خداحافظ گاری کوپر
با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید میتوانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.
دارای امتیاز 5.3
از 6
در کتابناک با مجموع 639 رای
خداحافظ گاری کوپر
نویسنده: رومن گاری
مترجم: سروش حبیبی
درباره کتاب :
خداحافظ گاری کوپر به اعتقاد بسیاری، بهترین وزیباترین کتاب «رومن گاری» نویسنده شهیر فرانسوی به شمار می رود که در ایران هم از دهه ۵۰ تاکنون از استقبال زیادی در میان نسل های جوان کشورمان برخوردار بوده است. "خداحافظ گاری کوپر" ناله نسل جوان است علیه نظام قهار و ضد انسانی ماشین و نعره انزجار انسان است علیه تعفن منجلاب تمدن امروز...
رومن گاری «خداحافظ گاری کوپر» را در سال ۱۹۶۹ نوشت؛ رمانی که در ایران هم به نسبت با اقبال خوبی روبه رو شده و شش بار تجدید چاپ شده است. «سروش حبیبی» این کتاب را در سال ۱۳۵۱ و درست چهار سال بعد از انتشار کتاب در فرانسه به فارسی ترجمه کرده است. همین موضوع خود گویای خوش اقبالی زودهنگام آثار «رومن گاری» در ایران است. رومن گاری «خداحافظ گاری کوپر» را ابتدا به انگلیسی نوشت و کتاب با نام «ولگرد اسکی باز» منتشر شد.
«خداحافظ گاری کوپر» را دانای کل روایت می کند و از منظر روایت شباهت هایی هم با «ناطور دشت» «سالینجر» دارد. نوع نگاه راوی و طنز خاصی که در روایتش به کار رفته و ظرافت های رفتاری که بیان می شود تا حدودی روایت این دو کتاب را به هم شبیه می سازد.
در مقدمه این کتاب آمده است:
"لنی" قهرمان کتاب، اسکی باز جوان و زیبایی است که از آمریکا گریخته و به کوههای بلند و پر برف سوئیس پناه آورده و می کوشد تا از هر چه زیر 2000 متر ارتفاع دارد بر حذر باشد، به خصوص از منجلاب شهرها و آدمهایی که گندزار را گلستان می پندارند. او از آمریکا و تمدنش فقط به "گاری کوپر" دل بسته است. همان چهره ای که مظهر جسارت و راستی بود و همیشه با فرومایگان و ظالمان می جنگید و از بیچارگان دفاع می کرد و همیشه پیروز می شد. لنی با برف و ارتفاع زنده است و وقتی که تابستان می آید و برفها آب می شود، او نیز مانند دیگر ولگردان اسکی باز، از زور گرسنگی ناچار به شهر فرود می آید و تا زمستان آینده اصول اخلاقی و مقدساتش را همراه اسکیهایش در جای امنی می گذارد و همرنگ جماعت می شود؛ زیرا امید پاک ماندن در قعر منجلاب بیهوده است".
برشی از کتاب :
سپیده دودل بود و بدمم ندمم می کرد و مرغ های دریائی که بر آسمان غمزده و شیری رنگ صبح حرکت می کردند و شیون ها غمزده و احمقانه شان گوش را می آزرد از پنجره قایق دیده می شدند. اغلب خیال می کنند که مرغ های دریائی غم بزرگی در دل دارند و حال آن که این خیالی پوچ است. اشکالات روانی خود آدم است که این احساس را به وجود می آورد. آدم همه جا چیزهائی می بیند که وجود ندارد. این چیزها در درون خود آدم است. همه به یک درون گو مبدل می شویم که همه چیز را به زبان می آورد. مرغ های دریائی، آسمان، باد، همه چیز. صدای عرعر خری را می شنوید. خری است بسیار خوشبخت که فقط برای یک خر ممکن است. ولی آدم با خودش می گوید : ” خدایا چقدر غم ناک است ؟ ” عرعر خرها دل را کباب می کند. ولی این است که خر واقعی خود ما هستیم… ص 166
کوتاه درباره «رومن گاری» :
«رومن گاری» رمان نویس، کارگردان، خلبان و دیپلمات فرانسوی بود که سال ۱۹۱۴ به دنیا آمد و سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. «رومن» در «لیتوانی» به دنیا آمد و در ورشوی لهستان بزرگ شد. پدرش خانواده را در سال ۱۹۲۵ ترک کرد و با زن دیگری ازدواج کرد. «رومن» را مادرش بزرگ کرد. وقتی چهارده سالش بود به همراه مادرش به نیس ِ فرانسه آمد و ابتدا حقوق خواند و بعد خلبانی یاد گرفت و در سالیان جنگ جهانی دوم عضو نیروهای آزادی بخش فرانسه بود. سال ۱۹۴۵ اولین رمانش را منتشر کرد و بعد از آن نزدیک به سی رمان، مجموعه مقاله و خاطرات نوشت و چندتایی هم کتاب تحت نام مستعار «امیل آژار»، «فوسکو سینیبالدی» و «شاتان بوگات» چاپ کرد.
«رومن گاری» تنها کسیست که تا به حال موفق شده دو بار جایزهی ادبی «گنکور» را از آن خود کند. چرا که «گنکور» تنها یک بار در عمر یک نویسنده میتواند به او تعلق پیدا کند اما «گاری» دومین جایزهاش را در سال ۱۹۷۵ تحت نام مستعار «امیل آژار» برای کتاب «زندگی پیش رویتان» دریافت کرد. وی اولین جایزهاش را بخاطر کتاب «ریشههای آسمان» در سال ۱۹۵۶ برده بود. او همچنین فیلم «پرندهها میروند در پرو میمیرند» را کارگردانی کرده است. رومن گری در ۲ دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلولهایی به زندگی خود خاتمه داد. وی در یادداشتی که از خود به جای گذاشته اینطور نوشتهاست «... دلیل این کار مرا باید در زندگینامهام ،شب آرام خواهد بود ، (La Nuit Sera Calme, ۱۹۷۴) بیابید. در این کتاب او گفتهاست: «به خاطر همسرم نبود دیگر کاری نداشتم.»
آثار :
رومن خاطرات نخستین سالهای زندگی در فرانسه ومادرش را که زن بی نظیری بود در کتاب "نوید سحر" - در ایران "میعاد در سپیده دم- ستود. همان کتاب "نوید سحر" به چندین زبان ترجمه شد و در "برادوی" بر صحنه رفت و فیلمی به نام "میعاد در سپیده دم" با شرکت "ملینا مرکوری" و "پیتر فینچ" به کارگردانی "ژول داسن" از آن ساخته شد.
او در فاصله دو مأموریت جنگی کتاب "تربیت اروپایی" را نوشت که در سال 1945 به دریافت جایزه منتقدان نائل شد. "گاری" در این کتاب به شرح مبارزات دشوار پارتیزانها می پردازد. دیگر کتاب او، "ریشه های آسمان" در 1956 جایزه "کنگور" را ربود. "رومن" در این کتاب به محیط زندگی انسان عصر حاضر می پردازد و نشانه آن محیط هم فیلهای آفریقایی مورد تهدید شکارچیان "متمدن" اروپایی و آمریکایی است
از طرف دیگر، قلم "رومن گاری"، به چاشنی هزلی قاطع، آبدیده است. این جنبه هزل نگاری "رومن" در کتاب "لیدی ال" که در آمریکا منتشر شد به بهترین صورت نمایانگر است. در 1969 "رومن گاری" کتاب دیگری نوشت؛ "سگ سفید" که رمانی گزارش گونه است درباره سیاهان آمریکا و کشمکشهای نژادی در آن سرزمین.
در سالهای ابتدایی دهه 70، "زندگی در پیش رو" چاپ می شود... و جایزه "کنگور" را می رباید. این کتاب به گفته منتقدان "سبکی قاطع و در عین حال نرم و لطیف دارد" از زبان کودکی الجزایری به نام "محمد" روایت می شود که در یکی از محله های فقیرنشین پاریس همراه بچه هایی از نوع خود - بی خانمان- نزد پیرزن دردمندی به نام "روزا خانم" زندگی می کنند.
«رقص چنگیزخان»، «پرندگان می روند در پرو می میرند»، «بادبادک ها» و «تولیپ» از دیگر کتاب های مشهور «رومن گاری» اند که اغلب به فارسی هم ترجمه شده اند. «پرندگان می روند در پرو می میرند» نوشته «رومن گاری» از تاثیرگذارترین نوشته های اوست که سال ۱۹۶۸ از روی آن فیلمی ساخته شد. داستان ماجرای پرندگانی است که از جزایر «گوانو» به سمت ساحلی در صدکیلومتری «لیما» حرکت می کنند تا به هر زحمتی شده به آن جا برسند و بمیرند. این کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان می روند در پرو می میرند»، «بشردوست»، «ملالی نیست جز دوری شما»، «همشهری کبوتر» و «کهن ترین داستان جهان» که اولین بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفی» آن را به فارسی برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.
» ۲۶۸ صفحه
» اسکن شده از چاپ سوم ۱۳۵۶؛ انتشارات امیر کبیر
● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.
» توسط: کوهالن در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۴
» موردعلاقه 160 و موردتنفر 5 عضو
دهه 60 میلادی ادبیات فرانسه رومن گاری جنگ ویتنام گاری کوپر هیپی
» کتابناکهای مرتبط:
سمرقند: دست نویس سری
ترانه های پینک فلوید
تربیت اروپایی
آگهی ها
Powered by You


Member
کینه به آدم جرات می دهد.نیرویی خارق العاده می بخشد.انگاری آدم را به پشت می گیرد.اگر کینه را از آدم بگیرند آن وقت به مردانگی حقیقی احتیاج خواهد داشت.
یه لجن اصیل از هیچ چیز تعجب نمی کنه.
حرفه ای ها از آماتور ها خیلی می ترسند.
میلیونها و میلیاردها آدم توی دنیا هست که می تونن بی تو زندگی کنن.اما آخه چرا من نمی تونم؟
در بیست سالگی آدم حقایقی می بیند و متوجه نیست که آنچه دیده است حقیقت نیست فقط زیبایی است.
برای صداقت هیچ چیز موثرتر از ترس نیست.
اگه یه کار شسته رفته توی مایه های پمپ بنزین و این جور چیز ها دست و پا کنی بهتره اون وقت فرار که کردی دورتر میری.
مغولستان خارجی یعنی من و تو.جایی که فقط مال خودمون دوتاست.
آدم که تمام زندگیش نمی تونه زندگی کنه.بعضی وقتها هم باید کوتاه بیاد.
از همین می ترسم.به یه چیزی یا کسی عادت می کنی اون وقت اون چیز یا اون کس قالت می ذاره.اون وقت دیگه هیچ چیز برات باقی نمی مونه.
اونهایی که میذارن و میرن دوست ندارم.اینه که اول خودم میذارم میرم.این جوری خاطر جمع تره.
Member
هیجان جز به مقیاس جهانی مجاز نبود !
آیا تنها من مجاز همان است که مثل شاشگاه ها مورد استفاده ی همگانی باشد؟!
من خوب بود سعی کنم با مقیاس سال نوری به کار خودم فکر کنم ولی جهنم!
هر قدر اطرافش منظم تر بود بلبشوی درونیش به نظرش سیاه تر جلوه می کرد.
سیاهها..لاکردار ها خیلی تجربه دارند.شوخی نیست.پنج هزار سال پیش از مسیح.دیگر رفته توی خونشان.پیش از آنکه به دنیا بیایند از همه جه خبر دارند.
کی گفته فاشیسم موفق نمیشه؟می خوام بدونم کدوم فاشیستی بوده که این غلطو کرده؟
به خاطر هیچی همدیگرو دوست داشته باشیم یا همه چی؟
جس او را که دید رنگش پرید.دو سه سالی رو به روی هم ایستادند.نه حرکتی نه حرفی.
جمعیت منفجر شده و ما ذرات جمعیتیم که هر کدوم یه گوشه افتادیم.
زیبایی چهره اش طوری بود که میل به حمایت یعنی تصاحب را در دل بیدار می کرد.
همان کیفیتی که تراژدی وقتی ابتذال را در اختیار می گیرد به آن می بخشد.
Member
این چیز هایی که آدم بچگی توی سینما دیده جدا مضحکه! به این سادگی از دستشون خلاصی نداری.
زن خاکستر معشوق را به خانه می آورد و آن را در یک ساعت شنی می ریزد و می گوید خیال کردی راحت شدی؟حالا با من پیر شو.
در فرانسه یک چیزی هست به نام کنترل ارز و فرار سرمایه.سرمایه ها خیلی طرفدار دکارتن.فکر می کنم پس باید فرار کنم.
من فقط برای این از دنیا متنفرم که تنفر به من اجازه میده بی فاجعه جزیی از دنیا باشم.
برای آمریکاییها احساس پوچی شخصی شان منبع اضطرابشان است و برای انگلیسیها سرچشمه ی آسایش فکرشان.
در آن بالا هیچ چیز نیست.اینها هم چیز هایی است که در دل شما می گذرد.
آدم اگر حقیقتا چیز گفتنی داشته باشد آن چیز ها خود با هم حرف می زنند و احتیاجی به ما ندارند.
کلمه ها تله های عجیبی هستند.آدم خودش حرف می زنه اما کلمه ها مال یکی دیگه اس.
یک نظریه هست که میگه ما نمی تونیم ادعا کنیم که خودمون فکر می کنیم ظاهرا فکر کرده می شیم.
تا حالا دیدی که یک بیست ساله یک جا بمونه؟ توی سینما هم جرات ندارن همچین جفنگی نشون بدن!
عشق واقعی بیش از همه چیز یعنی باقی قضایا !
Member
شاید تقصیر خود پوست باشد نه رنگش.آدم توی پوستش راحت نیست.
یک جور سرکشی مطلق ازاطاعت که به صورت علت وجود و یک آتش مقدس درآمده باشد.
بعد؟بعد می خوای چی بشه؟دیگه بعدی وجود نداره.هیچ کدوم افسوس چیزی رو نمی خوریم.چون ادامه پیدا نمی کنه دلیلی برای حرص خوردن و دلشوره نمی مونه.
آدم باید خودش رو شل کنه.اسکی باز ها این رو خوب می دونن.
بهترین آدم ها همان ها بودند که او هرگز ندیده بود.
مردن روی کار باید عالمی داشته باشد!
خوشبختی از آن شیرینی هایی است که باید گرم گرم خورد.نمی شود آن را به منزل برد.
برای حفظ آزادی از قید تعلق باید فداکاری کرد.هم خود آدم باید فداکاری کنه هم دوستان.
اگر یک چیز بود که او به آن دل بسته بود همان هیچ بود.
عصیان بورژوزاده ها علیه بورژوازی ناچار به شوخی های خشن یا فاشیسم منجر می شد.
ما که نمی خواهیم نظام دنیا رو عوض کنیم فقط می خواهیم منفجرش کنیم.
اول آدم صاحب پول است بعد پول صاحب آدم می شود.
Member
مرد ها همه شان سخت سورآلیستند.
باقی همه یک ماداگاسکار بیکران است.
انسانیت آدم را یاد آن مردکه ال کاپون می انداخت که چون یک بلیط بی مقصد در دست داشت می خواست به همه ی قطار ها سوار شود.
آن بالا هم همینطور...یک خنده هست همه اش تمسخر اما پشتش کسی نیست.
این بلبشو برای چیه؟هیچ نمی دونم عزیزم.اما چیز های خوبی هم توش هست.باید دنبالش گشت.من خودم روز های خوشی رو گذروندم.
خیلی حیفه که صبر کنیم تا روزی که با خیال راحت و بی اعتنا با هم خدا حافظی کنیم.جدا کثافت کاری از این بدتر نمیشه!
مثل اینکه در او چیزی بود که این جور احساس های حقیر را در زن ها بیدار می کرد.
همینکه اسباب رنج دختری شدید با او روابط شخصی بر قرار کرده اید.
خیال پردازی برای اینه که آدم به چبزی فکر نکنه اون وقت خیلی خوشه.
روزها دراز شده بود بیش از اندازه دراز.. و بچه ها به کمبود ستاره مبتلا شده بودند.
دفاع از آدم پیش از همه چیز دفاع از نطفه است.
چون همین که یک انقلاب به نتیجه می رسید معنیش این بود که کلکش کنده است.
هر دفعه که دنیا نابود شده بعدش حرفهای کهنه دوباره زنده شده.
Member
همه ی هنر ها با معجزه رابطه ی نزدیک دارند.
در لبخند این جوان ها طعنه هست زیرا نیرومندند و کمرویی هست زیرا می ترسند و مردی هست زیرا احتیاج دارند به خود اطمینان داشته باشند.
انزجار هر قدر که زیاد بشود باز کم است.
البته همه جا میزان خودکشی از همه جا بیشتر بود.
دختر هایی که می توانند مثل این یکی اینجور سفت و سخت نه بگویند اسباب زحمتند چون بعد دیگر هیچ جور نمی شود از دستشان خلاص شد!
برای هوش آدمیزاد هیچ چیز محرک تر از نفهمیدن نیست.
پدرت را نباید بکشی ولی اگر این کار سود کلان داشته باشد معطلش نکن!
توی تمام تیمارستان ها بازی یک راه معالجه است.حرف هم نداره!
او با یهودیها دشمنی ندارد اما سرشان منت می گذارد که ندارد و این خود یک جور فاشیسم است.
گمان می کنم بتونم یک شب زیبای بی مهتاب لب دریاچه بنشینم و هیچ احساسی نکنم انگاری خدا شفایم داده.
کسی که سزاوار نام انسان باشد همیشه احساس ندامت می کند.
با این دنیایی که ما داریم نمیشه دنیایی غیر از همین که هست ساخت.
دو نفری با دقت به لرد بایرون چشم دوخته بودند با این همه تا کنون کسی مرغابی را به این بی اعتنایی نگاه نکرده بود.
Member
این از ایده آلیسم اوست.او حاضر نبود خود را بپذیرد.
خوشبختی افیون ملت هاست.رکوده.بدبختی اسباب پیشرفته.
برای به وجود آمدن مردان تاریخی قرن ها سابقه ی گندیدگی لازم است.
با ذخیره ی خریت او می شد شکم یک ملت را سیر کرد!
قول می داد مواظب طالعی که او برایش دیده بود باشد و از دختران باکره و ماهی و ماداگاسکار پرهیز کند.
سوسیالیسم واقعی را آدم وقت انزال حس می کند و بعد از آن چندان جالب نیست. بلبشوی تاریکی است.
به علت این حجاب بی زبانی که میانشان کشیده شده بود منظور هم را خوب می فهمیدند.
پانزده روز در چنان خلوتی به سر برد که بعضی وقت ها احساس می کرد در زندگی موفق شده است.
علامت یک نسل همین است که بر باد رفته است.
از آن جور لبخندی که یک تکه پنیر هزار ساله ی ایتالیایی گورگونزولا اگر هنوز رمقی برایش باقی مانده بود و به جای اینکه بی صدا به گنداندن هوا اکتفا کند لبخند هم می زد بر لب می داشت.
مرد ها همه شان سخت سورآلیستند.
Member
دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند!
همه ی سرنده های اصیل چه اسکی باز ها چه موج سوار ها اسکی روی آب را ناسزایی به مقدساتشان تلقی می کردند!اگرقرار باشد آدم با یک طناب دنبال یک موتور کشیده شود چرا نرود خدمت سربازی یا چرا نرود در یک دانشگاه اسم بنویسد؟!
کار هایی که آن پایین یعنی زیر دو هزار متر می کرد حساب نبود می گفت جهنم!
حتی در مورد بهترین چیز ها آدم باید بتواند و به موقع دست نگه دارد.
چطور ممکن است آدم به چیزی که زفرط کثافت عادی به نظر می رسد اعتنایی داشته باشد؟
آدم حکم پول را دارد هر قدر مقدارش بیشتر ارزشش کمتر!
علاقه ای نداشت که کسی باشد اما از اینکه چیزی باشد گریزان بود.
زندگی با همه ی واقعیت هایش سال های سال تا مغز استخوان اینها رفته و چنان خیس خورده بود که دیگر چیزی حس نمی کردند و دیگر هیچ جور نمی شد این چیز ها را حالیشان کرد.
زن ها در او یک حالت دل آب کن جوجه ی از لانه افتاده می دیدند.
کوهستان سفید پوش یک سیرن درست و حسابی است!
کلمات همیشه مال دیگران است یک جور میراث که مثل آوار روی آدم خراب می شود.
Member
«برای مشاهده لینک عضو شده و وارد شوید»
Member