کارا کتاب
کارا کتاب

غزلیات سعدی

دارای امتیاز 5.5 از 6 در کتابناک با مجموع 1077 رای
غزلیات سعدی
غزلیات سعدی
نویسنده:
ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) ، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است. غزلیات سعدی در چهار کتاب طیبات، بدایع، خواتیم و غزلیات قدیم گردآوری شده‌است.
ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. شهرت او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: Reza در تاریخ ۱۳۸۷/۰۳/۰۱
» حجم: 1.76 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 4 دقیقه و 23 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 305
» مجموع دریافتها: 26455
» موردعلاقه 281 و موردتنفر 5 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
بوستان سعدی
کلیات سعدی
گلستان

افرونه‌ها

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها
دانلود کتاب رایگان


پاسخنگارش دیدگاه
E R S
Member
جمال الدین منبری ، "هر که دلارام دید" سعدی رو با عنوان "یاد تو" خونده .

هیچ وقت از شنیدن این آهنگ خسته نشدم
نقل قول  
E R S
Member

"هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت


هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت"


نقل قول  
sootehdel
Member


"دل نهـــادم به صـــبوری که جـــز این چـــاره نـــدانـــم ..."



سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

"نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم"

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم



نقل قول  
mosafer 17
Member


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم


دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم



شوقست در جدایی و جورست در نظر


هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم



روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست


بازآ که روی در قدمانت بگستریم



ما را سریست با تو که گر خلق روزگار


دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم



گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من


از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم



ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب


در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم



نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب


نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم



از دشمنان برند شکایت به دوستان


چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم



ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس


آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم



سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند


چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم
نقل قول  
persiansidha
Member
از دشمنان برند شکایت به دوستان ، چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
نقل قول  
aria1
Member
دلبرا پیش وجودت همه خوبـــــــــان عدمند / سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق / خلقی اندر طلبت غرقه دریـــای غمند
نقل قول  
محمدخزایی
Member
گرش بینی و دست از ترنج شناسی / روا بود که ملامت کنی زلیخا را
نقل قول  
Hamid_1376
Member
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
*** ببالیم به ادب غنی خویش...
نقل قول  
eyelashes
Member VIP
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من

ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان

بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی

می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من

دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن

چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من

بر گذری و ننگری بازنگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو احتمال من

چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا

کآه تو تیره میکند آینه جمال من

نقل قول  
maryam safaei
Member VIP

ان که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش / هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرجست و بس / جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد / هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر / گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش
جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد / بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی / کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل / گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You