Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

مشاهده پروفایل: samira508

samira508
Member
زمان عضویت: ۳ آذر ۱۳۸۹
 امتیاز: 1000
سرم را از ته تراشيدم،شايد خاطرات دستانت از ياد ِ گيسوانم برود...
آخرین ورود به کتابناک177 روز قبل

آواتارآواتار samira508

ارتباط
ایمیلنامشخص
وبگاهنامشخص

دوستان (34)
صفحه (20) «<1 2 3  | مجموع دیدگاه‌ها 96
نویسنده پیام
سامان پارسا
اسبان بی سوار
به اندوه جهان بر می گردند
آیا سهم تو از مادیان تاریخ
دوباره
یک شیهه خواهد بود؟

سریا داودی

اندوه جهان نام مکان است ، سرزمینی دوردست، پوشیده در مه، جای گرفته در ناکجا آبادی که تعلق به اندوه ابدی ما دارد. هربار که سواری بر زمین می افتد وحماسه ای در مصاف خیر و شر به محاق شکست می خزد این اندوه بزرگ و بزرگتر می شود
آیا تاریخ هنوز، در آفرینش اسبان زاینده و سواران بالنده اهتمام دارد؟
یا عقیم و مستاصل ، تنها شیهه های سترونی را از دوران ما و درون ما به نمایش گذاشته اس...!
۹۵/۰۶/۲۰ ۱۸:۲۶
سامان پارسا
به تمامی شب

کنار پیکر رفیق کشته شده‌ام
دراز کشیدم.
صورتش رو به قرص ماه
با دهانی درهم‌شکسته و
دستانی خشکیده از مرگ،
به سکوتم رخنه کرد
و من آن شب

نامه‌های عاشقانه‌ی بسیاری نوشتم...

هیچ‌گاه‌ چنین
دلبسته‌ی زندگی نبودم.

جوزپه اونگارتی

به امید دلبستگی به جان طبیعت
http://s7.picofile.com/file/8250967050/s...ctionn.mp3.html
۹۵/۰۲/۲۲ ۲۱:۳۷
سامان پارسا
جهان از باد نوروزی جوان شد...زهی زیبا که این ساعت جهان شد

نوروز این میراث باستانی به درازای قدمتش بر سرو قامتی چون شما خجسته و شادباش
امید که برایت این روز نو آغازی بی بازگشت باشد به زمان خزان و فغان و سکون و سکوت
و نو روزی برای آغاز تابش،رویش،زایش و دانش و بخشش،پیرایش و آرامش
مبارک بادت این سال و همه سال
از صمیم قلب آرزومندم قلبت جز عشق نخواند نپوید نکوید نجوید نیابد
بهارت مبارک
سبز باشی و تازه تا همیشه
۹۵/۰۱/۰۵ ۱۷:۰۵
سامان پارسا
گمگشته گام برمیدارم
بانوی من
از میان مردمان

بی تو
بی من
بی وجود
بی خدا
بی هستی

بی تو
زانسو که تو را با من کاری نبود

بی من
زانسو که جایت در برم خالیست

بی وجود
زانسو که در نبودت، برای بدرود خواندن حتی؛ هیچ نیست.

بی خدا
زانسو کز فرط جستنت؛ روحم خدا را ز یاد برد

بی هستی
زانسوکه بر آنچه زیسته ام؛ هزار مرگ مرا به باشد
که هیچ دردی نبوده است،چنین جانکاه وغریب

زتو:
به چه بندی آمده ام
زین بند:
چه جانی سپرده ام
و زین جان سپردن؛تو چه بی ملال رفته ای...
فرانسیسکو فیگروا
۹۴/۰۷/۱۳ ۰۵:۵۹
سامان پارسا
1
اگر من تنها بازمانده قبیله " تاسمانی" بودم
آخرین نفر در جهان
که به زبان قبیله ام
سخن میگفتم
اگر این را میدانستم و باور داشتم
و اگر با کشتی مرا به لندن می بردند
تا در قفسی نمایش دهند
تا جماعت کنجکاو روندگان به موزه و باغ وحش را
سرگرم کنم،
۹۴/۰۳/۰۱ ۱۷:۰۵
اطلاعات شخصی

نام

a

درباره من

سن

25 سال و 10 ماه و 2 هفته و 2 روز

زادروز

جمعه ۸ مرداد ۱۳۷۲

جنسیت

مرد

مکان

مشخص نشده

شغل

تحصیلات

سن کتابناکی

8 سال و 6 ماه و 2 هفته و 3 روز


علاقه‌مندی‌ها

نویسندگان و شعرا

انتخاب نشده

دیگرعلاقه‌مندی‌ها


کتابناک‌ها

آخرین دیدگاهای من:

هدایت میگفت خیلی..
48 ديقه يه كم زياد..
جلد اولش رو قباً ..


Powered by You