رسته‌ها
امتیاز دهید
5 / 4.5
با 11 رای

چکمه و چکامه - دفتر هفتم

امتیاز دهید
5 / 4.5
با 11 رای
.
تقدیم به مادری که نگریست و خواهری که صورت نخراشید، پدری که خیمه نزد زیر پشت دوتا و برادری که ننشست وراهی شد برای ادامه ، همسری که کوه صبر شد و فرزندی که پدر سهمش نشد و،،، دوستی که جا ماند از قافله، غریب و تنها در کویر... و ،،، آن دو دانه تخم مرغ پیرزنی که معنای مادر بود...
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
آپلود شده توسط: sagaro
۱۳۹۲/۰۷/۰۸
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
37
فرمت:
PDF
ویرایش

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی چکمه و چکامه - دفتر هفتم

تعداد دیدگاه‌ها:
31
درود بر شما . نوروزتان پر از برکت و مهر و شادی.
سلام ممنون از نوشته های زیباتون ..قلمتان نویسا از نوشته های من شاید بی ربط باشه ولی از دل نوشته
صبح بارانی امروز مرا برد به یک دشت جنون
نم نم اشک مرا کرد به یک چشمه ی خون
دل بی تاب مرا برد به یک صبح وصال
برد به یک خاطره ازشهرخیال
;که زنی گم شده است در هیاهوی زمان
مست یاسی شده است در فراسوی زمان
چشم حسرت کسی پرشد ازناله زار..
دست خواهش دلی پر شد از حس نیاز
از لب دخترکی خنده ای کرد فرار
ابر اندوه دلی شده بی تاب و قرار
چشم بی خواب زنی شده دلتنگ سحر
یاد یلدای بلندشده بی تاب سحر
چک چک صدای اب
شکند اشک حباب
از غم ابر سیاه
نشکند بغض نگاه..
صبح بارانی ِامروز بس است...
گریه ات غرق غمم کرد بس است..
اشک من گمشده ی شهرتوبود..
چشم پر آب مرا بین ،بس است..





نقل قول از sagaro:
باز هوایی شده ای بی دلیل
ای دل سگ مصب بی حوصله
باز رسیدی به سر سطر نو
فکر دگر بین دو خط فاصله
باز دلت خون شده از گردش
تیغ زبان بین تن قافله
باز دری باز شد از زمهریر
شهر درون دستخوش زلزله
باز گذر کردی ازین کوچه و
زلزتةُ ولولةُ غلغله
باز قلم رشته ی گیسو شده
دام بلا حلقه ی پر سلسله
باز خرت لنگ زد از بهت یک
پرسش بی پاسخ و صد مساله
چند گذشته است ازین مرحله
منزل و منزلگه پر منزله
باز گذشتی تو ازین معبر و
پای تو برخورد به مین گِله
باز زبان شعله شد از سوز دل
باز شده بر گله از هلهله
داغ گذشته به جبین خورده ای
نسل به جا مانده یی از آبله
واجب خود باخته بر مستحب
آجرک الله بر این نافله
ماندی و رفتند ابابیل ها
یرحمک الله بر آن قافله
بین سر و دست و بدن فاصله
مزد همین بود ؟ چنین فاصله
صد نفر از دست دهد هستی اش
تا که یکی سیر دو صد مرحله ؟
قلندر.
باز هوایی شده ای بی دلیل
ای دل سگ مصب بی حوصله
باز رسیدی به سر سطر نو
فکر دگر بین دو خط فاصله
باز دلت خون شده از گردش
تیغ زبان بین تن قافله
باز دری باز شد از زمهریر
شهر درون دستخوش زلزله
باز گذر کردی ازین کوچه و
زلزتةُ ولولةُ غلغله
باز قلم رشته ی گیسو شده
دام بلا حلقه ی پر سلسله
باز خرت لنگ زد از بهت یک
پرسش بی پاسخ و صد مساله
چند گذشته است ازین مرحله
منزل و منزلگه پر منزله
باز گذشتی تو ازین معبر و
پای تو برخورد به مین گِله
باز زبان شعله شد از سوز دل
باز شده بر گله از هلهله
داغ گذشته به جبین خورده ای
نسل به جا مانده یی از آبله
واجب خود باخته بر مستحب
آجرک الله بر این نافله
ماندی و رفتند ابابیل ها
یرحمک الله بر آن قافله

