رسته‌ها
گیلگمش: کهن ترین حماسه بشری
امتیاز دهید
5 / 4.6
با 632 رای
امتیاز دهید
5 / 4.6
با 632 رای
مترجم لوحه های میخی: جرج اسمیت
ترجمه به آلمانی: گئورگ بورکهارت

حماسه گیلگمش در خط میخی به طور ناقص برای ما باقی مانده. غالب قطعات آن در کاوش‏های کویونجیک، محل ‏نینوای قدیم، به دست آمده و جزئی از کتابخانه ی بزرگ الواح گلی پادشاه آشور، آشور بانیپال، را تشکیل می‏داده. اصل داستان بسیار قدیمی است و بایستی، در دایره فرهنگی شنعاری - اکدی به وجود آمده باشد. شنعارها (سومرها) قبل از بابلی‏ها در سرزمین دجله و فرات مسکن داشتند و خط میخی را آنها اختراع کرده ‏اند. متن اولیه ‏داستان از روی قراین باید در 2400 سال قبل از مبدأ تاریخ تنظیم شده باشد. سپس با خط میخی و زبان ادبی (شنعاری- اکدی) به بابلی‏ها میراث رسیده دائم از نو تکرار شده، تزیینات تاره یی یافته، و ظاهرا به ضرر ماهیت داستان، زوایدنجومی، تاریخ‏های معاصر و تمایلات عامیانه بر آن افزوده گشته است. تا این که در قرن ششم پیش از میلاد با حشو و زواید بسیاری در دولت آشور بر الواح گل پخته نوشته شده. زوایدی که داستان سرایان بعدی بر آن افزوده ‏اند، عظمت ‏سادگی آن را خراب کرده. آشور شناسان قطعات موجود را مورد مطالعه قرار داده و ترجمه کرده‏ اند. کسانی که از نظر علمی و زبان‏شناسی توجه به این حماسه دارند، باید به کتاب‏های زیر مراجعه کنند:
jensen p. assyrobabylonische mythen und epen 0091
das gilgamesch epos 6091
و همچنین ترجمه a. vngnad با حواشی h. gressmann و نیز schott albert از شاگردان ینسن درکتاب das gilgamesch epos 4391 سعی کرده، آن چه موجود است، صحیحا ترجمه و افتاده ‏ها را با قراین و تصورات مرمت کند.
جای تأسف است که این حماسه را، که در سادگی و عظمت بایست در زمره مهم‏ترین آثار ادبی جهانی حساب ‏شود، جز اهل فن دیگران کم‏تر می‏شناسند. ارزش داستان گیلگمش می‏تواند چنان که بایست تقدیر شود، اگر موضوع ‏تاریخی، چنان چه نیچه می‏گوید، به معنای بنای یادبود به کار رود، یعنی با آزادی کامل تخیل در قالب واحدی ریخته ‏شود. قالب ریزی موجود فقط از نظری شاعرانه تهیه شده، سعی بر این بوده تا داستان قدیم اصلی با سادگی عناصربدوی انسانی نمودار شود. هر جا سطور متن میخی موجود بوده، ترجمه دقیق آن ذکر شده.
برای آشنایی با جهان بینی شرق قدیم با نظر به حماسه ی گیلگمش به این اثر نویسنده رجوع کنید. تغییر شدید ازمنه‏ی افعال، که توجه خواننده را فورا جلب می‏کند، به عمد چنان که در متون اصل بوده، نگه داشته شده.
این داستان برای همه ی کسانی نوشته شده که پیوسته از بازی‏های کهنه اما جوان تخیل لذت می‏برند. تخیلات ‏شاعرانه انسان را از بند رنج می‏رهانند.
بیشتر
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
107
فرمت:
PDF
آپلود شده توسط:
soli67
soli67
۱۳۸۸/۰۴/۲۳

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی گیلگمش: کهن ترین حماسه بشری

تعداد دیدگاه‌ها:
80
عیلامیان نام شوش را با هزوارش سومری می نوشتند که به چم «باغ سدر» می باشد. در زبان اکدی به ریخت مرکب وار شوشن می نوشتند. که این نیز با سفر شاه اوروک در پی گیاه کوکنار به ایران می خواند. هومبان (هومبابا) نیز ریختی ست هندوآریایی به چم «نگهبان گیاه هوم»، چنان که هومبا-با در زبان سومری به چم «نگهبان گیاهان» است.
