رسته‌ها

دکتر محمد مصدق و راه مصدق

دکتر محمد مصدق و راه مصدق
امتیاز دهید
5 / 4.3
با 69 رای
امتیاز دهید
5 / 4.3
با 69 رای
هنوز توضیحاتی برای این کتاب ثبت نشده
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
ramin12345
آپلود شده توسط: ramin12345
۱۳۸۹/۰۵/۳۰
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
220
فرمت:
PDF
درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی دکتر محمد مصدق و راه مصدق

تعداد دیدگاه‌ها:
12
با سلام . اهل بحث نیستم اما گاهی نگفتن ،خیانت است: در اینکه کتاب فراموش خانه و فراماسونری در ایران کتاب ارزشمندیست بحثی نیست اما نه بعنوان یک کتاب مرجع . مورخین میتوانند ادعاهای زیادی در کتب خود مطرح کنند اما بر خواننده حقیقت جو و بی طرف است که در سوابق و انگیزه های نویسندگان هم تحقیق کند. پیشنهاد میکنم در مورد اسماعیل رایین و کتابش تحقیق کوچکی بنمایید و نیز به کسانی که نسبت به مطرح شذن نامشان در کتاب وی بعنوان ماسون رسما اعتراض نمودند . در مورد عملکرد سیاستمداران (حداقل از نوع معاصرشان)نیز به عملکرد و ایستادگی آنان مینگرند نه نوشته ها و گفته ها و مصدق نیز از این قاعده مستثنا نیست. هنوز جوهر کودتای 28 مرداد خشک نشده ، زود است برای تحریف تاریخ. موفق باشید جنابxmbx84
در طول تاریخ (حداقل تاریخ معاصر) فکر نمیکنم هیچ شخصیتی به اندازه مصدق مظلوم و مهجور واقع شده باشه از همه طرف بهش ضربه زدن بلوک غرب بلوک شرق رفقای توده ای و چپ آیت الله های همیشه مرتجع تاریخ آریا مهر پرست ها و مردم همیشه نامرد ایران وای که کشور رو فروختن و اثرش حالا حالا ها باقی خواهد ماند آخه به چه قیمتی رفیق ،آیت الله ،آریامهر ،ملت به چه قیمتی ؟؟؟؟
محمودکاشانی(پسر آیت الله کاشانی)کارشناس مستند بی بی سی معتقد است که: « در کارنامه سیاسی مصدق ، شعار دادن و عوام فریبی حرف اول را می زند.»متن لینک
زنده یاد مهدی اخوان ثالث (م.امید) : « این شعر را [ تسلی و سلام ] برای زنده یاد دکتر مصدّق گفته ام . در آن وقت ها ـ در سال 35 ـ نمی شد اسم مصدّق را ببری ؛ این بود که بالای شعر نوشتم : برای پیر محمّد احمدآبادی . من خودم در زندان بودم که آن مرد بزرگ و بزرگوار تاریخ معاصر ما را گرفته بودند و تقریباً محکوم کرده بودند . وقتی ما را در زندان زرهی برای هواخوری می بردند ، او[ دکتر مصدّق] را می دیدیم که در یک حصار سیمی خاص و جداگانه ای به تنهایی راه می رفت و قدم می زد؛ مثل شیری درون قفس . بعدها این شعر را برایش گفتم . » تسلی و سلام ( برای پیر محمّد احمدآبادی ) دیــدی دلا ، کــه یــار نـیـــامــد گـــرد آمــد و ســوار نــیــامــد بگداخت شمع و سوخت سراپـای و آن صـبــح زرنـگـــار نـیــامــد آراســتـیــم خـانــه و خـــوان را و آن ضـیـف نـامــدار نـیــامــد دل را و شــــوق را و تـــــوان را غم خورد و غمگـســار نـیــامــد آن کاخ هـا ز پـایـه فـرو ریــخت وان کــرده هـا بـکـار نــیــامــد سوزد دلــم بـه رنـج و شـکـیـبت ای بـاغـبــان بــهــار نــیــامــد بشکفت بس شـکـوفه و پـژمـرد امـّا گـلــی بــه بــار نـیـــامــد خوشـید چشـم چشـمـه و دیـگـر آبــی بــه جــویــبــار نـیــامــد ای شـیـر پـیـر بسـتـه بـه زنجیـر کز بـنـدت ایــچ عــار نـیــامــد سـودت حـصـار و پـیـک نـجـاتی سـوی تـو و آن حـصار نـیـامــد زی تـشـنــه کشـتـگـاه نجیـبـت جــز ابـــر زهــر بــار نــیــامــد یـکــّی از آن قـوافـل پـــر بــا- - ران گـهـــر نـثــــار نـیـــامــد ای نـــــادر نــــــوادر ایــــــّام کت فــرّ و بـخـت یـار نـیــامــد دیری گذشت و چـون تـو دلـیـری در صـــفّ کــــارزار نـیـــامــد افسـوس کـان سفـایــن حـــرّی زی ســـاحـــل قــرار نــیــامــد وان رنـج بـی حسـاب تــو، درداک چـون هـیـچ در شمـار نــیــامــد وز سـفـلـه یـاوران تـو در جـنــگ کــاری بــجــز فـــرار نــیــامــد من دانم و دلت، کـه غمان چـند آمــد ، ور آشــکـــار نـیــامــد چندانکـه غـم بـه جان تـو بـارید بـاران بــه کــوهـسار نـیــامــد اگر کسی نسخه صوتی این شعر را دارد لطفا بگذارد
"به من گناهان زیادی نسبت دادند و من می دانم یک گناه بیشتر نکرده ام و آن این است که تسلیم تمایلات خارجیان نشده و دست آنان را از منابع ملی کشور کوتاه کردم .در تمام مدت زمامداری خود از لحاظ سیاست داخلی و خارجی یک هدف داشتم و آن این بود که ملت بر مقدرات خود مسلط گردد و هیچ عاملی در سرنوشت مملکت جز اراده ملت دخالت نکند. پس از پنجاه سال مطالعه و تجربه به این نتیجه رسیدم جز تامین آزادی و استقلال ممکن نیست ملت ایران بر مشکلاتی که در راه سعادت و عظمت خود دارد غلبه کند و برای نیل به این منظور تا آنجا که توانستم کوشیدم. راست است که می خواهند سرنوشت من و خانواده ام را درس عبرت برای دیگران کنند ولی من مطمئنم که نهضت ملت ایران خاموش شدنی نیست و هرگز فراموش نکنند که سرنوشت افراد در مقابل حیات و استقلال ملل بی ارج و بی ارزش است . تنها آرزویم این است که ملت ایران اهمیت نهضت ملی خود را به خوبی درک کنند و به هیچ صورت از تعقیب راه پر افتخاری که رفتند دست نکشند. امیدوارم که تمام طبقات و آحاد و افراد از پیر و جوان ، در هر مسلک و مذهب و دین ، در هر شغل و مقام این معنا را به خوبی درک کنند." ( از آخرین دفاعیات دکتر مصدق در بیدادگاه نظامی) در ظلمت فشرده ی یک شام وهمناک یک قطره خون ز حنجره ی مرغ شب چکید خــاری برُست بر سر بیراهه ی کویر شعری به آسیاب دو دندان من لِهید در نعره های خامشی و مرگ نعره ها تیغ سکوت دوخت لبان امید را اشکی فتاد و شمع فرو خفت و ماه مرد کفتار خورد لاشه ی مردی شهید را ای قصر های مات! کجا شد حماسه ها سردارِ پیرِ شهرِ طلای سیاه کو خورشید از چه روی نمایان نمی شود مداح هرزه شاعرِ آن بارگاه کو برف از درخت کاج فرو ریخت ، سارها در آبی و کبود افق دور می شدند سگ پارس کرد ، جغد به بیغوله ای گریخت خفاش ها ز نور شفق کور می شدند روبان سرخ دخترکی را گرفت باد آن را به شاخه های بلند چنار زد شب دست و پای می زد و افتاد و جان سپرد در کوچه های شهر منادی هوار زد: "سردار زنده است سردار زنده است." (نصرت رحمانی - دی ماه ١٣٣۲)
مصدق نماد استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی است ، سه مفهومی ک با هم پیوندی ناگسستنی دارند و یکی بدون دیگران بی معناست. مصدق در تمام طول حیاتش در مبارزه با استبداد و استعمار بود و این مبارزه را حتی از زندان آخرینش احمد آباد ادامه داد. روحش شاد و راهش ره همگان باد.
تقدیم به یاد و خاطره آن بزرگ مرد یادش جاوید...در سالگرد کودتای ننگین امریکای انگلیسی آریامهری وخودفروخته گان داخلی...
نام بزرگ تو این واژه ی منزه نام پیمبرانه آن "صاد" و "دال" محکم آن "قاف" آهنین ترکیب خوش طنین تشدید دلپذیر "مصدق" مصداق صبح صادق یاد آور طلوع رهایی پیشانی سپیده ی فرداست
به نام خدا واقعا دکتر مصدق نماد مبارزه علیه استعمارن من به ایشان افتخار میکنم
نامت پيمان ِ آزادی ست صد ساله مرد. ای به آزادی زيسته و در زنجير جان سپرده. بُن ريشه‌ی درخت ِ مبارک ِ هزار ميوه‌ی آزادی که تواش پرورده بودی و آذرخش ِ کينه‌ی غارتگرانش سوخته بود سيراب شد چُنان ز خون جوانان که باز ، شاخه بر آورد اينک به پاسداری ِ اين نو دميده آرزوی ديرين اين نوبرانه اين وديعه‌ی خون ِ هزار هزاران شهيد به جان ايستاده‌ايم هم اگر چند اين نودميده ، خون ِ تازه بخواهد.
درباره پیر احمد آباد هرچه کتاب بخوانیم باز هم هزاران نکته برای دانستن وجود دارد با سپاس8-)8-)8-)
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file