قلندر.
برای نظر شما همیشه احترام خاصی قائل بوده و هستم محسن جان ولی واقعیت این است که جرقه ای در ذهنم زد به مناسبت سالروز جنگ هشت ساله و این دفتر را با عجله از میان خرده ریزهایم جمع کردم . ترسیدم به سرنوشت صدها بیت و بند خواب رفته و به بند کشیده شده در رایانه دچار شوند ، دیدم حرف هاییست که روزی برای نگفتن و امروز شاید برای گفتن .... کم و کاستی فراوان دارد و دوستان عزیز و نکته سنج که سخت گیریشان چراغ راهم است خصوصی و عمومی متذکر شده اند . اگر عمری بود و حسی ( که مدتهاست نیست ) نسخه ویرایش شده را جایگزین خواهم کرد .
سپاس ازالطاف تک تک خوانندگان که وقت گران بهایشان را به مولود این کمترین اختصاص دادند چه موافق باشند و چه مخالف . دلم سخت طالب بود بزرگ در بزرگ عزیز هم پانویس این غرغرها را به قدومش مزین کند . میدانم که دلی دارد سخت طوفانی ولی خاموش ...
من برای این کتاب نگاه دیگری میبینم. نه از لحاظ اوزان شعری و نه سبک و سیاق و متقدم و متاخر بودنش.

به نظر این حقیر ،نگاه به هر رویدادی در هر زمان متفاوت است. اگر به اشعار جبهه و جنگ در زمان وقوعش بپردازیم با شعر واقعگرای امروز بسیار متفاوت است. البته بجز قسمت میهن دوستانه اش که در هیچ زمانی تفاوت نمیکند و همیشه جانبرکفان و شهیدانش را میستاید ، سرودن از خود مضمون جنگ و عواقب و عوارض آن با زمان تغییر میکند. و این یعنی حرکت و دگرگونی به سمت رشد...
در این مجموعه با بلوغ مفهومی روبرو هستیم. دیدگاهی که دیگر مریوط به سالهای همزمانی جنگ یا سالهای پس از جنگ نیست...باید بیست و پنج سال میگذشت تا نگاهی دیگری به این رویداد تحمیلی میداشتیم...که البته میشد با خسارتی بسیار کمتر ....

بله...من برای این کتاب نگاه دیگری میبینم. ... نگاهی بالغ که جنگ و بازماندگانش را جور دیگری میبیند...
.
.


این که یادی کنیم از حماسه ها وبگردیم حول محور میهن ودوست بداریم یکدیگر را اگر پیوندبخورد به انصافی ازسر مهرورزی نه ترحم که واداردمان به احقاق حقوق هم مرادقلم عاجز وزبان الکن این کمترین حاصل است. جز سپاس نیست مرا ودیگرهیچ...
درود فراوان به ساگاروی گرامی

در پسِ تپه ی سبز
در دلِ زردیِ آن نسترنِ وحشیِ دشت
و کبودیِ دلِ لاله ی داغ
مردی از سرخیِ خون
خسته از معرکه ی جنگ و جنون
زیرِ این گنبدِ نیلیِ فلک
رو بدان ابرِ سپید
نقره ای قمقمه ی خویش
به دست
با طلایی ،همه ی رویاها
آرزو دارد
بی رنگی باران خدا
راستی؟!
صلح چه رنگیست خدا؟!
عباس عزیز ، شما پیکره ای از معانی زیبا پرداخته اید و روحی از احساس پاک خویش در آن دمیده اید ، من که باشم که بدان خراشی زنم.
بگذارید تنها به چکامه ای ناچیز همنوای شما باشم

معبر به معبر ، سنگر به سنگر
سرهای بی تن ، تن های بی سر
هر گوشه یاسی افتاده بر خاک
هر سوی قویی در خون شناور
از غم تکیـــده عطــر اقاقــی
از داغ خم شد پشت صنوبــر
مه در مُحاقش پوشیده رخسار
در خویش افسرد آهسته اختر
آشفــته ساقی ، افکنده ساغـر
شیداییـــان را این نیست کیفــر
این شام را کِی صبحی است در پی
چشم زمین کور ، گوش زمان کر
سهم تو از من مُهری است بر لب
سهم من از تو چشمی است بر در

با سپاس از شما جناب پرسیکای عزیز، دوستان محبت کردند ونکاتی را بطور خصوصی وعمومی تذکر دادند. خوشحال می شوم ازنقدشما ونیز جناب قهاری هم جهت جایگزینی نسخه ویرایش شده بهره ببرم.
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل