سوال و جواب های کتاب فرهنگ و تمدن اسلامی دکتر ولایتی
نویسنده:
علی اکبر ولایتی
امتیاز دهید
این فایل شامل تمام سوالات و جواب های کتاب « فرهنگ و تمدن اسلامی - دکتر ولایتی » می باشد .
بخش اول : کلیات
بخش دوم : زمینه های شکل گیری تمدن اسلامی
بخش سوم : شکوفایی علوم در تمدن اسلامی
بخش چهارم : سازمان های اداری و اجتماعی تمدن اسلامی
خش پنجم : هنر در تمدن اسلامی
بخش ششم : تاثیر تمدن اسلامی در تمدن غربی
بخش هفتم : علل بیرونی و درونی رکود تمدن اسلامی
بخش هشتم : خیزش ؛ اقتدار مجدد جهان اسلام
بخش نهم : علل متأخر رکود فرهنگ و تمدن اسلامی
بخش دهم : بیداری اسلامی
بخش اول : کلیات
بخش دوم : زمینه های شکل گیری تمدن اسلامی
بخش سوم : شکوفایی علوم در تمدن اسلامی
بخش چهارم : سازمان های اداری و اجتماعی تمدن اسلامی
خش پنجم : هنر در تمدن اسلامی
بخش ششم : تاثیر تمدن اسلامی در تمدن غربی
بخش هفتم : علل بیرونی و درونی رکود تمدن اسلامی
بخش هشتم : خیزش ؛ اقتدار مجدد جهان اسلام
بخش نهم : علل متأخر رکود فرهنگ و تمدن اسلامی
بخش دهم : بیداری اسلامی
آپلود شده توسط:
amirghorbani
1395/10/17
دیدگاههای کتاب الکترونیکی سوال و جواب های کتاب فرهنگ و تمدن اسلامی دکتر ولایتی
"وی در ابتدا مانوی یا ثنویت گرا بود ولی به اعتراف خودش چون به بیهودگی این مذهب در بسیاری از عقاید و اندیشههایش پی میبرد به رم مهاجرت کرده و به مکتب فلسفی شکاکیون جدید ملحق میگردد. پس از مدتی این مکتب فکری نیز او را اقناع نمیکند. در شهر میلان با شخصی با اندیشههای نوافلاطونی به نام «فلاویوس مائیوس تئودوروس» آشنا میگردد و از همین راه به مکتب نوافلاطونیان وارد میشود. پس از آن به دین مسیحیت میپیوندد. پس از مدتی به مقام اسقفی شهر هیپو انتخاب میشود و در همین شهر نیز از دنیا میرود.
وی تا پایان عمر خود نیز تحت اندیشههای نوافلاطونی و مانوی بودهاست و این امر دربسیاری از نظریات و آثار وی به روشنی نمایان است. آگوستین در آثار خود که راجع به تثلیث، چگونگی خلقت، حقیقت، نفس، مسئله گناه و ثواب، جبر و اختیار، نجات انسان به فضل الهی و… میباشد میکوشد تا حکمت افلاطونی را با اصول آیین نصاری تطبیق دهد و از این دو معجونی که مورد قبول آبای مسیحی باشد به وجود آورد.
متن لینک
بپذیریم و باور داشته باشیم که ما ایرانیان همانند همه مردمان از هر کیش و آیین و از هر نژاد و زبان و از هر کشوری، از دیدگاه آدم گری در یک جایگاه، جای گرفته ایم! نه فروتر و نه فراتر! به فرازهای «یک پیکرند» و نیز «ز یک گوهرند» از سروده آن مرد نکونام ژرف تر بنگریم که گواهی بر برابری همه آدمیان است!
این برابری هیچ گونه ناسازگاری با یکتایی تک تک آدمیان ندارد. اگرچه هر آدمی از دیدگاهی ویژه، می تواند با دیگران ناهمسانی داشته باشد؛ نه تنها با بیگانگان و ناآشنایان و دیگرزبانان، حتی با هم میهن و هم زبان و حتی با خواهر و برادرش، ولی از دیدگاه آدمگری، هیچ ناهمسانی سرشتی ای در میان نیست، و ارزش جایگاه مردم تنها و تنها به آدمگری گوهری آنان وابسته است که به درستی در همه برابر است.
پس چرا از فرمایش خود آگوستین نوشته اند: «...وی در آغاز مانوی و یا ثنویت گرا بود ولی به گفته خودش چون به بیهودگی این کیش در بسیاری از باورها و اندیشه هایش پی برد به رم کوچیده و ...»
