کتابسوزی ایران و مصر

کتابسوزی ایران و مصر

نویسنده:
از متن کتاب:
از جمله مسائلی كه لازم است در روابط اسلام و ایران مطرح شود مسأله ی كتابسوزی در ایران وسیله ی مسلمین فاتح ایران است. در حدود نیم قرن است كه به طور جدی روی این مسأله تبلیغ می شود، تا آنجا كه آنچنان مسلّم فرض می شود كه در كتب دبستانی و دبیرستانی و دانشگاهی و بالأخره در كتب درسی كه جز مسائل قطعی در آنها نباید مطرح گردد و از وارد كردن مسائل مشكوك در اذهان ساده ی دانش آموزان و دانشجویان باید خودداری شود، نیز مرتب از آن یاد می شود.
اگر این حادثه واقعیت تاریخی داشته باشد و مسلمین كتابخانه یا كتابخانه های ایران یا مصر را به آتش كشیده باشند، جای این هست كه گفته شود اسلام ماهیتی ویرانگر داشته نه سازنده؛ حداقل باید گفته شود كه اسلام هر چند سازنده ی تمدن و فرهنگی بوده است اما ویرانگر تمدنها و فرهنگهایی هم بوده است. پس در برابر خدماتی كه به ایران كرده زیانهایی هم وارد كرده است و اگر از نظری «موهبت» بوده، از نظر دیگر «فاجعه» بوده است.
در اطراف این مسأله كه واقعاً در ایران كتابخانه ها بوده و تأسیسات علمی از قبیل دبستان و دبیرستان و دانشگاه وجود داشته و همه به دست مسلمانان فاتح به باد رفته است، آن اندازه گفته و نوشته اند كه برای برخی از افراد ایرانی كه خود اجتهادی در این باب ندارند كم كم به صورت یك اصل مسلّم در آمده است...

حق تکثیر: آزاد

» کتابناکهای مرتبط:
اترکنامه: تاریخ جامع قوچان
مجمع التواریخ
تاریخ جامع ایران (جلد بیستم)

نسخه ها
PDF
حجم: 2 مگابایت
تعداد صفحات: 108
2.7 / 5
با 29 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 156
۱۳۹۸/۰۸/۱۱


پاسخنگارش دیدگاه
siawash110
Member
نقل قول:
ین استعاره ای است که ایرانیان کهن برای اینکه بیاد همه اعصار بماند که عرب یکتا پرست به دختران ایرانی تجاوز نمود و این درد از یادها پاک نشود جایگاههای رفیع در دل کوه ها بیاد آن دختران پاک و معصوم ساختند و چقدر این کار هشیارانه و با تدبیر بود زمانی که به آرامگاه بی بی چک چک در یزد رفتم نخست فکر کردم دختران تا اینجا فرار می کردند تا در امان بمانند بعد که متوجه شدم آقایون نمی توانند وارد آن جایگاه گردند تصور کردم چقدر درد انسانی باید شدید باشد که مردان تا همیشه اجازه نداشته باشند حتی به آرامگاهش نزدیک شوند . اری پیشینیان به این شکل پیغامشان را به نسل من رساندند به راستی باهوش و فرزانه بودند و از این دست نماد ها زیاد است .چون می دانستند کتابها تحریف گردد و شاید کسانی بعدها عنوان کندایرانیان باشادمانی و عزت و احترام اسلام را پذیرفتیم

هر گاه ما در پاسخ به سئوالات شما چنین استدلال هایی را بیان کنیم دوستان شما می گویند ما سرگرم ماله کشی و ماست مالیزیشن هستیم ولی گویا انجام این روش برای خود شما اشکالی ندارد
نقل قول:
من کتمان نمی کنم که نادرشاه چه کرد ولی آیا رفتار او و ده ها شاه دیگر می تواندباعث شود که شما بر جنایات اعراب در ایران و نسل کشی ایرانیان توسط اعراب سرپوش بگذارید؟


قصد من سرپوش نبود چرا تخطئه می کنید و به جای اندکی تعقل و نهیب به وجدان انسانی خودتان ، دست به سفسطه بازی می زنید ؟ من می گویم چه تفاوتی است میان تجاوز به خاک دیگران و به فنا دادن سربازان خود و کشتن سربازان دیگران ؟ شما می فرمایید کوروش به قصد نجات ملتها حمله می کرد ! و پس از فتح رفتاری بزرگوارانه داشت ؟ خوب ، آمریکا نیز در عصر حاضر ( و حتی اعراب در زمان حمله به ایران ) همین ادعا را داشته اند : نجات ملت ها ! از این گذشته ، سخن از رفتار پس از فتح نیست سخن از این است که آیا اصولا کسی حق دارد به خاک سایر کشورها تجاوز کند و مردم دو طرف را به کشتن دهد . ظاهرا پاسخ شما و همفکران شما این است که اگر پادشاه ایرانی بوده باشد : بله ! کار او کشورگشایی و فتوحات است ولی اگر چنگیز و اعراب و اسکندر بوده باشند : خیر ! کارشان تجاوز و و حشیگری است !

ادعای شما در خصوص رفتار پس از فتح این است که مثلا کسی به زور وارد خانه شما شود و اطرافیان شما را بکشد و لوازم شما را به غارت ببرد . . . ( به این بهانه که مثلا پدرتان شما را اذیت می کرده و او آمده شما را نجات دهد ! )
بعد برای شما یک نامه عاشقانه سرشار از مهر و عطوفت بنویسد ( شما بخوانید منشور کوروش ) و بگذارد روی طاقچه تا شما هر روز صبح که از خواب بیدار می شوید به جای فکر کردن به جنایات ایشان ، آن نامه را بر روی زخم هایتان بگذارید تا مرهم دردهایتان باشد ! ! ! ! تازه می توانید بیشتر از این نیز خوشحال باشید که ای بابا . . . طرف که به من تجاوز نکرد و من را به اسیری نبرد . . . پس عجب آدم با حالی بوده است ! ! !
نقل قول  
Jeremiah
Member
در همان جستار که نام "نقش نظام ساسانی در تخریب بنیادهای سیاسی و فرهنگی اشکانیان" نام دارد، همان پاسخ مرا به شیوه استادانه تر داده است:

مهم ترین علل این دشمنی ها با نظام اشکانی را می توان در عدم مشروعیت سیاسی آن نظام از دیدگاه دولتمردان و دین یاران ساسانی به شمار آورد. ساسانیان اشکانیان را امتداد عصر سلطه مقدونیان (سلوکیان) و مظاهر یونانی به شمار می آوردند که با قدرت نظامی ایران را گشوده بودند و زمانی دراز حاکمیت خویش را استوار ساخته بودند. همچنین ساسانیان، اشکانیان را دولتی بی اعتقاد می نمودند که در حفظ میراث کهن آیین مزدیسنا تلاش به خرج نداده و دین مزدایی را به عنوان دین رسمی کشور به شمار نیاورده بودند. از طرق دیگر آنان را متهم به یونان دوستی و یونانی گرایی می نمودند و آراو عقاید یونانی مآبی در سراسر ایران زمین گسترش میداد.

ز این ها بگذریم ساسانیان دشمن فرهنگ نبودند، آن ها می خواستند درون مایه های هنری بیگانه را از سرزمین خود بزدایند و با فرهنگ ایرانی جایگزین کنند، (سخنی هم درباره کتابسوزی نزده) با این روی یورشگران دیدگاه خوبی به کتاب نداشتند و از دیدگاهشان مایه گمراهی بود.
نقل قول  
Jeremiah
Member
نقل قول از E R S:
این زرتشتیان که به قول دوستان "تازی" و بی فرهنگ نبودند. پس چرا دست به نابودی آثار فکری و فرهنگی زدند؟

اشکانیان به فرجام هلنیست (یونانی گرا هم شاید بشود به آن ها گفت) بودند! اشکانیان فرهنگ ایرانی برایشان برجستگی نداشت و هنرشان پر از درون مایه های بیگانه بوده! ساسانیان هم که فرهنگ ایرانی برایشان خیلی برجسته بود، پس اگر آغاز به پاک کردن این هنرهای آمیخته با درون مایه های نیرانی کردند، از روی بی فرهنگی شان نبوده است، همانا یک بازسازی فرهنگی بود. همچنین مشیرالدوله پیرنیا می نویسد: "معلوم است خیلی از چیزهای کمی از نوشته های حمزه اصفهانی با تاریخ موافقت دارد" (تاریخ ایران باستان، پوشینه 3، رویه 2095) آن مقاله را می شود، بدهید؟ بنده می اندیشم شما یک جورایی داری ازش کم میگویی، اگر خودم خیلی دوست دارم بخوانمش
نقل قول  
Aristoteles
Member
جناب ERS به نکته جالبی درباره حکومت تئوکراسی زرتشتی ساسانی یاد آور شدند. بر آن بیافزایم که آیا از خود پرسیده ایید که چرا در همه تاریخ های ملت های باستانی دیگر (مصر و یونان ، روم ، آشور و عهد عتیق انجیل ..) درباره هخامنشایان و بویژه کوروش بنیکی سخن گفته اند ولی در نوشته های زرتشتیان هیچ چیزی درباره آنها گفته نشده است ؟ زیرا زرتشتیان از حکومت های ایرانی که بطور رسمی زرتشتی نبوده اند همچون هخامنشیان و اشکانیان خوششان نمی آمده و ازین رو تا توانستند کوشیدند تا یاد هخامنشیان را از تاریخ پاک کنند، در شاهنامه فردوسی (رستم و اسفندیار) ازستیز میان زرتشتیان و ایرانیانی که هنوز باورهای مزدایی باستانی بومی خود را پیروی میکرده بودند و نمیخواستند تا مذهب زرتشتی با احکام شرعی آنرا بپذیرند، سخن رفته است
نقل قول  
E R S
Publisher
مقاله ای خواندم از اصغر محمودآبادی در مورد تلاش حکومت ساسانی برای پاک‌سازی و تخریب آثار به جای مانده از دوره اشکانیان. ظاهرا مغان زرتشتی از تساهل مذهبی رایج در دوران اشکانیان و در نتیجه رواج مذاهب و ادیان گوناگون ناراضی بودند. همین مغان بعد از تسلط ساسانیان دست به پاک‌سازی خونین زدند و اشکانیان رو "یاری‌کنندگان اهریمن" معرفی کردند. شدت عمل این‌ها برای نابودی آثار دوران اشکانی به حدی بود که در نوشته‌های تاریخی "دوره چهارصد و هفتاد و پنج ساله اشکانی را به نصف تقلیل دادند"! مورخان دوره اسلامی هم که برای نوشتن تاریخ باستان به منابع مخدوش ساسانی رجوع می‌کردند، گمراه شدند. مثلاً در کتاب حمزه اصفهانی که یکی از "معتبرترین منابع بعد از اسلام راجع به دوران باستان است" چنین می خوانیم: "در سراسر دوران اشکانیان که ملوک الطوایف نامیده می شدند از ایرانیان نامی در میان نبود و کسی اندیشه دانش یا اندوختن حکمت را نداشت تا آنکه با ظهور اردشیر قدرت خود را بازیافتند." این قضاوت‌ها نشان می دهد که چگونه کتب، اسناد، مدارک و آثار آن دوران محو و نابود شده.
این زرتشتیان که به قول دوستان "تازی" و بی فرهنگ نبودند. پس چرا دست به نابودی آثار فکری و فرهنگی زدند؟ چون اصلا موضوع ایرانی و عرب نیست (بماند که بخشی از ایرانیان هم عرب هستند). مشکل اصلی به قول آرامش دوستدار، مرض "دین خویی" است که محصولش فرهنگ انحصار طلب است که جز خودش کسی رو تحمل نمی‌کنه. مرض یک بار خودش رو در پوششی زرتشتی نشان میده یک بار هم در پوششی اسلامی. اما بیماری پنهان شده زیر این ظواهر متفاوت یکی است. مطمئن نیستم کتاب‌سوزی توسط فاتحان صدر اسلام رخ داده یا نه (هر چند با توجه به رفتار و افکارشان، انجام چنین کاری از آن ها چندان هم عجیب و دور از انتظار نیست) اما حتی اگر این کتاب سوزی رخ نداده باشه، چه کسی میتونه قرن ها فشار و خشونت مسلمانان بر دیگر اندیشان این سرزمین رو انکار کنه؟ فشاری که تا همین امروز ادامه داره. مگر خفه کردن صدای یک دگراندیش چه قدر فرق داره با کناب سوزی؟ برتراند راسل در "تاریخ فلسفه غرب" فصلی را اختصاص داد به فلسفه اسلامی، و در این فصل در مورد علت از بین رفتن رونق فلسفه در دنیای اسلام نوشت: "به نظر میرسد که در دنیای اسلام مردم نادان با هرگونه دانشی که قدم را از حدود "کلام الله مجید" فراتر گذاشته باشد مخالفت کرده اند."
نقل قول  
Jeremiah
Member
دیدگاه کاربر alitad درست است، با این روی کسانی به زیر این نسک دیدگاه گذاشتند، هنگامی که دیدند سخنی برای گفتن ندارند، آغاز به دروغ بستن به نیاکانمان کردند، (حتا افزون بر خودشان، پای یک بیگانه پرست به نام کاتوزیان را به میان کشیدند) در این جا است که داغ "تازی پرست" به پیشانی اینان می چسبد و آشکار می شود درد اینها چیز دیگری است و آشکار است که سخنانشان از کجا آب می خورد (اینها حتا تا آنجا پیش رفتند که ایرانیان و دبیره شان را دانشورانه ندانست تا بگویند کتابی نبوده که سوزانده شود). بنده هم به بتهای ایشان، یورشگران به این مرز و بوم، با گواه خرده گرفتم، با این روی کسی از آنان بنده را زَلیفَن و تهدید کرد که اگر دنباله سخن را بکشم، به من "انگ نژادپرست" می زنند. خودشان آیین گفتگو را نمی دانند. آنان به نیاکان ما گستاخی کردند و دروغ بستند؛ بنده هم به آن نیاکانشان خرده گرفتم . پاسخ های، هوی است!
نقل قول  
نقل قول از mpana:
اری پیشینیان به این شکل پیغامشان را به نسل من رساندند به راستی باهوش و فرزانه بودند و از این دست نماد ها زیاد است .


