رسته‌ها

من با بطالت پدر هرگز بیعت نمیکنم

من  با  بطالت پدر هرگز بیعت نمیکنم
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 564 رای
نویسنده:
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 564 رای
« دیگر برای دیدن او نیست بی گمان کاین راه صعب را همه شب برخود هموار می کنم او مرده است او مرده است در من و دیگر وجود او از یاد رفته است در من تمام آنهمه شبها و روزها بر بادرفته است.. »
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
hamid
آپلود شده توسط: hamid
۱۳۸۶/۰۸/۰۹
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
12
فرمت:
PDF

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی من با بطالت پدر هرگز بیعت نمیکنم

تعداد دیدگاه‌ها:
17
میتوان در خاطرات تلخ هم از تو لبریز شد...!!!
هنگام، هنگامه سفر بود من در جنوب نقش جنون دیدم . آمیزه های آتش و خون دیدم . و میل به جنایت . و میل به جنایت تنها، در جان جانیان خطرناک نیست . از چشم من زبانه کشید آتش، - این خشم شعله ور - هنگامه سفر گهواره فلزی دریایی می بردم آن زمان تا ساحل جزیره آغشته با جنون آنجا برای من، پنداشتی جزیره ممنوع بوده است، نه نامسکون در آن جزیره، که آنجا شاید که سیب سرخ هوشیاری است، گویا که گاه فرصت بیداری ست . دیدم که آن جزیره آبشخور شگرف هیولای آهنی ست آن شب . من مست مست بودم و میل به جنایت، در عمق جان مضطربم شعله می کشید . ای کاش کور بودم دیدم شگرف هیولاها دریای پاک را، آلوده می کنند . گهواره فلزی دریاها، می برد این مسافر غمگین خسته را هنگام بازگشت . آنک جزیره بی من - تنهاست اینک در انحصار هیولاهاست ای کاش، گهواره گور می شد . آنجا طنین خنده و پچ پچ - بود می سوخت جان خسته این عاشق - این حسود دیدم نهنگ را کامش گشوده، - طعمه طلب کن، گهواره فلزی ما را، تعقیب می کند . گفتم : در کام این نهنگ ، شاید که ایمنی ست ! آیا، این ترس، ترس ذاتی من بود ، که آن نهنگ گرسنه دریا، از لقمه لذیذ تنم ، - بی نصیب ماند؟ می سوختم در شعله های خشم خروشان خویشتن دلاله محبت، عفریته پلید به پیری نشسته می دانست در من توان نماند و شکیبایی می برد دیو را تا حجله گاه پاک اهورایی آه ای جانیان لحظه عصیان، ـ رفاقتی ! در من نمانده است نه صبری نه طاقتی دیدم که دیو بود و فرشته کز حجله شکسته قانون برون شدند. اینک نه جلوه ای ز اهورا اهریمنند هر دو . عفریته پلید به پیری نشسته - می خندید . من می گریستم . **************** دیدم پرنده را که ز ساحل پریده بود دریا تمام شد . آغاز خشکسالی خشکی رسیده بود . در من جنوب، یاد آور جنون و جهالت، یاد اور شکوفه هشیاری ست . من با بطالت پدرم - هرگز ! بیعت نمی کنم .
من اگر مانشوم تنهایم ..... تواگر مانشوی خویشتنی........... بی نظیره فوقالعاده اس
شعرای حمید مصدق حرف ندارن.روحو نوازش میکنن
دنیا مثل نقاشی است اگر درست نقاشی کنید درست زندگی کردید خوب بود .. ...... ..
آری چه باید کرد با دستهای خنجر پیدا ز آستین؟:((
سلام : یه روزی نظری از مهدی اخوان در مورد حمید مصدق و تایید شعر او دیدم ، یادم نیست کجا بود ، دلم می خواست دوباره آن نظر و تاییدیه را ببینم .زیرا خیلی یادم نیست که چی بود؟
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file