کارا کتاب
کارا کتاب

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

دارای امتیاز 5.3 از 6 در کتابناک با مجموع 1284 رای
بار دیگر شهری که دوست می داشتم
این کتاب شامل سه بخش : باران رویای پاییز ، پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد و پایان باران رویا است که می توان عاشقانه ترین بخش آن را باران رویای پاییز دانست.
این کتاب در کنار کتاب " یک عاشقانه آرام " از زمره عاشقانه ترین کتاب های نادر ابراهیمی است که با توجه به حجم کمی (110صفحه) که دارد از تاثیرگذاری چشمگیری برخوردار است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد شده بود.به شهری که دوستش می داشت...و می گوید هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !
هر چند مضمون این کتاب دست مایه فیلم های فارسی و داستان های بیشماری بوده است ، با این همه این بار نادر ابراهیمی با نثری متفاوت ، لطیف و سرشار از احساس آن را به رشته تحریر درآورده است.
این کتاب کوچک ، تنها داستان گلایه ها و واگویه های مرد عاشقی نیست که محبوبش رهایش کرده...نویسنده با دقت و ظرافت در پس پرده دلتنگی عاشقی تنها ، بسیاری از عادات ، معضلات و نکات اجتماعی و حتی سیاسی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.
نادر ابراهیمی در این کتاب خواننده را با جریانی آرام وارد دنیایی از تضاد ها و تناقض های جامعه می کند که افکار پوسیده حاکم بر آن معصومیت کودکی را به بی وفایی ، عشق را به نفرت و زندگی را به زنده مانی تبدیل کرده است و هنگامی که عاشق تنها رها شده به شهری که روزگاری دوستش می داشت...در آن به دنیا آمده بود و با هر نفس عشق را در دل پرورانده بود...بازمی گردد ، هر چند پدران این شهر از دنیا رفته اند اما رسوم و عادات کهنه آنان همچون تار عنکبوتی ، هر زنده و جانداری را به بند می کشد؛ عنکبوت پیر مرده اما تارها هنوز پابرجا مانده است.
هر چند داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، انباری از جملاتی لطیف و عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذار است اما گاهی به نظر می رسد این کتاب ، یک کتاب داستان نیست ؛ گویی این جملات ، حرف دل نویسنده ای است که روی کاغذ فریاد کشیده است تا بالاخره خوانده شود.

حق تکثیر:
تهران; روزبهان , ۱۳۸۹

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: mahjoob در تاریخ ۱۳۸۸/۰۶/۲۲
» موردعلاقه 278 و موردتنفر 11 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
قصه ی گلهای قالی
حکایت آن اژدها
خوب ها کمی پایین تر زندگی می کنند

اختیارات » رتبه گذاری
» دیدگاه‌ها (193)
» اعتراض به این کتاب
افرونه‌ها

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
mosafer 17
Member
آن‌گاه که با من چون شبح رفتار می‌کنی

شبح می‌شوم

و غم‌های تو از من عبور می‌کنند

همچون اتومبیلی که از سایه می‌گذرد

آن را می‌درد و ترکش می‌کند

بی‌آنکه ردّی بر جای بگذارد

یا خاطره‌ای..

پایان‌ها اینچنین خویشتن را می‌نویسند

در قصه‌های عشق من



دل من میخی بر دیوار نیست

که کاغذپاره‌های عشق را بر آن بیاویزی

و چون دلت خواست آن را جدا کنی

ای دوست! خاطره در برابر خاطره

نسیان در برابر نسیان

و آغازگر ستمگرترست

این است حکمت جغد.




"غادة السمان"

رقص با جغد / از تعالیم جغد
نقل قول  
mosafer 17
Member
کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.



"خورخه لوئیس بورخس"

نقل قول  
mosafer 17
Member
نخواستن سبب یکی شدن است.نخواستن سبب وصال است.نخواستن دین حق است.دین عرصه ظهور و قیامت و وصال.



نخواستن دین پرواز است.



نخواستن دین رهایی است.



نخواستن هدیه تو به آن محبوب راستین است.محبویی که هم پوست دارد و هم گوشت و هم استخوان.اما هیچکدام از اینها نیست.



نخواستن مهر تایید پروازنامه پرواز در بعد چهارم است.



نخواستن قباله ازدواج تو و اوست.نخواستن توحید است.



نخواستن همه مستی است و شور و شوق.نخواستن مستی فناست.سوز و ساز شمع است در بزم حضور.چشم در چشم یار و روشن و شورمند و شکیبا.


نقل قول  
mosafer 17
Member
هیچ وقت برنگرد ..می دانی ؟وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد

محبت خراب می شود

محبت ویران می شود

محبت هیچ می شود

باور کن

یا برو یا بمان

اما اگر رفتی ،

هیچ وقت برنگرد

هیچ وقت ...

بار دیگر شهری که دوست داشتم _ نادر ابراهیمی.
نقل قول  
mosafer 17
Member
غرق خون بود زحسرت و نمی مرد فرهاد

خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم

...

کاش نسیم به عهد خود وفا کند .
نقل قول  
mosafer 17
Member
....
خاطرم آسود این بار ،بار آخر بود

با تسلی به این کلیشه که رفتنت حق بود

بعد هرگام از سستی رفتن تو

نفس های من کم بود

باد نبود آنکه شعله را تاب می داد

دست لرزان من راوی شمع بود

در پی هر آزمون یک خطا دیدی

غافل از اینکه ؛دو روی سکه یک خط بود

راستی آنکه "لیلا "شد و در راه افتاد

وقت رفتن مکثی از ناخودآگاهت بود



92/12/27
نقل قول  
mosafer 17
Member
هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !
نقل قول  
sootehdel
Member

"بوی نجابت"


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

آفتابگردان کاشف معدن "صبح" است و با سیاهی نسبت ندارد.


اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای
داغ در دلش می سوخت … .

آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی ماند.

و گفت : من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پُر می کنی؟

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

گفتگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.

نقل قول  
nasa33
Member
ــ اما چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است ؟

ــ وقتی که بره ای
آرام و سر به زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر
نزدیک می شود
زنگوله اش
چه آهنگی دارد؟
نقل قول  
mosafer 17
Member

خدانگهدار

باید بروی... مثل همه... این اولین باری نیست که رها می شوم... و عجیب این که هر بار این من هستم که در را برای رفتن باز می کنم و با لب هایی لرزان از بغض می گویم: خدانگهدار!

***

در را که می بندم، زانوهایم خم می شود و این آغاز سیلی است که تمام مرا با خود می برد تا تخته پاره های بجا مانده ام را آن قدر بالا و پایین بیندازد، که تمام آرزوهایم را به روی جنازه ی متعفن ساحل قی کنم.

***
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You