رسته‌ها
با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما صاحب حقوق مادی این کتاب هستید، می‌توانید اجازه نشر رایگان نسخه الکترونیکی آن را به ما بدهید یا آن را از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «شرایط و قوانین فروش» را مطالعه کنید.
زمستان
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 2108 رای
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 2108 رای
این دفتر شامل 40 شعر میباشد
مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود.
در مشهد تا دوره متوسطه ادامه تحصیل داد.
از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.
در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید.
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران (خدیجه) اخوان ثالث ازدواج کرد.
در سال ۱۳۳۳ برای دومین بار به اتهام سیاسی زندانی شد.
پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.
در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه‌های تهران، ملی و تربیت معلم به‌تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد.
در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد
در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در چهارم شهریور ماه
همان سال از دنیا رفت طبق وصیت وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
از او ۴ فرزند به‌جای مانده است.
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
Reza
آپلود شده توسط: Reza
۱۳۸۶/۰۷/۲۰
اطلاعات نسخه الکترونیکی

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی زمستان

تعداد دیدگاه‌ها:
177
فریاد خانه ام آتش گرفتست آتشی جانسوز هر طرف می سوزد این آتش پرده ها و فرش ها را تارشان با پود من به هرسو میدوم گریان در لهیب آتش پر دود وزمیان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد از درون خسته و سوزان میکنم فریاد ، ای فریاد خانه ام آتش گرفتست آتشی بی رحم همچنانمی سوزدایناتش نقش هایی را که من بستم به خون دل بر سر و چشم در و دیوار در شب رسوای بی ساحل وای بر من ، وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری در دهان گود گلدان ها روزهای سخت بیماری از فراز بامهاشان شاد دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب بر من آتش بجان ناظر در پناه این مشبک شب من بهر سو می دوم گریان از این بیداد می کنم فریاد ای فریاد خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب مهربانهمسایگانماز پی امداد سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد می کنم فریاد ، ای فریاد
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ . . . .هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟ کسی اینجا پیام آورد ؟ نگاهی ، یا که لبخندی ؟ فشار گرم دست دوست مانندی ؟ . . . . . کجا ؟ هر جا که اینجا نیست من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی زن ، ز سیلی خور وزین تصویر بر دیوار ترسانم . . . . ا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم
[quote='donya joon']سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم منم من، سنگ تیپاخوردهٔ رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده‌است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلت‌های بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است[/quote] یعنی من این شعر رو که میخونم از ابهت ماث لذت می برم
زمستون زمستون تن عریون باغچه چون بیابون درختا با پاهای برهنه زیر بارون نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه بهار زمستونها برای تو همیشه تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه چشن انتظاری گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون گلهای کاغذی داری تو گلدون تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون بشینم بی تو با چشمای گریون بشینم بی تو با چشمای گریون زنده یاد افشین مقدم
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا تا توشه برداریم و قدم در راه بی برگشت گذاریم ببینم آسمان هر کجا باشد همین رنگ است؟...
. در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند! . در گذرگاه زمان
جا داشت کتاب بسیار زیبای (زندگی میگوید اما باز باید زیست...) را هم واسه دانلود میذاشتید هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده ی کوچک انهم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی....
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامه‌اش شولای عریانی‌ست ور جز اینش جامه‌ای باید، بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد، ور به رویش برگ لبخندی نمی روید، باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی‌برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن پادشاه فصلها، پاییز. پاییز خجسته...
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم منم من، سنگ تیپاخوردهٔ رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده‌است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلت‌های بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file