جالب است. یعنی از همه جالب‌تر است. شما هم می‌خواهید به نام پادشاه (کوروش) افتخار کنید و آن را بر تارک تاریخ پر جور و ستم ایران‌مان قرار دهید، هم می‌خواهید پیغام ستم‌دیدگان و مردم زیرسلطه را برجسته کنید و حامی محکومان باشید. ولی باور بفرمایید نمی‌شود. نمی‌شود همزمان در دو زمین مقابل بازی کرد و منصف بود. در خود واقعیت، بیرون از علایق و سلایق من و شما، هیچ کجا و هیچ وقتی چنین وفاق و وحدت و یگانگی‌ای میان رئوس یک نظام شاهنشاهی (آن هم از نوع امپراتوری کشورگشا!) و اعماق این نظام نبوده است. نمی‌توانید با یک لوح حقوق بشر و چند کتیبه و چند قانون و قاعده و سخنان زیبای پادشاهان، سر و ته واقعیت را هم بیاورید. همین الان مترقی‌ترین قواعد و قوانین بین‌المللی را در جهان داریم با آن دستگاه عریض و طویل سازمان ملل و هزاران بازوی اجرایی و الزام‌آور که هزاران بار از آن لوح عتیقۀ شما نیرومندتر و مترقی‌تر هستند؛ ولی کدام آدم منصفی می‌تواند وجود این سیستم پیچیده و مترقی را دال بر وجود وفاق میان ملت‌ها و اقوام و طبقات در جهان بگیرد؟ چه کسی می‌تواند اینها را ملاک وحدت حاکم و محکوم و وحدت مرکز و پیرامون بگیرد؟ اتفاقاً محققان از اینجا به این نتیجه می‌رسند که تنش‌های میان قدرتمند و ضعیف چقدر عظیم است!

از حقوق بازنشستگی و دیگر امتیازات می‌گویید. واقعاً می‌دانید درباره چه دوره‌ای از تاریخ سخن می‌گویید؟ می‌دانید حیات یک جامعه بزرگ در 2000 و اندی سال پیش چگونه بوده است؟ همین امروز در قدرتمندترین اقتصادها، دولت‌ها ابتدا رُس مردم را بطور کامل می‌‌کشند تا در نهایت بخشی از کار مردم را در قالب «رفاه» به خود مردم ببخشند. شما از حقوق بازنشستگی و مرخصی و رفاه در یک نظام برده‌داری سخن می‌گویید؟!! فکر می‌کنید شاهنشاه از جیب مبارک حقوق تمام افراد را تامین می‌کرد؟ آخر افسانه‌سرایی هم حدی دارد. لااقل یکبار پیش خودتان حساب کنید که در آن عصر، با آن سطح رشدیافتگی توان تولیدی انسان‌ها، چه باج و خراجی باید از اقوام تحت سلطه گرفته می‌شد، چه کاری باید از دوش بردگان کشیده می‌شد، چه سرزمین‌هایی باید تصرف می‌شدند تا هم کار امپراتوری بر وفق مراد شاهان باشد و هم بذل و بخششی شاهانه به زیردستان عطا شود.

فقط در یک صورت می‌توانید پایبند این افسانه باشید، در این صورت که مردم و اقوام دیگر را وحشیان بی‌فرهنگی بدانید که باید زیر حکمرانی شاهان آریایی قرار می‌گرفتند تا از فرهنگ و تمدن و کتاب و حقوق بشر برخوردار شوند. و در این حالت تفاوتی میان شما و دشمن‌تان باقی نمی‌ماند.
نقل قول  
alitad
Member
انگار یک ذهنیت دوگانه ساز ساده انگاری در میان ما رایج است که هر بحث و گفتگویی را دوقطبی می کند. حالا چه بحث از ادبیات باشد چه سیاست چه تاریخ و هر چه. در یک سوی این جبهه مذهب و دین و زبان عربی و سنت اسلامی و حکومت جمهوری اسلامی و حتی شعر کلاسیک فارسی و ...، و در سوی دیگر ایران باستان و پادشاهی هخامنشی و فارسی سره و زبان پهلوی و لائیسیته و سکولاریسم و اپوزیسیون و دولت پهلوی و حتی شعر نو و ... قرار می گیرد. برای نمونه در کتابناک ذیل هر کتابی که بحث می شود، خواه ادبی یا سیاسی یا تاریخی یا حتی علمی باشد (واقعا موضوعش مهم نیست)، سریعا این دو قطبی شکل می گیرد. طرفین سعی می کنند همدیگر را (یا حتی خودشان را) ذیل همین دو قطبی ساده ساز قرار دهند. فقط هم در کتابناک چنین نیست، همه جا همین طور است. ظاهرا این همان دوگانه ی ساده ی پوزیسیون و اپوزیسیون سیاسی است که از ذهن سیاست زده ی ما به هر بحثی سرایت می کند.
موضوع کتابسوزی از موضوعات مورد شبهه در تاریخ است و شواهد و دلایلی در رد یا دفاع آن وجود دارد؛ اما اینکه کسی پس از مطالعه ی منابع نتیجه بگیرد کتابسوزی واقع نشده، آن شخص لزوما «تازی پرست» (کذا) و اسلامگرا و ... نیست و اگر هم بگوید واقع شده نژادپرست نیست و دلیلی ندارد مدافع تمام اقدامات شاهان ایران باستان باشد.
به نظرم این یک جور انسداد فکری است. تا وقتی با این دوگانه فکر کنیم جز بحث های سطحی و بی ارزش (و دست آخر فحاشی و تهمت و بد و بیراه و صدا کردن مبصر سایت) نتیجه ای در بحث ها نخواهیم گرفت.
نقل قول  
Jeremiah
Member
آن سخن پیشین درباره کشتار بود، یکی دیگر از هنرنمایی هابشان در ایران (ایران ساسانی)، برده گیری از نا ارتشیان بود، در این جا آن را می نویسم، تا نگویند یا رو لاف می زند (خردمندان را می گویم وگرنه بی خردان هیچ گاه به راه نمی آیند):