بله درست است ، در اینباره پژوهشنامه ای از دانشگاه هلسینکی هست:
http://www.ling.helsinki.fi/~asahala/asahala_sumerian_and_pie.pdf
که پیوند با و یا رخنه زبانهای ایرانی / هندو اروپایی در زبان سومری را بررسی میکند.
هممیهن بزرگوار ، نوشتن ایلام با ع نادرست است و واک ع هم با چنین آوایی در زبان ایلامی نبوده و نیست . اگر بفرمایید در گذشته می نوشتند ، باید گفت در گذشته هم نادرست می نوشتند و چه بسا با ع می نوشتند چون تازی ها اینچنین می نویسند.
[quote='Sigurd']جناب mt1397 به نظر شما این کتاب گیلگمش ارزش تاریخی دارد یا فقط داستانه؟
من هم 2-3 سالیه در کنار روانشناسی، اسطوره هم میخونم دیدم شما هم اسطوره پژوهی می کنید برام سوال شد[/quote]
بازتاب جنگ های میان عیلامی ها و میان-رودانی ها است. دیو هومبابا (= نگهبان/مسئول رستنی ها) اشاره ای است به خدای ملی عیلامیان، هومبان که خدا-آسمان و در پیوند با درخت و گیاه است. اگر انکیدو (= فرمانروای مکان خوب) نیز همانند گیلگمش یک پادشاه تاریخی بوده باشد، بسا دوستی این دو، به هم پیمانی دو حکومت اشاره داشته که برعلیه دولت عیلام (= سرزمین خدای هومبان/هومبابا) جنگیدند. به پادشاه دلبند خودشان گیلگمش جنبه نیمه-خدایی دادند. جنگل سدر و دریای شیرین به جنگل های زاگرس و دریای مازندران اشاره دارند. تاویل گاو آسمانی که از سوی دو پهلوان شکست می خورد، همان صورت فلکی گاو (تائوروس) است که از سمت شرق برمی دمد، و شکست این نره گاو همانا پیروزی این دو در سفر و لشگرکشی به شرق یعنی عیلام منظور است. در لوح هایی که از نیپور و اوروک حفظ شده، از عیلام با نام سرزمین زندگان نیز یاد می شود که دو پهلوان با 50 تن به آنجا می روند، و سپس در لوح هایی دیگر از آن با نام جنگل سدر یاد شده است.
البته که ارزش تاریخی دارد، اما نیازمند به تحلیل و تفسیر و تاویل دارد.
نام هومبان (= ناپیریشا/دینگیرگال: خدای بزرگ) در ترکیب نام برخی از شاهان عیلام موجود است.
جناب mt1397 به نظر شما این کتاب گیلگمش ارزش تاریخی دارد یا فقط داستانه؟
من هم 2-3 سالیه در کنار روانشناسی، اسطوره هم میخونم دیدم شما هم اسطوره پژوهی می کنید برام سوال شد
من یک فرهنگ کانگا بیشتر ندارم که در آن به راهزن گفته هَزَنگهَن، (بنگرید به English-Avesta Dictionary، نوشته Kavasji Edalji Kanga، ستون 48، واژه Bandit) با این روی آنجا هم گفته شده بود: "معنی لفظ کرسانی معلوم نیست". با این روی گرشاسپ در از دو بخش "کرسه + اسپه" در اوستایی ریخت گرفته است، واژه "کِرِسَ" اوستایی به مانای "لاغر، تکیده" همخوان است با واژه سانسکریت कृश (کِرشَ) به همان مانا. (در این تارنگار: https://sanskritdictionary.com همین واژه कृश یا kṛśa را بجویید) همچنین اسپه اوستایی همخوان با واژه پارسی کهن "اَسَ"، مادی "اَسپَ"، سانسکریت "اَشوَه" است. (بنگرید به Old Persian، نوشته Ronald G. Kent، رویه 173) در آنجا رونالد کنت این چهار واژه را برای اسب در پارسی کهن همخوانی داده بود. همچنین در زبان ختنی "اَشَ" به مانای اسب است (بنگرید به درآمدی بر زبان ختنی، نوشته دکتر مهشید میرفخرایی، رویه 152) در زبان بلخی "اَسپُ" مانای اسب دارد (بنگرید به درآمدی بر زبان بلخی، نوشته محمود جعفری دهقی، رویه 116) همچنین در زبان سغدی اَسپ یا اِسپ هم به مانای همان اسب است. (بنگرید به Sogdian Dictionary، نوشته B. Gharib، رویه 62) در زبان پارتی هم به اسب "اَسپ" می‌گفتند. (بنگرید به Dictionary of Manichaean, Middle Persian and Parthian، نوشته Desmond Durkin Meisterenst، رویه 55) در پارسی میانه هم به اسب، اسپ گفته می‌شد. (بنگرید به فرهنگ پهلوی، نوشته بهرام فره‌وشی، رویه 27) همچنین در زبان پارسی نو کلاسیک، مانند پارسی میانه و پارتی به اسب، اسپ گفته می‌شد چنانچکه ناصرخسرو سراید: اگر اشتر و اسپ و استر نباشد/کجا قهرمانی بود قهرمان را. گفتنی است که در زبان کردی سورانی هنوز اسپ (ئه‌سپ) گویند. زبانهای هندوآریایی (Indo-Aryan) مادرشان زبان سانسکریت است،پس همان یک نمونه بسنده بود، با این روی بنده از همه زبانهای باستانی ایرانی که از انان در دسترسم بود نمونه همخوان آوردم. همچنین نام گرشاسپ در زبان سانسکریت است به ریخت कृशाश्व (کِرشاشوَ) است. (در این تارنگار: https://sanskritdictionary.com واژه kṛśāśva یا कृशाश्व را بجویید) پس اینکه ایشان بنده را در گذشته ریشخند کرد که گفتم کرسه اوستایی هم‌ریشه با کرش سانسکریت است یا اسپه همان اسب است، نادرست بود، زیرا نام گرشاسپ در همان سانسکریت با چینش همان واژه‌هایی که من گفتم بودش دارد.
لینک یسنا پورداوود صفحه ۱۶۷
کرساسپ
از قول بارتولومه در خط آخر، کرسه را راهزن می نامد.
بخش 3
یسنا چاپی و اوستای پورداوود را گیر نیاوردیم، همچنین "فرهنگ واژه های اوستایی" نوشته احسان بهرامی دیگر چاپ نشود کسی دارد بگذارد ما هم بارگیری کنیم :D نمی‌اندیشم کار سختی باشد از نپی‌هایی گفتاورد کرد که در دسترس همگان نباشد. گویا ایشان یکی از شگرد‌هایشان این است که از جاهایی گرفتگاه دهد که نپی‌اش در دسترس نباشد! ;-) پس این ژاژخایی‌ها را نمی‌اندیشم دو تا از استادان انجام داده باشند، شاید هم کرده باشند، زیرا پور داود در دیباچه گویش بهدینان سخنانی نادرست فرموده بود که گبر و مزگت ریشه عربی دارند! با این روی ریشه‌شان آرامی است، بگذریم که برخی گویند مزکت یا مزگت همان مزداکتک (مزداکده) بوده است، که مسجد عربیزه‌اش است. این را آوردم تا بگویم از هر کسی از کاستی دور نیست. این راهزنکشی‌و ... در زبانشناسی جایی ندارد، پس از جستارهای بیهوده بپرهیزند که در زبان‌شناسی ریشخندتان کنند. :)) همچنین استاد بزرگوار نام آن تیره هندواروپایی کلت‌ است نه سلت، در دیکشنری‌های آنلاین که بخش صدا هم دارند به دو برخوانشش به آمریکایی و بریتانیایی واژه Celt را جستجو کنید ببینید کلت گویند یا سلت. ماهم ریشه نامش همان بغ: cern/carn با بخش دوم گوکرن سنجیدیم؛ استاد زبانشناسی تظبیقی با اسطوره‌شناسی تظبیقی جابجا گرفته است، که اینگونه یاوه سراید. بنده هم آن بغ هم آن ساز بادی (Carnyx) برای نشان دادن شاخه‌های ریشه -ker* هندواروپایی آوردم؛ اکنون ایشان کژبرداری کرده، کژی از خودش است. ایشان درونش پر از ندانستگی و سراپایش ژست دانستگی است! خوب است بیند بنده نامشان را کلت گفتم، رود سلت گوید! ایشان در جهان کوچکش می‌اندیشد اگر نام چیزی را با فونت پارسی باستان یا دبیره میخی به ریخت stbv و stb بنویسد آن واژه در پارسی کهن رود! این هم یکی دیگر از ژست‌هایش بود.
