد و اگر صاحبان فرهنگ ها می خواستند تصریح کنند که این «گاف» است می گفتند با «کاف فارسی»، همین طور که «ب» و «پ» را یکسان می نوشتند و می گفتند با «بای فارسی»، «کاف» و «گاف» به یکصورت نوشته می شد، ما «لشکر» داریم «لشگر» هم داریم، «سک» داریم «سگ» هم داریم، بنابراین این واژه، همان خاک هست و خاگ؛ و آن واژه ای است که در «خاگینه» هنوز وجود دارد و در انگلیسی به صورت «Egg» درآمده، در زبان لکی که لهجه ای بین لری و کردی است «خا» داریم و «هاگ» که در حقیقت تخم های گل باشد هنوز در زبان فارسی موجود است .

چنین دستکاری ها هم از طرف بعضی نسخه برداران و نساخان شده و شمار این ها به قدری فراوان است که برخی از کسانی که نیک نگریستند به داستان ما، داوری های شگفت کردند، یکی از این ها، یعنی نخستین کس که می بینیم در این باره سخن گفته است «حمد الله مستوفی» است که در آغاز «ظفرنامه»ی خودش، چون او هنگامی که ظفرنامه را سرود، شاهنامه ی فردوسی را نیز در حاشیه ی کتاب خود آورد و در حقیقت یکی از نسخ شاهنامه های موجود ما، شاهنامه ی حاشیه ی ظفرنامه ی حمدالله مستوفی است که به دست او «تنقیح» هم شد، چنان که که خود می گوید، یعنی ویرایش شد.

از زمانی که این نخستین کس تصور کرد که شاهنامه را باید تنقیح کرد یعنی باید آراست یا ویراست، تاکنون هیچ کار دیگری صورت نگرفته. یعنی اگر دستگاه فرهنگی ایران در دست اتابکان و دیگر بیگانگان نمی بود و اگر فرهیختگان ایران به این سخن حمدالله مستوفی نیک می نگریستند، ما تا کنون به یک متن ویراسته ی آراسته ی شاهنامه ی فردوسی دست پیدا کرده بودیم، اما این کار نشد، حمد الله مستوفی در آغاز کتاب می گوید :

بدی میل طبعم به سوی کتاب    

نمودی تامل زهر فصل و باب

چنین تا ز شهنامه شد بهره مند     

ندیدم بر آنگونه شعری بلند

چه بحری پر از پاک دُرِّ خوشاب       

شده از روانی او، آب ، آب

ولیکن تبه گشته از روزگار         

چو تخلیط رفته، در او بیشمار

ز سهو نویسندگان سر به سر    

شده کار آن نامه زیر و زبر

این گفتار یک شاعر و مورخ ایرانی است درباره ی شاهنامه، دنباله ی سخنش چنین است که :

وزان نسخه ها اندر این روزگار    

کم و بیش، پنجاه، دیدم شمار

مروت ندیدم که آن داستان      

کژی یابد از جهل ناراستان

بسی دفتر شاهنامه به کف      

گرفتم زدانش چو دُرّ از صدف

بنابراین یک محقق و نویسنده و مورخ و شاعر ایرانی که شناخته شده است، نخستین کسی است که پی برده است که شاهنامه به دست نساخان یا دستگاه های دشمن مثل دستگاه غزنوی که متاسفانه از زمان غزنویان تا آخر قاجار بر ایران حکومت داشتند به غیر از یک دوره ی کوتاه درخشان زندگی «کریم خان»، بقیه همه ی روزگار ما با ستم نوادگان آنان در حقیقت همان تاتاران گذشت. در همه ی این دوره ها به شاهنامه افزودند، به طوری که «ماکان» نیز در آغاز شاهنامه خودش چنین می گوید :

«... هرچند که این کتاب مرغوب خواص و عوام و محبوب ضمایر کافه اَنام است و اما به تصاریف زمان و انقلاب دوران و اختلال حال ایران چنان از دست کاتبان جهالت کیش و نساخان کژ اندیش مسخ و فسخ گردید که لطفعلی خان آذر در تذکره آتشکده آورده که حالا نمی توان گفت که در این کتاب شعری از فردوسی باقی مانده باشد، باز آنچه باقی مانده مقابل اشعار فصیح بلغاء و افکار بلیغ فصحاء در هر باب شعر خوب و سخن مرغوب دارد ...»


این سه داوری، داوری اول از «حمد الله مستوفی»، دومی از «لطفعلی خان آذر» سومی از «ماکان» باید ما را بیدار کند که با نمونه هایی که از شاهنامه به عرض شما رساندم توجه بکنیم که شاهنامه نیاز به یک ویرایش دارد و خوشبختانه این ویرایش حدود بیست و هشت سال پیش (1) در بنیاد نیشابور آغاز شده و اکنون رو به پایان دارد، منتهی شاهنامه های موجود هیچ کدام، از این اشعار افزوده یا از بعضی از این اشعار افزوده خالی نیستند و از جمله متن شاهنامه که شما اکنون در دست دارید،اما ماباید بدانیم که این کارها که امروز در زمینه ی شاهنامه انجام می گیرد هوشیاری و بیداری و آگاهی ایرانیان را می رساند که به بزرگ ترین میراث فرهنگی خویش توجه پیدا کرده اند و تعداد شاهنامه های موجود در این روزگار یعنی بعد از پیروزی انقلاب که به چاپ رسیده نشان می دهد که ایرانیان قصد آن را دارند که این میراث معنوی و فرهنگی خود را بهتر بشناسند و از این بابت من به عنوان یک شخص ایرانی سپاسگزارم از هر یک از اشخاصی که در این راه دست داشتند و سپاس ویژه برتر به استاد بزرگوار خالقی مطلق که سی سال از زمان فرخنده ی خویش را صرف شاهنامه کرد، در حقیقت نسخه ی مقابله شده ی خیلی مفصل و درستی را به دست ما رساند.

-------

پا نوشت :

1. این نوشتار گزیده ای است برگرفته از سخنرانی استاد فریدون جنیدی درباره ی ویرایش شاهنامه. این سخنرانی در سال 1384 در بنیاد نیشابور ایراد شده است.



عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.