شعبی گوید: وقتی خالد بن ولید به عراق رسید، در کواظم با هرمز روبرو شد، پس از آن در ناحیه فرات بر کنار دجله فرود آمد و با دشمن روبه رو شد بر کنار دجله و رود دیگر، اقامت وی طول کشید و از پس مقابله هرمز جنگهای دیگر هر یک از پیش سخت تر بود تا وقتی که سوی دمه الجندل رفت. در جنگ رود سهم سوار از غنایم بیش از جنگ ذات السلاسل بود. پس از جنگ رود خالد زن و فرزند جنگاوران و کسانی را که با آنها کمک کرده بودند به اسیری گرفت و کشاورزان را که تعهد پرداخت خراج کرده بودند به حال خود گذاشت‌. (تاریخ طبری، برگردان: ابوالقاسم پاینده، پوشینه 4، رویه 1489 - 1488)
نقل قول  
Jeremiah
Member
بنده بر آن شده ام یک جای چشمگیر از نامهربانی یورشگران را درون ایران در تاریخ طبری بیاورم تا نگویند یارو لاف می زند:

... اما عجمان از روی قدرت نمایی گفته او را نپذیرفتند. جاپان عبدالاسود و ابجر را برد و پهلوی سپاه گماشت، آرایش خالد مانند جنگهای پیش بود، جنگی سخت افتاد و مشرکان که انتظار آمدن بهمن جاذویه داشتند، مقاوت و پا فشاری کردند و در مقابل مسلمانان سخت بکوشیدند که به علم خدا سرانجامشان مقرر بود و مسلمانان در مقابل آنها پایمردی و خالد گفت: ((خدایا نذر می کنم اگر بر آنها دست یافتم چندان از آنها بکشم که خونهایشان را در رودشان روان کنم.))
آنگاه خداوند عزوجل مغلوب مسلمانانشان کرد و خالد بگفت تا منادی مردم ندا دهد: ((اسیر بگیرید، اسیر بگیرید، هیچکس را نکشید مگر آنکه مقاومت کند)) سواران گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند می آوردند و خالد کسانی را معین کرده بود که گردنشان را در رود می زدند و یک روز و شب چنین کرد و فردا و پس فردا به تعقیب آنها تا به نهرین رسیدند و از هر سوی الیس همین مقدار پیش رفتند و گردن همه را زدند.
اما قعقاع و کسانی همانند وی گفتند: ((اگر مردم زمین را بکشی خونشان روان نشود که از وقتی خون را از سیلان ممنوع داشته اند و زمین را از فرو بردن خونها نهی کرده اند خون بر جای خویش می ماند، آب بر آن روان کن تا قسم خویش را به انجام برده باشی)) و چون آب از رود بر گرفته بود آب در آن روان کرد و خون روان شد و به همین سبب تا کنون رود خون نام دارد. (تاریخ طبری، برگردان: ابوالقاسم پاینده، پوشینه 4، رویه 1493)
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You