Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

تونل

رمان کوتاه تونل حکایت تلخ و تاریک نقاش آشفته و منزوی است به نام خوان پابلوکاستل و دلمشغولی اش به یک زن. نام داستان: «تونل» کنایه یی است به تنهایی و انزوای شخصیت اصلی آن. کاستل نقاش نسبتاً معروفی است که ترجیح می دهد کمتر دیده شود. از منتقدان متنفر است و احساس می کند که کارش را هیچ کس نمی فهمد: « بیش از هر گروه دیگری از نقاش ها بیزارم. البته تا حدی به آن علت که نقاشی رشته یی است که من بهتر از رشته های دیگر از آن سر در می آورم و معلوم است که برای ما بسیار موجه تر است که از چیزهایی که از آن سر در می آوریم بیزار باشیم.» در یک نمایشگاه گروهی کاستل متوجه زنی می شود که به نکته یی در تابلوی او که دیگران نسبت به آن بی اعتنا بودند توجه نشان می دهد. زن از نمایشگاه می رود و کاستل روزهای متمادی به او فکر می کند تا این که یک بار به صورت اتفاقی او را در خیابان می بیند و تعقیبش می کند. در تمام این مدت کاستل مشغول خیالبافی است که در اولین ملاقات چه چیزی به زن بگوید. کاستل و زن با هم آشنا می شوند. اسم زن ماریا ایربیارنه هانتر است. کاستل متوجه می شود که ماریا همسر مرد کوری به نام آلنده است. با این حال ارتباط خود را با ماریا ادامه می دهد. ماریا کنجکاوی های راوی را درباره وضعیت و گذشته زندگی خود بی پاسخ می گذارد: «چرا باید به هر سوال جواب داد؟ من نمی خواهم درباره خودم حرف بزنم. خواهش می کنم راجع به تو صحبت کنیم. درباره کارهای تو، علاقه های تو. من پیوسته درباره نقاشی تو، درباره آنچه در پلازا سن مارتین به من گفتی فکر کرده ام.»

داستان به صورت یک فلاش بک روایت می شود. کاستل که به تمام اصول انسانی بی اعتقاد شده در زندان ماجرای کشتن ماریا را باز می گوید: «انگیزه من از گفتن این ماجرا خودپسندی نیست. شاید من مایل باشم تا حدی به غرور و خودپسندی تن در دهم. ولی این جنون شرح دادن هم جزییات واقعه برای چیست؟ »

حق تکثیر: ت‍ه‍ران‌ : ن‍ی‍ل‍وف‍ر‏‫‏، چاپ چهارم: زمستان ۱۳۹۱.

» کتابناکهای مرتبط:
استالین خوب
Where Three Roads Meet
بهترین داستان های کوتاه همینگوی

نسخه ها
4.2 / 5
با 92 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 51
۱۳۹۰/۰۴/۱۷


پاسخنگارش دیدگاه
"همیشه هستند کسانی که روایتهای ما را بنویسند" (ب.ب.)
نقل قول  
sirveykan
Member
چند سال پیش شعری نوشتم:
«به ماریا ایریبا رنه و خالقش»
—-------------------------------------------

من مطمئن بودم تویی که با قدم‌هات
در بوئنوس‌آیرس هر کسی از هوش می‌رفت
شاید تونل بودی که ارنستو ساباتو
با یک قطار بی‌توقف توش می‌رفت

شاید به‌جای قتل تو در قصه‌ای تلخ
بازیچه‌ی لبخندهای تو نمی‌شد
البته بی خون تو روی بوم قطعاً
نقاش این قصه خوان‌پابلو نمی‌شد

قطعاً اگر چشمان او را کور می‌دید
دستش به روی ماشه قدری گیر می‌کرد
یک روز دیگر هم تو می‌ماندی در این شهر
دست خوان‌پابلو اگر تأخیر می‌کرد

تأخیر می‌کرد و... تو می‌بوسیدی‌اش... بعد
آغوش او با بوسه‌هایت خام می‌شد
مردی که دارد می‌گریزد از خودش هم
مردی که باید زودتر اعدام می‌شد

مردی که کل زندگی را خط‌خطی کرد
چشمان تو در پوشه‌ی نقاشی‌اش هست
با اینکه در سلول تنهایی نشسته
یک پنجره در گوشه‌ی نقاشی‌اش هست

یک پنجره رو به تمام آرزوهاش
با فرض اینکه بسته‌خواهدشد به زودی
فردا طلوع آفتاب آغاز او نیست
وقتی تمام آرزوهایش تو بودی

عشاهیر
نقل قول  
Btaraf
Pro Member
قبول دارم که حتی ابلیس هم نمی تواند پیش بینی کند که انسان چه چیزی را به یاد می آورد و چرا آن را به یاد می آورد.

ولی سر در نمی آورم شما با دیدن من چه چیزی عایدتان می شود.من به هر کس به من نزدیک شود آسیب می رسانم.

با دو دلی شروع به صحبت کرد: کاستل.
با عصبانیت سرش داد کشیدم: به من نگو کاستل !
سپس با کمرویی گفت: خوان پابلو..
احساس کردم که این دو کلمه شروع سعادتی بی منتها بودند.

قلبم تکان خورد. ولی به جزئیات احتیاج داشتم. در جزئیات شکوفا می شوم, نه کلیات.

سعی کردم همه ی استنتاج های احمقانه درباره تلفن, درباره نامه, درباره ملک اربابی, و هانتر از یاد ببرم.
ولی نتوانستم.

معمولا احساس تنها بودن در جهان با حس نخوت آمیز تکبر و برتری جویی همراه است.
مثل این بود که ما دو تا در دالان ها و تونل های موازی زندگی می کردیم و هیچ وقت نمی دانستیم که داریم همچون ارواحی به طور همزمان در کنار هم حرکت می کنیم تا سرانجام به هم برسیم..
نه, دالان ها هنوز موازی بودند همان طور که همیشه بودند فقط حالا دیواری که آنها را از هم مجزا میکرد مثل دیواری شیشه ای بود و من می توانستم ماریا را به صورت چهره ای خاموش و دست نیافتنی ببینم.

همه چیز به کنار شاید فقط یک تونل وجود داشت; تاریک و خلوت.. تونل من تونلی که من کودکی, جوانی و همه ی عمرم را گذرانده بودم و در یکی از قسمت های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده بودم و ساده اندیشانه باور کرده بودم که در تونلی موازی من حرکت می کند, در حالی که در واقع او متعلق به جهان پهناور, جهان نا محدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی کردند.

تا این لحظه همه چیز طبیعی بود: اتاق هانتر در بالای راه پله قرار داشت و منطقی بود که اتاق او قبل از اتاق های دیگر روشن شود. حالا باید چراغ های اتاق دیگر را نگاه می کردم. چند ثانیه ای را که طول می کشید تا ماریا از راه پله به اتاقش برسد ضربان خروشان قلب من به شمارش افتاده بود.
ولی آن چراغ روشن نشد.
نقل قول  
این کتاب رو من به خودم هدیه دادم و یکی از بهترین هدیه هایی بوده که گرفتم! یه جورایی با مغز آدم بازی میکنه از بس شخصیت اصلی کتاب حالات روحی مختلف خودشو و تجزیه و تحلیل های خودشو میگه!
نقل قول  
901721002
Member
ای بابا اینم که نشد دانلود کنم. خواهشآ یه فکری بکنیید؛ مسعولین سایت
نقل قول  
انيتا
Member
با خوندن مقدمه این کتاب ادم دوست داره تا اخر اونو بخونه
نقل قول  
elahe_90
Member
داستانش خیلی قوی و منسجم هست و آدم رو جذب می کنه!
تشکر از شما!
نقل قول  
میکرولب
Publisher
حالا که این کتاب قابل دریافت نیست ،لطفا کتاب "عیش" کامو را به جای این کتاب قرار بدین ، دمتون گرم
نقل قول  
atiehfatemi
Member
کتاب خوبیه. متفاوته. ارزش خوندن رو داره
نقل قول  
lliza
Member
با سلام...
من به این که شما به وضعیت حق نشر کتاب اهمیت میدین احترام میذارم ولی شما هم قبول کنین که خیلی برای علاقه مندان به کتاب سخته که بیان ببینن کتاب های مورد علاقشون قابل دانلود نیستن...
با این قیمت سرسام آور کتاب امروز دیگه کتب خریدن جزو 3 کار سخت دنیا شده...به هر حال باید برای این وضعیت باید یه کاری کرد...
ولی خب روی کار بودن سایتتون خیلی عالیه و جدا یکی از بهترین سایت ها هستید...
باتشکر.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You