رسته‌ها
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 38 رای

ارباب: داستانی از زندگی من

نویسنده:
مترجم:
نوذر
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 38 رای
✔️ آغاز داستان:
بادی که بوی نامطبوع داشت می وزید. ریزه برف های خشک و خاکی رنگ به بالا می جستند. در صحن حیاط پره های کاه و تراشه های درختان در پرواز بودند. در وسط حیاط مردی که هیکلی درشت و صورتی گرد داشت و پیراهن کتانی راه راهی، مثل پیراهن تاتارها، تا روی پاشنه اش کشیده شده بود، ایستاده بود. پاهای عریانش را در گالش های لاستیکی پوشانده و درحالیکه دستهای خود را به شکم بزرگش چسبانده بود، به تندی شست های کوتاه و کلفت خود را می چرخاند. با چشم های ریز و براق و لنگه به لنگه خود مرا ورانداز می کرد. چشم راست او سبز و چشم چپش خاکستری رنگ بود. با صدای بلندی گفت:
"برو، اینجا کاری برای تو نیست. زمستان و کار؟"
چهره گوشتالو و بی موی او، وضع تحقیرآمیزی به خود گرفت. روی لب زبرین او سبیل تنک و بورش تکانی خورد. لب زیرین او از روی کج خلقی آویزان شد و یک رشته دندان ریز بهم چسبیده او را عریان کرد...

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
آپلود شده توسط: khar tu khar
۱۳۹۴/۰۳/۰۳
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
62
فرمت:
PDF
حق نشر:
گام
ویرایش

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی ارباب: داستانی از زندگی من

تعداد دیدگاه‌ها:
0
دیدگاهی درج نشده؛ شما نخستین نگارنده باشید.
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل