عنتری گربه ای را خفه کرد، سلطان قاجار از سلطنت افتاد
نویسنده:
یدالله شارعی
امتیاز دهید
کتاب «عنتری گربهای را خفه کرد، سلطان قاجار از سلطنت افتاد» نوشته یدالله شارعی اثری در حوزه تاریخنگاری روایی است که با تکیه بر روایتها، حکایتها و جزئیات کمتر دیدهشده، به بررسی سازوکار زوال قدرت در اواخر دوره قاجار میپردازد. نویسنده بهجای تاریخنویسی کلاسیکِ مبتنی بر وقایع بزرگ و رسمی، از رخدادهای بهظاهر کوچک، کنایهآمیز و روزمره استفاده میکند تا نشان دهد چگونه بیکفایتی، خرافهباوری، استبداد، و گسست حاکمیت از جامعه، به فرسایش تدریجی اقتدار سیاسی انجامید. لحن کتاب روایتمحور و گاه طنز تلخ دارد و تلاش میکند با برجستهکردن تناقضها و رفتارهای نمادین درباری و سلطنتی، تصویری انتقادی از سقوط مشروعیت سلطنت قاجار ارائه دهد.
از متن کتاب:
هنوز یک ساعت راه باقی مانده بود تا به شهر برسند راه طولانی و دراز بود. هر روز، آن دو مجبور بودند با پای پیاده راه بروند، زیرا برای سوار شدن به گاری یا کجاوه پولی نداشتند و گرسنگی هم برای آنان خودش دردی شده بود که مجبور بودند برای رفع آن، از هر چیزی که در دسترسشان بود؛ تا حد امکان استفاده کنند. این جاده ی بی پیر هم تمامی نداشت. تا چشم کار می کرد، جاده دیده می شد. تنها یک امید زودگذر آنان را خوشحال می کرد. جاده سر هر پیچ، مثل یک مار تاب خورده بود. آنان هر پیچی که می دیدند خیال می کردند که دیگر، پیچ آخر است، خیلی ذوق زده می شدند و پیش خود هزار فکر و خیال می کردند اگر سر این پیچ به یک ده یا آبادی برسند، شاید نان و آبی گیرشان بیاید و یک شکم آبگوشت بخورند. یکی از آن دو که مرد کاملی نشان می داد، از این فکر یکدفعه دلش مالش رفت. بوی فلفل و دارچین سخت او را به خودش مشغول کرده بود. هیچ متوجه نبود که آب دهانش از گوشه لبهای خشک شده اش راه افتاده، فقط همین قدر دستانش بالا آورد و با مچ دستش آب دهانش را پاک کرد. حواسش پرت شده و از این خوش خیالی چشمانش را نیم بسته کرده بود. ناگهان پایش به داخل چاله ی کنار جاده لغزید نزدیک بود که به زمین بیفتد. پایی را که بیرون از چاله بود سفت کرد و محکم به زمین کشید تا سرنگون نشود. یک سنگ تیزی از پارگی کنار گیوه هایش پایش را زخمی کرد...
از متن کتاب:
هنوز یک ساعت راه باقی مانده بود تا به شهر برسند راه طولانی و دراز بود. هر روز، آن دو مجبور بودند با پای پیاده راه بروند، زیرا برای سوار شدن به گاری یا کجاوه پولی نداشتند و گرسنگی هم برای آنان خودش دردی شده بود که مجبور بودند برای رفع آن، از هر چیزی که در دسترسشان بود؛ تا حد امکان استفاده کنند. این جاده ی بی پیر هم تمامی نداشت. تا چشم کار می کرد، جاده دیده می شد. تنها یک امید زودگذر آنان را خوشحال می کرد. جاده سر هر پیچ، مثل یک مار تاب خورده بود. آنان هر پیچی که می دیدند خیال می کردند که دیگر، پیچ آخر است، خیلی ذوق زده می شدند و پیش خود هزار فکر و خیال می کردند اگر سر این پیچ به یک ده یا آبادی برسند، شاید نان و آبی گیرشان بیاید و یک شکم آبگوشت بخورند. یکی از آن دو که مرد کاملی نشان می داد، از این فکر یکدفعه دلش مالش رفت. بوی فلفل و دارچین سخت او را به خودش مشغول کرده بود. هیچ متوجه نبود که آب دهانش از گوشه لبهای خشک شده اش راه افتاده، فقط همین قدر دستانش بالا آورد و با مچ دستش آب دهانش را پاک کرد. حواسش پرت شده و از این خوش خیالی چشمانش را نیم بسته کرده بود. ناگهان پایش به داخل چاله ی کنار جاده لغزید نزدیک بود که به زمین بیفتد. پایی را که بیرون از چاله بود سفت کرد و محکم به زمین کشید تا سرنگون نشود. یک سنگ تیزی از پارگی کنار گیوه هایش پایش را زخمی کرد...
آپلود شده توسط:
شازده
1404/11/18
دیدگاههای کتاب الکترونیکی عنتری گربه ای را خفه کرد، سلطان قاجار از سلطنت افتاد