Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب

در باب شعر و آفرینش‌های شاعرانه هر بحثی کرده شود، خواه جزئی و خواه کلی به یک تعبیر نقد می‌شود؛ نقد شعر یا نقد ادبی. خود شاعر هم وقتی در شعر خویش الفاظ و معانی را سبک سنگین می‌کند، وقتی کار خود را مرور و اصلاح می‌کند، وقتی در باب شیوه کار یا هدف و ذوق خویش سخن می‌گوید، دیگر شاعر نیست و منتقد است. حتی بعضی شاعران مثل امیرخسرو دهلوی در نقد شعر خویش هم انصاف به خرج داده‌اند و هم زیرکی؛ مثل یک منتقد واقعی. این کتاب، کتابی است در فنون شعر، سبک و نقد شعر فارسی، با ملاحضات تطبیقی و انتقادی درباره شعر کهن و شعر امروز. این کتاب حاوی نقطه‌نظرهای گوناگون شادروان دکتر زرین‏کوب در حوزه شعر فارسی و مطالعه‏ای تطبیقی در شعر قدیم و معاصر عرب و جهان غرب است. زنده‏یاد زرین‏کوب در این کتاب در واقع به تمام مباحثی که راجع به شعر در سایر آثار خود داشته، پرداخته است.

حق تکثیر: ت‍ه‍ران‌: انتشارات ع‍ل‍م‍ی‌، چاپ نهم - ۱۳۸۱

» کتابناکهای مرتبط:
روان های روشن
فوت کوزه گری: مثل های فارسی و داستان های آن (جلد دوم)
تاریخ ادبیات در تاریخ

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 10 مگابایت
دریافت ها: 7634
تعداد صفحات: 291
4.7 / 5
با 122 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 461
۱۳۹۰/۱۲/۰۱


پاسخنگارش دیدگاه
marx peyman
Member
با مولای عشق...
در بزم نیمه ی شب، دل خون و باده بر لب
مست رخ نگاری، رخساره غرقه در تب
شاهد به بزم ما بود ماه و ستاره ی تو
دل تنگ و دیده خونریز، چون ماه من به عقرب
با دست اشارتی داد آن پیر دیر رندان
بی پا وسر همی شو، ای بنده ی مقرب
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
هم دیده هم ره دل بستم به ماهرویان
پیمانه وا نهادم، از عشق نافه بویان
دستار و سر نهادم، از ما و من فتادم[center][/center]
ساز خوشی نهادم بر لب ترانه گویان
آنگه نیاز کردم، بر درگه عطایش
تا دست من رساند بر عرش خوبرویان
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
داد از غم فراقت ای جان جان شیرین
ای پر گشاده سیمرغ در قصه های دیرین
یک جرعه از غمت را یکصد جهان نیارزد
لختی نظر نما تو بر این گدای مسکین
دستار و سر نهادم در و گهر نهادم
در راه سیم ساقی رهزن به منزل دین
ماییم و آب دیده بر کنج غم خزیده
از آب دیده ی ما صد جای آسیا کن
بر ساحل فنایت کی مینشینم ای جان
کی آب تر بریزی در محفلم چو باران
صبر از کفم برون شد، جام دلم نگون شد
در هجرتت به عرش است فریاد شاد خواران
در باغ غنچه وگل مجنون شدم چو بلبل
پیرانه سر سرایم افسانه ی بهاران
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
نقل قول  
marx peyman
Member
دیشب به خوابم آمدی، نوری ز شمست در برت
مستم تو کردی دلبرا جانم فدای آن سرت
رقصاندی و رقصان شدم، دستار درویشان شدم
چون شعله ای لرزان شدم در انحنای پیکرت
دستم گرفتی نیمه شب، از جذبه ات من در عجب
می در رگم جاری و پر، کو آن مبارک نشترت
پا در بیابان میزدم، مجنون صفت در هر قدم
لیلی تو بودی گوییا، من طالب یک شهپرت
خوش بودم و باقی شدم، مست می ساقی شدم
در بسترم هر دم بود بوی گل نیلوفرت

