Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

کجا میروی

کجا میروی

.

این کتاب روایتگر عشقی انسان‌ساز و روشنگر بین سرداری بنام مارکوس وینچیوس و شاهزاده خانمی از سرزمین لیژین به نام کالینا که در بیشتر صفحات کتاب ما او را به نام لیژیا میشناسیم، است و در خلال این جریان اوضاع اجتماعی و سیاسی حاکم بر روم باستان در زمان حکمرانی نرون بیان میگردد. مارکوس و لیژیا برخلاف بسیاری افراد دیگر در این کتاب، هردو از شخصیتهای غیرواقعی و ساختگی‌اند. خواننده به خوبی در سیر داستان درمی‌یابد که چگونه عشق به عنوان یکی از مظاهر زیبایی، سردار صاحب منصب و جاه و مقامی را از گذشته پر زرق وبرقش جدا می‌کند و زندگی او را اگرچه آمیخته با درد ولی زیبا می‌سازد و از پیله زندگی مادی وی موجود کاملی بیرون می‌آورد.

بعضی منتقدان معتقدند که نویسنده با تصویرسازی فضای حاکم بر روم باستان و بازگویی جنایات نرون -دیکتاتور خونخوار این دوران و تمام دوران‌های تاریخ بشری- درواقع فضای پر از خفقان و مملو از مرگ و جنایت حاکم بر لهستانِ تحت سیطره شورویِ آن زمان را توصیف می‌کند و اعتراض خود را به فضای رعب و وحشت بیان می‌دارد.

زیباترین بخش کتاب جایی است که خواننده فلسفه نام کتاب را درمی‌یابد. نرون در آخرین ماه‌های فرمانروایی‌اش پس از اینکه با شقاوت و سنگدلی و بدون هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای هزاران مسیحی بی‌گناه از زن و مرد و کودک را به قتل می‌رساند، برای ریشه کن کردن مذهب مسیح تصمیم می‌گیرد به هر قیمتی رهبران مسیحی را دستگیر و قبل از دیگران پطرس را مصلوب کند. این خبر به حواری میرسد و به او پیشنهاد می‌شود شهر مخوف رم را ترک کند. به هنگام سپیده‌دم، در جاده آلبیان بر روی یکی از هفت تپه شهر روم، پیری فرتوت، عصازنان و خسته‌حال به همراه کودکی خردسال به سوی کامپانیا پیش می‌رفت. پیر، پطروس حواری و کودک خردسال نامش نازاریوس بود. در آن سپیده‌دم نخستین ماه پاییز سال ۶۸ میلادی، ناگهان برقی در آسمان درخشید و تصویری روشن و تابناک در برابر پیر متجلی شد. نوری که نازاریوس قادر به درک آن نبود. پیر ناگهان ایستاد و زانو بر زمین زد و با صدایی مرتعش فریاد برآورد: «ای خداوند من! به کجا می‌روی؟» آوایی آسمانی و حزن‌انگیز در گوش واعظ روشندل گفت: «ای پطروس، حال که تو پیروان مرا ترک می‌کنی و از این دیار می‌روی، من به رم باز می‌گردم تا برای بار دوم مصلوب شوم.» پطروس به پایتخت بازمی‌گردد و دیری نمی‌گذرد که دژخیمان نرون وی را بر روی تپه‌ای که نامش واتیکان بود بر صلیب کرده و مصلوبش می‌سازند. امروز نیز در همین محل بزرگ‌ترین و زیباترین کلیسای جهان وجود دارد. این روایت تاریخی مبنای نگارش کتاب کجا می‌روی سینکیویچ می‌شود.

حق تکثیر: چاپ قدیمی

» کتابناکهای مرتبط:
The Green Odyssey
جاده اِجمونت
Robur the Conqueror

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 11 مگابایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 352
4.3 / 5
با 70 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 13
۱۳۹۰/۰۶/۳۰


پاسخنگارش دیدگاه
hesamfard
Member
ترجمه های آقای حسن شهباز بسیار فوق العاده هستند, ممنون از جناب اسپارتاکوس
نقل قول  
SHEKAN
Member
این کتاب با ترجمه حسن شهباز واقعاً عالیست . ارزش چندبار خواندن را دارد . خواننده را مسحور خود میکند .
نقل قول  
gofteman_a
Member
نقل قول از mmparviz:
با سلام ؛ اشتباهی صورت گرفته است . به طوریکه با دانلود کتاب فوق ؛ ترجمه آقای شهباز از همین کتاب با 541 صفحه به دست می آید.


دوست عزیز کاملا" درست میفرمایید ، از حسن نکته سنجی و تیزبینی شما خوشم آمد.
موفق باشید.

من این کتاب را قبلا" خوندم بسیار زیباست و دانلود کردم تا دوباره بخونمش ، نمیدونم چطور از دید من مخفی مانده بود و از پروفایل یکی از دوست عزیزم پیدا کردم.

نقل قول  
mmparviz
Member
با سلام ؛ اشتباهی صورت گرفته است . به طوریکه با دانلود کتاب فوق ؛ ترجمه آقای شهباز از همین کتاب با 541 صفحه به دست می آید.
نقل قول  
baz baran
Member
به نظر میاد هر دو ترجمه از آقای شهباز باشه.
نقل قول  
lebina_W
Member
navidenko
Member
اسپارتاکوس عزیز واقعا سپاسگزارم ! این کتاب تاثیر خیلی زیادی روی من داشت ! توی 2 روز تمومش کردم و واقعا لذت بردم
نقل قول  
sagaro
Publisher
جناب اسپارتای عزیز و گرامی . گرچه خویشتن را سزاوار و درخور چنین سخاوت و اکرام بزرگمنشانه ای نمی بینم لیکن برمن است که مراتب سپاس و درود خود را تقدیم شما برادر بزرگتر و پیشکسوت خویش نمایم .
یاد باد آن روزگاران یاد باد
نقل قول  
ctr2006
Member
از آپلود این کتاب ارزشمند ممنون
فونت این کتاب قابل خواندن است و اندازه بزرگی دارد
از کتاب های کمیاب است
نقل قول  
LuckyBoy
Member
... باید دانست که تمام تمنای بشری نیاز به خواستن و حس خوب بودن همراه با قدرتی بی نیاز از همه چیز ...
تنها چیزی که ما انسانها از یاد برده ایم این است که این نیز بازیچه ای است برای اینکه خود را شناخته و به اصل برگردیم ... هر روز دیدگانم پر از اشک و نیازم به پرواز همانند طلوعی به جنگلهای بارانی زیبایی خواهد رفت که میدانم در اعماق آن نیز نامی از امید نهفته است ... مسرورم از اینکه همچنان ابرها می بارند و ما را دلشاد به این میدانند که هنوز به یادمان می بارد و عشق ملکوتی را طنین انداز مردمانی میکند که از یاد برده اند چرا و برای چه این امتحان را در ذاتشان خوانده اند ... ای را همی میدانم که من همچنان به آسمانت خیره وار مینگرم تا بدانی در اینجا من می دانم تو تنهای تنهاترین بهار منی ...
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You