رسته‌ها
با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر در این باره اطلاعاتی دارید یا در مورد این اثر محق هستید، با ما تماس بگیرید.

شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب

شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 117 رای
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 117 رای
در باب شعر و آفرینش‌های شاعرانه هر بحثی کرده شود، خواه جزئی و خواه کلی به یک تعبیر نقد می‌شود؛ نقد شعر یا نقد ادبی. خود شاعر هم وقتی در شعر خویش الفاظ و معانی را سبک سنگین می‌کند، وقتی کار خود را مرور و اصلاح می‌کند، وقتی در باب شیوه کار یا هدف و ذوق خویش سخن می‌گوید، دیگر شاعر نیست و منتقد است. حتی بعضی شاعران مثل امیرخسرو دهلوی در نقد شعر خویش هم انصاف به خرج داده‌اند و هم زیرکی؛ مثل یک منتقد واقعی. این کتاب، کتابی است در فنون شعر، سبک و نقد شعر فارسی، با ملاحضات تطبیقی و انتقادی درباره شعر کهن و شعر امروز. این کتاب حاوی نقطه‌نظرهای گوناگون شادروان دکتر زرین‏کوب در حوزه شعر فارسی و مطالعه‏ای تطبیقی در شعر قدیم و معاصر عرب و جهان غرب است. زنده‏یاد زرین‏کوب در این کتاب در واقع به تمام مباحثی که راجع به شعر در سایر آثار خود داشته، پرداخته است.
بیشتر
اطلاعات نسخه الکترونیکی
آپلود شده توسط:
برای درج دیدگاه لطفاً به حساب کاربری خود وارد شوید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب

تعداد دیدگاه‌ها:
474

دارم تمام سعی خود را میکنم دیوانه نشوم،
مالک هیچ چیز نیستیم ،حتی بودن یا نبودنمان ،بدون کوچکترین حق انتخابی، و لطفا برای از قدرت اختیار سخنی نگو ک خنده ام میگیردرازی برایت بگویم؟ ما کارهایی را میکنیم که باید بکنیم،جایی می‌رویم که باید برویم،و آنچه میکنیم که باید بکنیم،به بیانی دیگر تو فقط در حال زندگی کردنِ زندگی ای هستی، ک برایت زندگیش کرده اند.    نقاش نیستی،نقاشی هستی.
مارا برای دیدن چه چیز به اینجا فرستاده اند؟
خانه ای عجیب و قدیمی ست که مالکان زیادی داشته و هرکس فسانه ای در وصف ش سروده،و سعی در حل معمایش کرده،و تلاش برای راهی که بتوانند خارج شوند،آیا این باعث افسردگی نمیشود؟
آیا سنگی قدیمی را دیده ای که عمرش از اجدادت بیشتر باشد و بعد از تو نیز،بماند و بعد از بچه هایت و بچه های بچه هایت؟ آیا این دلیل برای دیوانه شدن کافی نیست که نمیدانی برای چه نفس میکشی و میجنگی و دنیارا تنگ و شبانه روز در اندیشه بیشتر ب دست آوردن هستی در صورتی ک تمام تلاشت مانند خشکاندن آب دریاست.
این مردمان خودشان در گمراهی هستند بعد از ایشان چراغ میخاهی؟،نمی‌دانند چه می‌کنند و چرا؟ چون خواب گردها زندگی می‌کنند و چون حشرات می‌میرند. قسم ب ستارگان که اگر بدانی چقدر ایشان کوته فکرند ،مانند وقتی ک در خواب میفهمی ک خواب هستی با آنان رفتار میکنی.
آه چقدر در دلم حرف نهفته و چقدر بی فایده است گفتنش.

از عدم بودم و در منزل خود جا دادی
ما هست نبودیم، تو هستی دادی
لیک از رسم کرامت دور است
بازگیری هر انچه را به مهمان دادی

میتوانی در زمان حرکت کنی؟آیا بوی عطر، از قرن ها پیش ب مشامت نمیرسد؟
انسان کجا قدر ستارگان را دانسته،آری،تا بهای ستارگان ونگوگ را ندهی بعد از مرگ او،نور ستاره را نمیبینی در روز،آیا خالق اثر به ستارگان ارزش دارده،یا ستارگان به خالق اثر؟
انسان از خورشید ها متنفرند،لیک عاشق شبهای مهتابی اند،آه درست میگفت زردشت،ماه،خورشید مردگان است.
آیا میتوانی کسی را زنده بیابی، نور خورشید درونش چشمانتان را تار نکند؟اندک
بگذار او پوستت را بسوزاند،فرار نکن و پشت دیوار ها پناه نگیر،این سایه ها تورا می‌نوازند،مانند دشمنان
آیا بوی عطر مردگان را از لابه لای افکارشان،و تعفن زندگان در اعمالشان نمیبینی؟
تا کنون با زمان حرکت کرده ای،بیا و با من کمی در زمان سفر کن.
اینک،آخرین فرصت،اینک،آخرین بار

جهان پوچ ست،فریب تلالو نور شیشه ای را بروی کوه های سربفلک کشیده را نخور،آیا سر بلند نمیکنی و خورشید را بر بالای سرت ببینی؟
آیا آنقدر کودن هستی ساعت شنی درونت را حس نکرده ای؟بس نیست؟شب به سحر آمد،زمستان به بهار،آیا باز هم آرزوهای کودکانه داری؟آیا خواب کودکی کافی نبود؟
چشم باز کن،برای چه کسی نقش های زیبا بازی میکنی؟دنیارا فریب داده ای آفرین، اکنون آخرین نفر خودت هستی.
کمی تیزتر ببین،جهان خالیست و تو هزاران نفری،هیچ کس نیست،کمی چهره هایت را بسوزان،
تبدیل ب صدها نفر شده ای
تنها راه رهایی دیوانگیست
با جهان گل یا پوچ بازی کن،و فقط پوچ را انتخاب کن، همیشه برنده خواهی بود.

چشم هایم باز که شد ، در زمین خودم را یافتم
ب راستی من از کجا امده ام؟ یادم نیست
آه زمین چقدر شلوغ است
بسیاری چون خودم را میبینم در زمین،لیک مطمئن.
مطمئن چون کتابی در دست دارند که خیالشان را راحت کرده،پس به خواب رفته اند
عجیب است،من نمیدانم چیستم،این دیوانه ام خواهد کرد
نفس عمیقی میکشم و جبرا نقش آدم بازی میکنم،لیک میدانم ک بازیچه ی روباه های زمینی نیستم،پس در نقشم فرو نمیروم
ناخن هایم بلند میشود،مانند برگ درختان ک رشد میکنند،فهمیدی؟
چیزی در من جوان است،او پیر نمیشود،ثابت ست،سالها بروی او اثری ندارند،شاید دلیل کودک ماندنم همینست
میدانی،نمیتوانم خودم را با اهالی زمین وفق دهم؟نمیدانم از کجا پرتاب شده ام به زمین،اما یقینا آنجا برایم بهتر بود ک اینجا نظرم را جلب نکرد
میخاهم بروم
.
یاد سهراب بخیر،کفشهایم کو...
انسان چیست؟
نقاشیه نامفهوم کودکی که بروی شن های ساحل،
موجی می آید و تمام میشود
تنهایی میان جمعیت؟
شمعی روشن میشود در اَبدیت،زمان آب شدنش را بنگر،بخودت بنگر
در دنیایی که تمام آن را تاریکی احاطه کرده،شمع بسیار احساس تنهایی خواهد کرد
مینگری به هزاران سال بعد و زمانی که خودت را نمی یابی ایا دلگیر میشوی؟
آرام بگیر ای آرام جانم
تو در جایی زیست میکنی که هرکس برای خود نگرشی را میپرستد،و تو رها از همه افکار هستی،
این رهایی میآزارد تورا میدانم
نصیحت من بتوست ،آرام بگیر، نظار کن و لبخند بزن
عذاب اورست تنهایی،در آن وقت که بدور خود بسیاری میبینی
چرا که مردم در توهمند،بسیار از هم دور هستند.شاید فرسنگ ها،اما باید لبخندی تلخ بزنی، چرا که کنار هم ایستاده اند.
آری،چشمانت غیر از خورشید نمیبیند انهم چون به آن مجبوری.اما نادیدنی هارا چه؟
عمیق ک بنگری،غمی بزرگ در سینه ی آنان که بیدار هستند سنگینی میکند.
ایا شده که زمانی که در حال خواب دیدن هستی،آن خواب را باور کنی؟ایا اکثر مردم دیوانه هستند یا باور کرده اند آن خواب واقعیست.
من قول خواهم داد ک شعور تنها برای افرادست و هیچ زمان ،هیچگاه،و هرگز جامعه شعور نخواهد داشت.
آری، کافیست
آیا شده که معمایی را طرح کنی و بعد از خود جوابش را بخواهی؟
آیا شده چیزی را بسازی و بعد نابودش کنی؟
نویسنده نمیداند که شخصیت داستانش چ خواهد کرد؟
وقتی ضامن نارنجک عمر را بکشی ،ایا ارزش زندگی کردن را دارد؟
ایا وقتی حقیقت را میدانی،گوش میدهی به دروغ بزرگان؟
وقتی درون جعبه میدانی خالیست،آیا بازش میکنی؟
ایا بیمزد کار میکنی؟میدَوی میجهی یا بی اهمیت رد میشوی؟
ایا زمانی که فهمیدی پوچ است جهان،آن را باور میکنی‌؟من درون پوچی هستم
بی معنیست وقتی خوابم نمی آید چشمانم را بزور ببندم
چگونه میتوانم غذا بخورم،رشد کنم تا پیر شوم و غذای دیگران شوم تا انان نیز رشد کنند
ای افکار عذاب اور،دست از سرم بدار
افسانه ی عجیبیست جهان
افسون میکند مردمان درون این گوی را که پا مینهند
میدوند میخزند میخورند میمیرند
آیا تو نیز گول خورده ای و باور کرده ای که وجود داری؟
به اطراف بنگر،ایا متوجه این نشده ای که جهان خالیست یا میاندیشی به پس فردا ؟
لطفا میشود دیگر گول چشمانت را نخوری؟ میدانم که میبینند،ولی باورشان نکن،پوچست.حباست،میترکد و در دستت چیزی نمیماند.افسوس میخوری.
عزیز من،خواب شیرینیست،میشود بیدار شوی؟سخنم را در هفت لایه از خواب فقط گوشهایت میشنود.
تا بخود بیایی تمام شده ای،حباب میترکد،دلت میخواهد بیدار شوی ، اما جادو نمیزارد.
چشمت،گوشَت،حسَت،تنت،از این ساخته شده اند،پس چگونه میتوانی از خوابِ مرگ بیدار شوی؟
دنیا جادوست،و پر از جادوگران،اما تو این طلسم را بشکن.
شعری از نیچه خطاب به حافظ:
به حافظ، پرسش یک آبنوش:
میخانه‌ای که تو برای خویش
پی‌افکنده‌ای
فراخ‌تر از هر خانه‌ای است
جهان از سر کشیدن می‌یی
که تو در اندرون آن می‌اندازی،
ناتوان است.
پرنده‌ای، که روزگاری ققنوس بود
در ضیافت توست
موشی که کوهی را بزاد
خود گویا تویی
تو همه‌ای، تو هیچی
میخانه‌ای، می‌یی
ققنوسی، کوهی و موشی،
در خود فرو می‌روی ابدی،
از خود می پری : ابدی،
رخشندگی همهٔ ژرفناها،
و مستی همهٔ مستانی
- تو را تو را با شراب چه کار؟

دانلود رایگان

اگر عضو نیستید در کمتر از یک دقیقه عضو شوید و کتاب اول خود را رایگان مطالعه کنید.

با خرید اشتراک می‌توانید فایل PDF کتاب‌ها را نیز دانلود کنید.

ورود / ثبت‌نام
شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
عضو نیستید؟
ثبت نام در کتابناک