نقل قول  
marx peyman
Member
در دل و جانت نهان ساقی شیرین دهان
دامن وی را بگیر جام جهان وا رهان
خود تو خدایی و بس, زمزمه کن هر نفس
جمله جهان نقش تو, نیست دگر هیچ کس
آبی و خاکی و دل, محرم خورشید تو
گه نگه آسمان, چشمه ی امید تو
محمل احساس باش, عمر گذر میکند
چون به دلت خو کنی, عقل حذرمیکند
کان امانت تویی ساغر و ساقی تویی
جمله جهان فانی و آخر و باقی تویی
نقل قول  
marx peyman
Member
دستان مستم را بگیرای ساقی صاحبدلان
تنگ آمده زندان تن از درگهت ما را مران
بار امانت بر تنم, سنگین, کشیدن مشکل است
در حسرت روی مهت بین کور شد چشم جهان
تا کی شود بالم دهی ازسکر آن شیرین لبت
مرغ دلم را پر دهی تا پر کشم در آسمان
ساکن کنی ما را دمی بر خوان آن سبع سما
از نور شمست پرتویی ما را کند شیدای جان
ای جان زتو, هم درد و هم درمان ز تو
تیرت نشسته منتظر, زه را بکش ابرو کمان
رخساره ی زردم نگر, افسانه ی دردم بخوان
زندان شده این زاویه, ساکن نما بر لا مکان
نقل قول  
shokran10
Member
"من از آن کان محبت ...." درست است.
نقل قول  
shokran10
Member

نازنین!!!
جنگ چرا؟
من ز کان محبت بوسه ای می خواهم؛
تا به زیر افشانم،
سپر و خود و زره؛
و به یکباره،
غلامت گردم.

مونترال-جزیره راهبه ها-ساحل سنت لوران- 17 آبان 1394
نقل قول  
marx peyman
Member
پنهان مکن روی مهت, از دیده ی دلدادگان
ای ساقی خلوت نشین ,آوازهجرت را مخوان
یکدم رخت بنما به ما, تا گل شود مهمان ما
ای شمس عین و مشرقین, آباده کن بستان ما
سر مینهم بر درگهت, جان را غلامت میکنم
هفتاد و دو پیر و شهم , قربان جانت میکنم
لاف انا الحق میزنم, تا دار را جنت کنم
هفت آسمان را میدرم, یکدم اگر فرصت کنم
ناز تو را من میکشم, تاجی ندارم غیر تو
دست نیازم سوی تو, چشم و دلم نخجیرتو
یک ساغر از نورت بده, آوای تنبورم کنم
یا قطره ای از آن میت, پیرایه ی گورم کنم
نقل قول  
زمانی که افکارم به جوشش در میایند
به دنبال روزنه هستند که خود را مانند شهوتی که راهی جز جهیدن ندارد, از بند من رهایی دهند.
نه,دهانم بی فایده ست, این سوراخ برای گذر دریای ذهنم کوچک است.
چندیست که خواب خودم را میبینم
خواب جهانی معلق و کسی که او را انسان صدا میزنند
آنچه مرا آزار میکند ,اینست که بیدار هستم و خواب میبینم.
آه,این لحظه چه کودن شده ام.
.
زمانی که همه جا تاریک میشود, دیگر خود را نمیابم.
پس کجاست آن مرد فانوس بدست؟
ایا میتوانم دوستانم را فردا نیز ببینم
آنها با تنفری عجیب مرا دوست دارند
همانطور که من با دوست داشتنی عمیق از ایشان متنفرم.
آه,این لحظه چه کودن شده ام.
.
نمیدانم چه چیزی از من در حال گذر ست.
چطور میتوانم تصمیم بگیرم, زمانی که در من ساعت شنی کار گذاشته اند؟
دوست دارم لبخند بزنم
از آن هایی که گه گداری در خلوت بخود میزنم.
چگونه ست طعم کلمات شهوتناک؟
آه,این لحظه چه کودن شده ام.
.
.
91-10-26
نقل قول  
maryamyavari
Member
خنده کن تا به بوم نقاشی
.
عکس یک سیــــب سرخ را بکشی
.
عشق را عشق می کند بیدار
.
کاش تعــــبــــــیر سبــــــز من باشی
.
.
.
خنده کن تا که پشــــــت پا بزنی
.
به جهـــــان بـــــیـنی مترســک ها
.
تو توان مســـــــــــیح را داری
.
جان بده جان ، به این عروسک ها
.
.
.
سادگی رسم و راه زیباییست
.
من به این ساده دیدنم شادم
.
من از آن روز خوب و شیرینی
.
که به بند تو افتـــــم آزادم!
.
.
.

ترسم از منطق مترسک هاست
.
در سیاهی ز نور می ترسند
.
سر به آستین خود فرو کرده
.
مرده اند و ز گور می ترسند
.
.

خنده کن ، ترس را به زیر افکن
.
در شب پر هراس و طوفانی
.
تا جهان رنگ خوش به خود گیرد
.
سبــــــــز پر رنگ ِ فوق ِ احساسی
نقل قول  
shokran10
Member
از دیروز غمی موهوم در دلم می پیچد؛
-و می لولد-
و اظطرابی سخت،
در من می جوشد.
از پنجره به بیرون نگاه کردم،
درختی دیدم با برگهای زرد،
و دیگری قرمز -به رنگ خون-
دانستم که: پاییز پشت در مانده....
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You