Hiweb

عصیان

نویسنده:
این دفتر شامل 17 شعر میباشد

فروغ موجودی از سرزمینی دیگر است و بخاطر سیاسی بودن برادرش هیچ وقت عقایدش را در مصاحبه ها مطرح نکرد. چون او را میکشتند.
وی فردی درون گرا بود و برای هیچ برون گرا و فردی که اجتماعی باشد شعری نگفته است و این وجه اشتراکیست که یک مسیر است. مسیریست که همه پرواز کنندگان این را می دانند.
و عده ای که می پنداشتند وی مثل آنها شادو خوشحال بود و از گل و بلبل میگفت در اشتباهند
او عصیان بود کودکی عصیان
او مصلحت نداشت او پول نداشت او در راحتی گم نمیشد و چه کسانی که در این فازند و در اینتر نت حضور ندارند. و به درونشان سفر میکنند آنجا که یک سرزمین است

» کتابناکهای مرتبط:
هراس (دفترِ اول و دوم)
دیار شب
آوازهای بند

نسخه ها
PDF
حجم: 348 کیلوبایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 67
4.6 / 5
با 886 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 60
۱۳۸۶/۰۷/۱۸


پاسخنگارش دیدگاه
maryamyavari
Member

آیا دوباره من از پله‌های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می‌زند سلام
بگویم؟
نقل قول  
siawash110
Member
ایکاش هزار سـال خوابم می بـرد
بی دغدغه ، بی خیال خوابم می برد
تنها وسط کویـر جـا مـی مـاندم
در سایه ی یک نهال خوابم می برد
آرام بـه سمت نـور مـی تـابیدم
چون شبنم در زوال خوابم می برد
در قعر هزار مرگ : می خندیدم
تـا اوج هـزار بـال خوابم می برد
شرمنده صد هـزار راز خـاموش
در قامت یک سئوال خوابم می برد
بیداری و کابوس : وجودم را خورد
ایکاش هزار سال خوابم می برد !

سیاوش حبیبی اصفهان خرداد 1396
نقل قول  
Winscription
Member
کاش اسکن شده بود.
نقل قول  
omidd1373
Member
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایان است
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابان است
نقل قول  
Dead Heart
Member
مرگ من روزی فرا خواهد رسید...
در بهاری روشن از امواج نور...
در زمستانی غبار آلود و دور...
یا خزانی خالی از فریاد و شور...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید...
روزی از این تلخ و شیرین روزها...
روز پوچی همچو روزان دگر...
سایه ای ز امروزها ‚ دیروزها...

دیدگانم همچو دالانهای تار...
گونه هایم همچو مرمرهای سرد...
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود...
من تهی خواهم شد از فریاد درد...

می خزند آرام روی دفترم...
دستهایم فارغ از افسون شعر...
یاد می آرم که در دستان من...
روزگاری شعله میزد خون شعر...

خاک میخواند مرا هر دم به خویش...
میرسند از ره که در خاکم نهند...
آه شاید عاشقانم نیمه شب...
گل به روی گور غمناکم نهند...

بعد من ناگه به یکسو میروند...
پرده های تیره دنیای من...
چشمهای ناشناسی می خزند...
روی کاغذها و دفترهای من...

در اتاق کوچکم پا می نهد...
بعد من با یاد من بیگانه ای...
در بر آینه میماند به جای...
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای...

می رهم از خویش و میمانم ز خویش...
هر چه بر جا مانده ویران میشود...
روح من چون بادبان قایقی...
در افقها دور و پنهان میشود...

میشتابند از پی هم بی شکیب...
روزها و هفته ها و ماه ها...
چشم تو در انتظار نامه ای...
خیره میماند به چشم راه ها...

لیک دیگر پیکر سرد مرا...
میفشارد خاک دامنگیر ، خاک...
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو...
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک...

بعدها نام مرا باران و باد...
نرم میشویند از رخسار سنگ...
گور من گمنام میماند به راه...
فارغ از افسانه های نام و ننگ...
نقل قول  
من عاشق فروغم مرسی خیلی خوب بود
نقل قول  
tankamanee
Member
شعری برای تو
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالائیست
در پای گاهوارهء خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنه های بیهده،من بودم
گفتم: که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شگفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمیبینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من ز دانهء شبنمها
رفتم ز خود که پرده در اندازم
از چهرپاک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستارهء طوفانست
پروازگاه شعلهء خشم من
دردا،فضای تیرهء زندانست
من تکیه داده ام بدری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو ، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانهء دردآلود
جوئی مرا درون سخنهایم
گوئی بخود که مادر من او بود...............
نقل قول  
sobhesahari
Member
چون زندگی خودم کمی شبیه رندگی فروغه خیلی راحت شعرهاش رو درک میکنم عصیان بینظیره .مرسی از you
نقل قول  
آندو
Member
نقل قول از wolfking:
نقل قول:فروغ موجودی از سرزمینی دیگر است و بخاطر سیاسی بودن برادرش هیچ وقت عقایدش را در مساحبه ها مطرح نکرد
اولا مصاحبه
دوما فریدون برادر فروغ که یک سوسیالیست بود در شبکه دولتی صدای سیمای قبل از انقلاب برنامه میخک نقره ای رو اجرا میکرد
اگر قرار بود کسی رو بکشن خود فریدون رو میکشتن(چنانچه با تغییر نظام، نظام جدید این کار رو کرد)
توضیحات کتاب اصلاح بشه قابل تقدیره چون یجوراییه
فروغ شعرای جالبی گفته
ولی نه زندگی شخصی جالبی داره نه شخصیت جالبی برای بت شدن داره
از فروغ، حسین پناهی و امثالهم بت نسازید
البته لطفا


برای بت شدن نیاز به یه شخصیت فضاییه
نقل قول  
wolfking
Member
نقل قول:
فروغ موجودی از سرزمینی دیگر است و بخاطر سیاسی بودن برادرش هیچ وقت عقایدش را در مساحبه ها مطرح نکرد

اولا مصاحبه
دوما فریدون برادر فروغ که یک سوسیالیست بود در شبکه دولتی صدای سیمای قبل از انقلاب برنامه میخک نقره ای رو اجرا میکرد
اگر قرار بود کسی رو بکشن خود فریدون رو میکشتن(چنانچه با تغییر نظام، نظام جدید این کار رو کرد)
توضیحات کتاب اصلاح بشه قابل تقدیره چون یجوراییه
فروغ شعرای جالبی گفته
ولی نه زندگی شخصی جالبی داره نه شخصیت جالبی برای بت شدن داره
از فروغ، حسین پناهی و امثالهم بت نسازید
البته لطفا
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You