از صید ماهی تا پادشاهی (جلد 2)

از صید ماهی تا پادشاهی (جلد 2)

نویسنده:
✔️ از صید ماهی تا پادشاهی یا داستان جوانان بلندپرواز: سرگذشت عشقی و تاریخی از سلحشوران آل بویه

از مقدمه کتاب:
داستان از صید ماهی تا پادشاهی یا داستان جوانان بلندپرواز هم یک سرگذشت تاریخی پرماجرای سه برادر ماهیگیر است که خود را از اولاد سلاطین قدیم می دانسته اند و بالاخره روی علو طبع و همت بلندی که داشتند، تخت و تاج ایران را از چنگ غاصبین عرب درآورده و عاقبت هم از صید ماهی به پادشاهی رسیدند. سکه و خطبه به نام خود کردند. خلفای عباسی بغداد را ملعبه دست خود ساختند و بزرگترین خدمتی که به ملت ایران نمودند، اینکه در این دنیا ایرانیان را سربلند و سرافراز ساختند و با ترویج مذهب حقه شیعه، سعادت آن دنیا را تامین کردند.
خلاصه سرگذشت جوانان بلندپرواز تفسیر همان یک بیت شعری است که داستان را با آن شروع کرده ایم:
همت بلند دار که مردان روزگار
از همت بلند به جایی رسیده اند...

حق تکثیر: آزاد

» کتابناکهای مرتبط:
سه تفنگدار (جلد 10)
ابشالوم ابشالوم
Twin Of Fire

نسخه ها
PDF
حجم: 8 مگابایت
تعداد صفحات: 308
4.2 / 5
با 13 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 5
۱۳۹۹/۰۲/۰۲


پاسخنگارش دیدگاه
نگارستانی
Pro Member
عز الدوله با بختیار الدوله اتحاد علیه عضد الدوله ستند و فرخنده و عضد الدوله پنهانی برای رسیدن بهم انان را تشویق به جنگ می نمودند اما بختیار الدوله اعلام کرد می خواهد با دختر وشمگیر ال زیار دشمن ال بویه ازدواج کند و پیمان بسته و دیگر علاقه ای به فرخنده ندارد عز الدوله لشکری فراهم به جنگ عضد الدوله رفت اما با وجود رشادت بسیار گروهی از در میانه جنگ تعدادی از سربازان دیلیم به او خیانت و به عضد الدوله پیوسته جنگ مغلوبه شده و عز الدوله فرار کرده راه بغداد باز گردیده
عضد الدوله به سمت بغداد می رفت که گفتند عزالدوله با حاکم موصل متحد شده و با لشکری به جنگ می اید از همانجا به جنگ رفته شکست سختی بر انان وارد کرده در فرار توانستند عزالدوله را دستگیر و زنده بیاورند اول عضد الدوله می خواست او را نگهدارد تا فرخنده ناراحت نشود و بعدا مجازات کند اما او الفاظ و دشنام های رکیکی داده و عضد الدله دستور داد سرداری همانجا سر از تنش جدا نماید
عمل را پنهان داشته به بغداد رفتند سرداری خیانت کرده سر عز الدوله را از سر در دروازه ای که برای اویزان کرده سر عضد الدوله نشان داده بود اویزان کرده مردم به تماشا امده فرخنده برای تماشا امده سر برادر را دیده و ناپدید می گردد...
نقل قول  
نگارستانی
Pro Member
عز الدوله به عضد الدوله پیغام داد که خواهرش قصد ازدواج ندارد و در خفا خواهر را تهدید کرد در صورت ازدواج با عضد الدوله او را به قتل خواهد رسانید.احمد مرد و عزالدوله به جای او نشست.حسن رکن الدوله که از جواب رد خواستگاری خود از فرخنده برای پسرش خبر شنید دختر یکی از سرداران خود را در سفر عضدالدوله به ری مقر حکومتش در عراق عجم به عقد او در اورد ولی عضد الدوله همچنان عاشق فرخنده بود
بزودی ترکان به رهبری سبکتکین بر او شوریدند و همه جا را به تصرف دراوردند عزالدوله که از کمک بختیار الدوله ناامید شده بود دست به دامن عضد الدوله شد او به سرعت با لشگری گران به کمک وی رفت و دشمان را به سختی شکست داده دلاوری بسیار کرد در ورود به بغداد وقتی به دیدار فرخنده رفت او را پنهان کرده بودند عضد الوله بر عز الدوله خشم گرفته او را خلع و به زندان افکند پیش از ان عز الدوله محرمانه با مادرش دیدار کرد و خواست نامه ای به حسن رکن الدوله نوشته ماوقع را برای عمویش بگوید
در زندان وقتی عزالدوله با تهدید مرگ و طناب رسن خفه کردن جلادان موجه شد محل فرخنده را لو داد عضد الدوله اماده شد سوار شود بدانجا رود همان موقع فرستادگان پدر رسیده به دیدار انان و گرفتن نامه پدر به رسم احترام رفت با خواندن نامه بسیار ناراحت شد حسن با خشم نیزه ای به سمت فرستادگان او پرتاب کرده و او را دشنام داده فرمان داده فورا عزالدوله را ازاد و از بغداد خارج شده و خود را به سرعت به شیراز برساند
عضد الدوله چنین کرد و عز الدوله به پادشاهیی مجدد نصب به سرعت از بغداد خارج شده تا فردا لشکر برسد در روستایی اتراق ناگهان خواست به نجات فرخنده رود با بلدی بدانجا رفته به خانه کدخدا رفته معلوم شد عزالدوله همان دیشب اقدام و فرخنده را جابجا کرده
عضد الدوله با کمک وزیر پدرش یمین الدوله با پدر اشتی کرده به دیدار وی رفت و حسن قبل مرگش او را ولیعهد و جانشین خود کرد و از دو برادر دیگر خواست به او سوگند وفاداری بخورند.حسن رکن الوله از دنیا رفت
نقل قول  
نگارستانی
Pro Member
علی برای خورشید همسرش تعریف می کند که خدا به احمد دختری داده چندی بعد به حسن نیز خدا پسری داد خورشید که می دانست علی ناراحت دست به معالجه و درمان و فالگیر و .. زد اما جواب نداد گفتند عابدی زاهد در شهر امده نزد او رفت با کنیز خود خدمتکار گفت فقط یکی را می پذیرد تنها داخل شده مشکل را گفت زاهد به اتاق کناری رفته بوی شراب امده به زن گفت پا ها را بالا بدهد تا معجون را بمالد خورشید که نیت شوم او را فهمیده بود فحش و ناسزا گفته خارج شد
خورشید سعی کرد تا از کنیزان محبت علی به یکی جلب گردد اما نشد تا کنیزی در مجلسی دید که خیلی شبیخ خودش بود او را مامور کرد هر چه کنیز طنازی کرد فایده نداشت خورشید خود را به بیماری زد تا علی با کناره گیری از او به کنیز جلب گردد فایده نداشت عاقبت کنیزک در شبی که می گفتند خاتون بهتر شده خود را به جای او در اغوش علی انداخت علی هشیار شده و او را از خود راند.
علی از حسن برادر دومش خواست که پسر بزرگش عضد الدوله را برای جانشینی او به شیراز بفرستد چندی بعد علی درگذشت و وصیت کرد عضد الدله در کارها با خورشید مشورت نماید.عضد الدوله بسیار به عمران شیراز و ابنیه و دادگری بین مردم پرداخت و حتی با حیلتی پادشاه روم هر ساله برای او هدایایی می فرستاد
عضد الدله عاشق دختر عموی خود دختر احمد بود و به اصطلاح از بچگی برای هم شیر خورده بودند خورشید را که در فراق علی می سوخت و داشت اب میشد با مادرش برای زیارت عتبات عالیات فرستاد و خواست در بغداد برای او خواستگاری کنند.برادر سوم عضد الدله یعنی بختیار الوله که سومین پسر حسن بود با او دشمنی و درصدد جنگ بود و با پسر احمد عز الدله پیمان بسته برای زجر دادن عضد الدله به خواستگاری فرخنده دختر احمد رفت
نقل قول  
نگارستانی
Pro Member
قرار بود احمد در مجلس بزم و شراب کشته شود که یکی از امرای عرب قیام کرده و احمد می خواهد به سرکوبی او رفته به اصرار سردار نابکار یکی از پیران معتمد را در بغداد گذارده در شبی یکی از کنیزان او را از توطئه خبر کرده توجهی ننموده ناگهان یکی از دیلمیان امده او را خبر کرده تعدادی از یاران مورد اعتماد دیلمی را خواسته به بزم خلیفه رفته در اجا می گوید سردار تازه واردی را باید معرفی کرده چون به حضور خلیفه امدخ عمامه خود را دور گردن خلیفه انداخته او را اسیر نموده
بلافاصله یاران دیلمی امده سردار نابکار و زن و همدستان را دستگیر و به زندان فرستاده تهدید به شکنجه کرده زن جای دختر و مادر را لو داد انها چون شنیده بودند احمد دیگر رغبتی به دختر نداشته از ان خانه رفته اماده با کاروانی به ایران برگردند پس واقعه غلامان و کنیزان از ترس مجازات احمد گریخته و انها را تنها گذاشته پولی نداشتند مادر گردنبند گرانبهایی به بازار برده نخریده ریشخند می کردند ناگهان خود را در درب سرای احمد یافته به یکی از نزدیکان می گوید احمد به دیدار امده ماوقع را تعریف رفع کدورت نموده و عصر دختر ار با هودج و اجلال به قصر اورده و پدرش نیز می رسد.
احمد خلیفه را عزل و دیگری را به جای او نشانده و دستور می دهد زبان زن نابکار را ببرند
نقل قول  
نگارستانی
Pro Member
کتاب را مطالعه نمودم.این کتاب بیشتر شرح حال عمومی ال بویه و داستان های عاشقانه شاهان ان است و تمرکزی بر سه برادر ندارد.در کتاب دوم شرح حال احمد برادر کوچکتر به میان می اید که ابتدا برای سرکوبی خان بلوچ به سیستان فرستاده شده جنگ سختی در گرفته احمد مغلوب و 4 انگشت وی قطع می گردد خان بلوچ نامه ای به علی برادر بزرگتر نوشته و ضمن عذرخواهی تقصیر را به گردن احد انداخته احمد تجهیز قوا کرده خان بلوچ را شکست و او را اسیر می نماید.
برای تصرف بغداد احم ابتدا به خوزستان لشکر کشیده و حاکم را شکست داده و لشکر خلیفه را منهزم نموده راه بغداد باز می گردد به سوی ان رفته بر تخت نشسته و قدرت را به دست گرفته و خلیفه را به یک ظاهر تبدیل نموده برای ازدواج در مجلسی عاشق دختر ایرانی شده رسم و اسم او را جویا شده معلوم می گردد پدرش از سرداران ایرانی شورشی بوده که او و مادرش را برای اسارت به بغداد اورده اند.نامه ای به علی نوشته کسب اجازه ازدواج می نماید و می خواهد به کمک سردار رفته او را با عزت به بغداد فرستند.
زن مسئول حرم خلیفه سعی می کند دختر خود را به احمد بقبولاند و چند بار وی را معرفی و او عشوه گری کرده احمد صراحتا او را رد کرده زن دختر و مادر را ربوده در جایی مخفی نموده و با یکی از سرداران دیلم رفاقت نموده دختر را به وی ارزانی و با خلیفه دوست کرده نقشه قیام و کشتن احمد را می ریزند
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You