رسته‌ها

سیمین بهبهانی
(1306 - 1393 هـ.خ)

نویسنده و شاعر
مشخصات:
نام واقعی:
سیمین خلیلی
تاریخ تولد:
1306/04/28 خورشیدی
تاریخ درگذشت:
1393/05/28 خورشیدی (87 سالگی)
محل تولد:‌
تهران، ایران
جنسیت:‌
زن
ژانر:‌
شعر و ادبیات
زندگی‌نامه
سیمین خلیلی معروف به سیمین بِهْبَهانی، نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) است. مادر سیمین بهبهانی نیز از شاعران زمان خود بود و بنابر این سیمین در محیطی ادبی به دنیا آمد و رشد یافت. او در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد، حال آنکه در رشته ادبیات نیز قبول شده بود. در همان دوران دانشجویی بود که با منوچهر کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد. سیمین بهبهانی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰- تنها به تدریس اشتغال داشت و حتی شغلی مرتبط با رشته حقوق را قبول نکرد. در سال ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد. سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رویایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره می‌کردند. در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت. سیمین بهبهانی از زنان پیشرو و سنت ستیز معاصر بود که در زمینه حقوق زنان نیز فعالیت می‌‌کرد و در کانون نویسندگان ایران نیز فعالیت داشت. در ۱۳۷۸ سازمان جهانی حقوق بشر در برلین مدال کارل فون اوسی یتسکی را به سیمین بهبهانی اهدا کرد . در همین سال نیز جایزه لیلیان هیلمن / داشیل هامت را سازمان نظارت بر حقوق بشر (HRW) به وی اعطا کرد. سیمین بهبهانی در طول زندگی‌اش بیش از ۶۰۰ غزل سرود که در ۲۰ کتاب منتشر شده‌اند. شعرهای سیمین بهبهانی موضوعاتی هم‌چون عشق به وطن، زلزله، انقلاب، جنگ، فقر، تن‌فروشی، آزادی بیان و حقوق برابر برای زنان را در بر می‌گیرند. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است. سمیمین بهبهانی در روز سه شنبه 28 مرداد سال 93 بر اثر سکته قلبی در گذشت.
بیشتر
ویرایش

کتاب‌های سیمین بهبهانی
(20 عنوان)

5 امتیاز
از 159 رای
مرمر سیمین بهبهانی
5 امتیاز
از 24 رای
جای پا سیمین بهبهانی

آخرین دیدگاه‌ها

تعداد دیدگاه‌ها:
1

دوباره می‌سازمت وطن!

اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم،

اگر چه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گُل،

به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون،

به سیل اشک روان خویش


 

دوباره ، یک روز آشنا،

سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ می زنم،

ز آبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام،

به گور خود خواهم ایستاد

که بردَرَم قلب اهرمن،

ز نعره ی آنچنان خویش


کسی که « عظم رمیم» را

دوباره انشا کند به لطف

چو کوه می بخشدم شکوه ،

به عرصه ی امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز،

مجال تعلیم اگر بُوَد،

جوانی آغاز می کنم

کنار نوباوگان خویش


 

حدیث حب الوطن ز شوق

بدان روش ساز می کنم

که جان شود هر کلام دل،

چو برگشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی،

بجاست کز تاب شعله اش

گمان ندارم به کاهشی،

ز گرمی دمان خویش

دوباره می بخشی ام توان،

اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره می سازمت به جان،

اگر چه بیش از توان خویش  

عضو نیستید؟
ثبت نام در کتابناک