فراموشی: فیلمنامه
نویسنده:
محسن مخملباف
امتیاز دهید
آخرین نوشته من که قبل از خروج از ایران سانسور شد، فیلمنامه فراموشی بود. متن حاضر را به روزنامه ای سپردم تا به عنوان خداحافظی از کشوری که ترکش می کردم به چاپ بسپارد. روزنامه مزبور با حذف سی و سه قسمت، شمه ای از این فیلمنامه را به چاپ رساند متن حاضر فیلمنامه کامل با ویرایش دوم است.
از متن کتاب:
آپارتمانی در طبقه ۱۷ یک مجتمع مسکونی، روز
مردی کور، نه چندان چاق، نه چندان پیر، از تاریکی اتاق خود را به سالن نشیمن می رساند و پرده هایی که پنجره ها را پوشانده اند را کنار میزند. نور به تاریکی می ریزد. مرد رو به شهر می ایستد. با آن که چشم ندارد گویی ایستاده تا شهر را ببیند. دمی بعد پنجره را می گشاید. صدای شهر پر ازدحام به داخل میریزد. مرد ریه هایش را از هوا پر می کند و از پنجره رو می گرداند. کت و شلوارش را می پوشد و همزمان زنش را صدا می کند.
مرد کور: الهه...الهه...
از الهه خبری نیست. مرد کورمال کورمال جستجو می کند، دستگیره را می یابد و در اتاقی را باز می کند.
مرد کور: الهه... الهه...
جوابی نمی شنود. عصایش را آرام به این سو و آن سو می گرداند و رختخواب دو نفره را با دست لمس می کند.
مرد کور: پَ کجایی تو؟
به اتاق نشیمن می رود. روی هر مبل را دست می کشد.
مرد کور: باز کجا گم شدی، عزیز دلم؟...
از متن کتاب:
آپارتمانی در طبقه ۱۷ یک مجتمع مسکونی، روز
مردی کور، نه چندان چاق، نه چندان پیر، از تاریکی اتاق خود را به سالن نشیمن می رساند و پرده هایی که پنجره ها را پوشانده اند را کنار میزند. نور به تاریکی می ریزد. مرد رو به شهر می ایستد. با آن که چشم ندارد گویی ایستاده تا شهر را ببیند. دمی بعد پنجره را می گشاید. صدای شهر پر ازدحام به داخل میریزد. مرد ریه هایش را از هوا پر می کند و از پنجره رو می گرداند. کت و شلوارش را می پوشد و همزمان زنش را صدا می کند.
مرد کور: الهه...الهه...
از الهه خبری نیست. مرد کورمال کورمال جستجو می کند، دستگیره را می یابد و در اتاقی را باز می کند.
مرد کور: الهه... الهه...
جوابی نمی شنود. عصایش را آرام به این سو و آن سو می گرداند و رختخواب دو نفره را با دست لمس می کند.
مرد کور: پَ کجایی تو؟
به اتاق نشیمن می رود. روی هر مبل را دست می کشد.
مرد کور: باز کجا گم شدی، عزیز دلم؟...
آپلود شده توسط:
soli67
1388/04/08
دیدگاههای کتاب الکترونیکی فراموشی: فیلمنامه
نمایشنامه ایست بس رسا، شیوا و صیح
درود یزدان پاک بر بنده صاحش«آقای مخملباف گرامی»
گفتم اهن دلي كنم چندي ندهم دل به هيچ دلبندي
سعديا گذشت دوره نيكنامي نوبت عاشقي است يك چندي
دستتون دردنکنه