بخش 2
گفتنی است در پارسی نو واژه ستنبه را به آرش مرد درشت و جنگاور داریم، چنانچکه زنده‌یاد فردوسی سراید: از ایرانیان بد تهم کینه خواه/دلیر و ستنبه بهر کینه گاه . همانگونه که دیدیم یکی از ماناهای ستمبه سانسکریت بَرتنی یا غرور، بزرگنمایی (pretentiousness, arrogance)، همچنین سفتی، سختی هم بود (stiffness, rigidity) که یکی از ماناهای واژه ستنبه (مرد درشت) به مانای این واژه هندی نزدیک است، پس کوشش ایشان در راستای رسیدن واژه همحوان با واژه سانسکریت ستمبه به ریخت دیگر، پنداره‌ایی سست و شکست خورده است، شاید هم واژه پارسی، وامواژه‌ایی هندی باشد. گذشته از این در واژه‌های آمیخته در زبان پارسی، "کننده" پس از نام‌واژه آید چنانچکه گوییم آهن‌ربا، نه رباآهن، پس اگر "رو" به آرش تهیدن باشد، بایستی پس از "ستمب" در مانای ستم، به ریخت ستمب‌رو مانند جارو یا جاروب که از جای + روب (ریشه بن‌واژه روبیدن) به مانای "ستم‌تها" آید. با این روی برای آنکه نشان دهم ایشان تتنها اندازه مرغ از دستور زبان پارسی نداند، به همان اندازه از اوستایی و پارسی کهن هم نمی‌داند بایست بگویم در اوستایی کهن یا گاهانی، یکی از ریخت‌های بن‌واژه یا جاور Infinitive پسوند اووانی یا اووَنویی است نه -آنی که ایشان به ستاک کرس چسباند! (بنگرید به An Introduction to Old Avestan، نوشته Prods Oktor Skjaervo، رویه 131) همچنین در پارسی کهن برای جاور دستوری (Imperative case) پسوندهای گوناگونی با در نگر گرفتن شمار و شخص است با این روی بنده پسوند -وَ هیچگاه ندیده‌ام! تنهای برای دستور به دوتن در گونه "میانه" (Middle) به ریخت -شووَ است (بنگرید به An Introduction to Old Persian، نوشته Prods Oktor Skjaervo، رویه 65) همچنین ایشان مگر "تکیدگی" به آرش لاغرشدگی نشنیده است که اینگونه گوید؟
بحش 1
آن بخش نخست درست با این روی هیچکدام از این‌‌ها ویژگی‌های گیاه در گوکرن در برگردان ریشه‌شناسانه و ادبی آن به آرش "شفابخش" نیاید. همچنین درباره گیلان ایشان نادرست گفته باشد، خوب است می‌فرمایند گیلان از "گیل + آن" ریخت گرفته است، با این روی ایشان گیلان را از گی + لان داند! با این روی گیله‌ یا گیلک نام یک تیره ایرانی‌ باشد که پسوند "آن" گرفته است. اگر اینگونه نباشد گیل شاید ریخت دیگری از گول باشد، همانگونه در بسیاری از گویش‌ها مانند لری و شوشتری خون، خین باشد. گول در پاسی میانه، هم به گل، هم به گل سرخ می‌گفتند. (بنگرید به فرهنگ پهلوی، نوشته بهرام فره‌وشی، رویه 433 با 434) با این روی این تنها پروهان من نیست، به زالزالک که میوه‌ای سرخ‌رنگ است همچنین "گیل سرخ" هم گویند (بنگرید به لغت‌نامه دهخدا، پوشینه 13، رویه 19486) همچنین ازگیل به دید بنده از "ازگ + گیل" درست شده است، ازگ یا ازغ در پارسی به آرش "شاخچه‌ی درخت" است. (بنگرید به لغت‌نامه دهخدا، پوشینه 2، رویه 1987 با 1989) پس ازگیل به مانای "گل شاخه" است، همانگونه که دانیم دیسه‌ی شکوفه‌ی درختان همانند گل است، پس شگفت نیست به میوه‌و بار گیاهان، گیل که ریخت دیگری است از گل باشد، بگویند یا هر دو واژه از یک ریشه آیند. شاید گیلان به مانای سرزمین گل‌ها باشد چناچکه گرگان به مانای سرزمین گرگ‌ها است. همچنین در سانسکریت ستمبه که ایشان دوانگاری‌اش نکرده بود به آرش "شورشی، راهزنی، دزدی" نیست:
a post, pillar, column, stem - support, propping, strengthening - inflation, pretentiousness, arrogance - fixedness, stiffness, rigidity, torpor, paralysis, stupefaction - becoming hard or solid - stoppag obstruction, suppression - filling up, stuffing
برای دیدن این ماناها در این تارنگار: https://sanskritdictionary.com واژه stamba یا स्तम्भ را بجویید. (با فیلترشکن درون شوید)
[...ادامه.]
یسنا 9، بند 24: «هوم بود، آن که کِرِسانی را از شهریاری برانداخت. کسی که از حرص سلطنت خود ندا در می داد و می گفت از این پس آتربان در مملکت من از برای منتشر کردن آئین نگردد، آن که همه ترقی را در هم شکند. همه ترقی را بمیراند.» (ترجمه این بند از دانشنامه ی مزدیسنا، شادروان موبد جهانگیر اوشیدری، برگ 391)
ترجمه از استاد پورداوود: «هَوم [بود]، آن که کِرِسانی را از شهریاری برانداخت؛ آن که از سرِ آزمندی به شهریاری خویش ناله کنان می گفت: از این پس، آتُربان – درهم شکننده و تباه کنندۀ پیشرفت – برای گسترش دین، به سرزمین من راه نخواهد یافت. (اوستا، شادروان ابراهیم پورداوود، برگ 141، بند 24)
این شهریار مخالف مزدیسنا است. هوم دست این متجاوزگر و دشمن آیین را از شهریاری کوتاه کرد.
صفت های هوم در بندهایی از این یسن: درهم شکننده ی ستیزه و دیوان و جادوان و ستمگران و تباهکاران و سپاه دشمن و دروج.
در یشت 11، بند 6 سرکشان همان کِرِسَس-چَ یا خود کِرِسَ می باشد.
خدای سلتی ها، سِرنونوس (= خدای وحشی باروری، طبیعت و فراوانی)، کاملاً از نگاره اش بر روی دیگ گوندِستْروپ معلوم است که شاخ دارد، و سر سوزنی پیوندی با این گیاه ندارد، و اساساً نمی توان این دو را باهم تفسیر کرد.
بحث به جستارهای بی ارتباط به کتاب کشیده شد! در این باره دیگر سخنی ندارم.
مرحمت عالی زیاد.
[...ادامه...]
رُ از ریشه رَوَ به چمار بریدن و دریدن (فرهنگ واژه های اوستایی، استاد احسان بهرامی، برگ ۱۲۳۴). جزء دوم نام رستم، به معنی ستم، و نیز در سانسکریت به ریخت ستمبه به معنی شورش و راهزنی و دزدی آمده است. ستَ بَوَ پارسی باستان در وجه امری به معنی شورش کن، راهزنی کن، از ریشه ستَب به معنی شورش کردن، راهزنی، می باشد. نام روتستهم نیز با همین مفهوم پایدار مانده است. در زبان پهلوی، روتک/رُتک (روت) یعنی عریان/خالی/تهی، و ستهم (= ستهمب) نیز به همان معنی ستم است: لفظاً تهی کننده ی ستمگران (= دیوان مازندران: آشوریان مهاجم). ستمبه سنسکریتی با ستهمب پهلوی قابل توجه است. به فرهنگ فارسی به پهلوی، فره وشی، برگ 301 و 357 رجوع کنید.
برای رستم نیز می توان معنی دیگری آورد: پهلوان بالنده/بالیده، که با رُتسْتَخْمَک نیز هم چماری می تواند داشته باشد. پیش تر نیز در گفتمانی با جناب خونیرث گرامی، به این معنی نیز اشاره شده بود.
رستم شاهنامه همان کِرساسپَ (= گرشاسپ) اوستا است. کِرِسَ به معنی راهزن (یسنا، برگ 167، استاد پورداوود) و نیز به معنی دشمن و ستیزه جو ( فرهنگ واژه های اوستا، برگ 382). جزء دوم، سپَ یعنی برانداختن/ویران کردن (فرهنگ واژه های اوستا، برگ 1467) و دور انداختن و افکندن (یادداشت های گاتاها، برگ 196). برافکنده ی راهزنان/دشمنان (= همان دیوان مازنی: سپاه آشوربانیپال)
در یشت 13، بند 136 از راهزن کشی این پهلوان یاد شده:
«می‌ ستاییم فروهر سام گرشاسپِ پیرو راستی و گیسوبلندِ گرزدار را، برای پایداری در برابر ستبربازوان و سپاه دشمن، برای پایداری با سنگر فراخ، با درفش گسترده، با درفش برافراشته، با درفش گشوده، درفشی برافراشته برای پایداری در برابر راهزنِ ویرانگرِ مردم کُش؛ برای پایداری ‌در برابر آزاری ‌که از راهزنی سر می ‌زند.»
ترجمه ی استاد پورداوود: «فروهر پاکدین سام گرشاسب گیسوان دارندۀ مسلح بگرز را میستائیم از برای مقاومت کردن بر ضد (دشمن) قوی بازوان و لشکر (دشمن) با سنگر فراخ با درفش پهن با درفش بر افراشته با درفش گشوده (لشکری که) درفش خونین بر افرازد از برای مقاومت کردن بر ضد راهزن ویران کنندهِ هولناک آدمی کُش بیرحم از برای مقاومت بر ضد آزاری که از راهزن سرزند.»
در یشت 19، بند 41: «آن که گَندَرِوَ ـیِ زرین پاشنه را کشت که پوزه گشاده، به تباه کردنِ جهانِ استومندِ اَشَه برخاسته بود. آن که 9 پسر پَثَنَیَه و پسران نیوْیکَ و پسران داشْتَیانی را کشت؛ که هیتاسپَ زرین تاج و وَرِشَوَ از خاندان دانی و پیتَونَه یِ پری دوست را کُشت.»
این افراد از دیویسنان بوده اند. با توجه به نوشته های متاخر، 7 تن از 9 پسر پَثَنَیَه راهزن و سرکش بودن که به دست کرساسپ (= برافکنده ی راهزنان) کشته شدن.
بنابراین، کِرِسَ-سپَ Kərəsa-spa می باشد، نه کرسا-اسپ. دانستن اسب لاغر برای یک پهلوان سلحشور نه قرینه دارد و نه منطقی است. با توجه به یکی بودن رستم شاهنامه و گرشاسپ، تنها رخش بود که توانایی تحمل حمل رستم را داشت، و در خان اژدها و شیر دلاوری کرد. یک اسب لاغر مُردنی که چنین نمی کند! داشتن رخش تنومند نیز نمی تواند قرینه ای برای معنی "دارنده ی اسب لاغر" باشد.
اصلا ترجمه لاغر در نام کِرِسانی بی مفهوم می شود: آن که پیشه اش لاغری است، یا آن که پیشه اش راهزنی است؟ کِرِسانی به چمار راهزن است.
PDF
گیلگمش: کهن ترین حماسه بشری
2 مگابایت
comment_comments_for_the_file
عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک