Hiweb-->

طوفان در پرانتز

طوفان در پرانتز

نویسنده:
.

حق تکثیر:
ارومیه: نشر برگ‏‫، ۱۳۶۵

» کتابناکهای مرتبط:
کفرنامه کارو
اشعار و شرح زندگی احمد شاملو
صدای پای آب

نسخه ها
PDF
حجم: 2 مگابایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 137
4.6 / 5
با 43 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 7
۱۳۹۲/۰۹/۳۰


پاسخنگارش دیدگاه
چشمه ها در زمزمه
رود ها در شستشو
موج ها در همهمه
جوی ها در جست و جو
باغ در حال قیام
کوه در حال رکوع
آفتاب و ماهتاب
در غروب و در طلوع
سنگ پیشانی به خاک
ابر،سر بر آسمان
مثل گنبد خم شده
قامت رنگین کمان
ابر در حال سفر
آسمان غرق سکوت
برسر گلدسته ها
بال مرغان در قنوت
.
.
جوی ها در جست و جو...
نقل قول  
maryamyavari
Member
تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را؟
.
چون طفل سررسیدن سال جدید را
.
با دست زیر چانه تو را آه میکشم
.
چون غنچه ای که آخر اسفند عید را
نقل قول  
vadedad
Member
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بساط عیش خودش جور می شود

گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم کجایی چه می کنی

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود

نقل قول  
vadedad
Member
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

نقل قول  
jusmin shadow
Member

ای غم، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی!
نقل قول  
Amirarya2012
Member
چقدر هوس قیصر کردم
نقل قول  
سمانه333
Member
از قیصر امین پور خوشم میاد. ولی این کتاب انتظار داشتم شعر نو به سبک دیگه ای باشه !
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You