* همان خیام و زکریایی که شما به آنها می بالید، نامشان عربی است! بماند که خود بیشتر برای نگاشتن پندارهایشان از عربی بهره جسته اند! و آنجا که گفته اید: «...دانشمندان نامدار عرب تبار همگی در جاهایی جز عربستان که گهواره اسلام بود به دانشوری پرداختند،...» بدانید که بیشتر دانشمندان ایرانی هم در بستری عربی به دانشوری پرداخته اند و حتی به زبان عربی آموخته اند و آموزش داده اند!
* آنجا که نگاشته اید: «...سنجش شهرگانی ایرانی با شهرگانی عربی چه پیش از اسلام و چه پس از اسلام یک شوخی بزرگ اشت،...»، اگر هدف از شهرگانی، همان تمدن است، لابد از تمدن نبطی ها که مردمانی عرب و باشندگان شمال عربستان بوده اند، بی خبرید! از تمدن فرمانروایی سبا و شهر اوبار و باغ ارم و قوم ثمود و مداین صالح و دولت قتبان و سلسله های فاطمیان و مملوک ها و ایوبیان و پادشاهی حِمیَر و ... که همه بر بخش هایی از عربستان فرمانروا بوده اند، بی خبرید؟!!!
* از فرمانروایی لخمیان عرب نیز بی خبرید که شاپور ساسانی پس از شکست آنان، بسیار شهریگرانه و بزرگوارانه و جوانمردانه و با پاک نهادی ، شانه های عرب های دربند را سوراخ کرد و از آن ریسمانی گذراند؟!!! و ...
* براستی چطور است که بگوییم، به جز مردم ایران که بسیار پاکنژاد و والاگهر و نیک نهاد و شهریگر و ... بوده اند، دیگران در هر هنگامه ای و در هر جای گیتی، به ویژه مردم عرب و تیره سامی، همه از زیر بته درآمده اند!!!
* آنجا که گفته اید: «... ما برای هیچ ساستاری در کشورمان با شمشیر پایکوبی نکرده ایم ...» اگر نگاهتان به برخی آئین های کهن که اعراب با شمشیر انجام می دهند، باشد، ما در تیره های گوناگون مردم ایران، آیین هایی از این دست فراوان داریم. اما از آنجا که بدانها خو گرفته ایم، برایمان آنگونه زشت نمی نماید، که زشتی برخی آیین های دیگران برایمان برجسته می نماید.
* این زبانی که ما بدان سخن می گوییم، زبان نیاکانی ما نبوده است. بر پایه یافته های دانشمندان، کوچندگانی که چندان انبوه نبوده اند که دگرگونی بسیاری در ژنهای باشندگان ایران آفریده باشند، زبانشان بر باشندگان ایرانِ امروز چیره گشته است. پس از این روی چندان گردن فراز و سربلند نباشیم که به زبان سره نیاکان خود سخن می گوییم، چون این زبان، حتی از نوع سره اش، زبان نیاکان ما نبوده است!
راستی این را هم گوشزد کنم که بنده خود ایرانی و پارسی زبانم، گرچه از هر باور نژادپرستی یا هر باوری که با نژادپرستی خویشی و نزدیکی داشته باشد، بسیار بیزارم و بر ا ین باورم که من و هر ایرانی دیگری با مردمان دیگر برابریم و به گفته آن مردِ نکونام، سعدی گرامی:
بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
نخست به شما شادباش می گویم که توانسته اید نوشتار کوتاهی با کمترین کاربرد واژگان عربی بنویسید! گرچه اگر انگلیسی نوشته بودید، بهتر می شد هدف نوشتارتان را فهمید و یا حتی اگر به زبان ماندارین هم نوشته بودید، به همراهی برگردان گوگل می شد از آن سر درآورد!
معنای واژه «ساستار» را پیدا کردم و «هنایش» را به گمانم نادرست نوشته اید؛ چونکه با جستجوی کوتاهی که بنده انجام دادم، آن را به «ها» زبر، یعنی «هَنایش»، نه آن گونه که شما نوشته اید به «ها» پیش، یعنی «هُنایش»، یافتم! گرچه معنای واژه «بیک» را (اگر پارسی سره باشد) نفهمیدم! راستی هنگامی که واژه هنایش را جستم، یک پرسش به یادم آمد که گستردگی دانش شما از پارسی سره، مرا بر آن داشت که از شما بپرسم؛ اگر به جای کاربردِ نام ستاکِ «هنایش» در ساختن ستاکِ برساخته، بخواهیم خودِ کارواژه را بکار ببریم، این گزاره: «مزدیسنا بر پلاتون هُنایش گذاشته بود» چگونه می شد؟ اینگونه: «مزدیسنا پلاتون را هَناییده بود»، درست است؟
پرسش دیگر اینکه پافشاری بر نوشتن واژگانی مانند «پلاتون» به جای «افلاطون» برای چیست؟! چرا به جای «پلاتون»، بی هیچ دگرگونی، همان «پلاتو» را نگوییم و ننویسیم! یا چرا از همان آغاز، وی در ایران بنام «پلاتو» یا «پلاتون» شناخته نشده است و ما وی را بنام افلاطون می شناسیم؟!
____________________________________________________________
صحیح است! حال هر دو حالت را بررسی می کنیم!
الف) اگر منظور از عرب بودن زبان عربی باشد که پیامبر صددرصد عرب بوده است!
ب) اگر منظور از عرب بودن، نژاد عرب باشد، در اینصورت باید بگوییم که پیامبر عرب ناخالص بوده است! نه آنکه عرب نبوده است!!!
نمی دانم که اظهارات جناب سپربلوط، در نقش وکیل مدافع گاندلف عزیز بود یا در نقش مخالف! اما طبق اظهارات ایشان نیز این جمله که «پیامبر عرب نبوده است» کاملا غلط است!!!
______________________________
* مستعربه یعنی عرب شده! یا عرب ناخالص!
* مردم آمریکا هم اکنون حداکثر چهارده پانزده نسل قبلشان اروپایی بوده اند. آیا شما آنان را همچنان آمریکایی نمی دانید؟! تازه آمریکاییها اغلب با بومیان امتزاج نکرده اند در صورتیکه اجداد پیامبر بیست و چند نسل با اعراب امتزاج کرده اند!
*بدین معنا اگر کسی را پس از بیست و چند نسل همچنان اهل یک محل ندانیم، در این صورت بهتر نیست که بگوییم همه انسانهای امروزی (هوموساپینس) اعم از ایرانی، عرب، مغول، ازبک، ترک، چینی، ژاپنی، استرالیایی، اروپایی و آمریکایی و ... همه و همه از یک نژادند و همه در اصل آفریقایی هستند و از آفریقا به نقاط مختلف جهان مهاجرت کرده اند؟!!!
* در صورتیکه قرار باشد هر فردی را اهل همان محلی بدانیم که از آنجا مهاجرت کرده است، با این حساب، جناب سپربلوط! بنده ادعا می کنم که شما نیز آفریقایی هستید!!!
* آنچه مد نظر جناب گاندلف بود، اعراب اصیل قحطانی نبوده است! ایشان آنجا که گفته اند اعراب هیچ چیز به دنیا اضافه نکرده اند، نیز گفته اند: همه دانشمندان ایرانی بوده اند! به عبارتی منظور ایشان همه اعراب، اعم از عدنانی و قحطانی بوده است!
*آیا ایشان می پذیرند که اعراب عدنانی نیز مانند ایرانیان در ایجاد تمدن اسلامی موثر بوده اند؟! در اینصورت باید می گفتند همه دانشمندان، ایرانی یا عدنانی بوده اند! که البته آن هم صحیح نیست! چرا که در تمدن اسلامی، دانشمندانی مانند ابن خلدون و ابن رشد و ... نه ایرانی بوده اند و نه عدنانی!!!
_____________________________
آیا پیامبر(ص) از سلاله حضرت ابراهیم(ع) می باشد؟ آیا حضرت ابراهیم(ع) عرب بوده است؟
پاسخ
پیامبر اکرم(ص) از سلاله حضرت ابراهیم (ع) است ولی حضرت ابراهیم علیه السلام عرب نبوده است، وقتی حضرت اسماعیل وارد طایفه جرهم در اطراف مکه شد، با آنان ارتباط خویشی برقرار کرد و طایفه آنان را مستعربه می گفتند. در ضمن عرب بودن یا نبودن به دو معنا است:
الف: لغت و زبان عربی داشتن
ب: نژاد عربی داشتن
پیامبر اکرم (ص) به معنای اول عربی بود و به معنای دوم از جانب پدر غیر عربی و از نژاد حضرت ابراهیم(ع) محسوب می شود. البته عرب جاهلی دو دسته بودند:
1- قحطانیان، فرزندان یعرب بن قحطان و بومیان یمن و جزیره العرب بوده که عرب عاربه نامیده می شدند.
2- عدنانیان، فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم(ع) بوده که نتیجه ازدواج حضرت اسماعیل(ع) با طایفه جرهم بوده و اینان را عرب مستعربه [1] می گویند و طوایف فراوانی از آنان پدید آمد که معروف ترین آنها همان قریش است و بنی هاشم از قریش می باشند.
[1] یعنی کسانی که در اصل عرب نیستند.