رسته‌ها
با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما صاحب حقوق مادی این کتاب هستید، می‌توانید اجازه نشر رایگان نسخه الکترونیکی آن را به ما بدهید یا آن را از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «شرایط و قوانین فروش» را مطالعه کنید.
سلام.خداحافظ
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 246 رای
نویسنده:
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 246 رای
مجموعه ی شعر از حسین پناهی
بیشتر
اطلاعات نسخه الکترونیکی
آپلود شده توسط:
imangh5
imangh5
۱۳۸۹/۰۸/۲۷

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی سلام.خداحافظ

تعداد دیدگاه‌ها:
71
ترس من از مُردن دیدن دوباره آدم های این دنیاست...
حسین پناهی
امروز ششم شهریور ،زادروز «حسین پناهی» است. کارگردان، نویسنده و شاعرِ پاک و بی‌آلایش و بازیگری که نقش بازی نمی‌کرد و خودش بود. «حسین پناهی» در سن ۴۸ سالگی درگذشت و در قبرستان شهر سوق (واقع در استان کهگیلویه‌ و بویر احمد) به وصیت خود ایشان به خاطر این‌که مادرش در آن‌جا دفن شده‌ بود به خاک سپرده شد؛ چنان‌که پیشتر گفته بود:‌ "به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آن‌جا نباشد."
یاد و خاطره‌ی او برای همیشه در قلب ما باقی خواهد ماند...
روحش شاد و یادش گرامی
باسلام. دوستان عزیز م همیشه درهمه حال شاد باشید وصبور ،شادی نمادی از زیستن آگاهانه و نمایشی از سپاسگزاری در برابر یزدان پاک ،شاد باش وشاد زندگی کن که شاد زیستن اانتخاب است نه اتفاق.
به قول مولانا. هر که حقش خنده دهد. از دهنش خنده جهد
من یاد گرفتم چجوری هر شب از رویاهام یه خدا بسازم و شکرش کنم که :
عظمتت رو "جلال"...امشبم گذشت و کسی مارو نکست...
یه سوال من تازه اومدم اینجا میشه بگید پسوردش چیه؟

آی عشق، آی عشق
که میرسانی تو آخربه هم
دو خط موازی را
درتقابل تقدیر و تقصیر،
وآن نقطه،
سرآغاز بهار همه عمرهاست
دلبرا، به اندیشه ویران مکن
وسعت این حادثه را
که عشق، بیهوده نیست
دل بیاور،
که وقت،
وقت عاشقی ست !
چرا نمیشه دانلود کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟http://ketabnak.com/images/smilie/swithstupid.gifhttp://ketabnak.com/images/smilie/swithstupid.gif
اندوه من یک دم از من جدا نیست...ای غم دمی با من بیاسای...شاید که فردایی نباشد...
میرسد روزی فرا مرگی تلخ.
.میپیچد خاطرات را در برگی زرد..میبرد تا به خدا..
چشمی نگران.پلکی خسته.دستی زحسرت باز.
پیکری بی حس بر سکوی سرد زمان شسته میشود
انسان چه میداند.غمی جانکاه.ادمی میمیرد...
چشمها گریان..همگان نالان..کاش میدانستند که بر خودگریند...
ویک روززنی بر روی پای زمان
.در هوای زمین مرد وکسی نفهمید..دلها نیز میمیرند...
مرده ها نیز خانه ای دارند...سرد وخاموش...که مهمان شده اند...
ومن سالهاست که مرده ام ولی بی گور...سایه ای بی نور...
هر روزش تکرار ثانیه هاست...دیر گاهیست با چرا ها هم اغوش است....
خنده بر لبهایش چون مترسکی بی جان ایستاده است..
.وچشمانش باران غم بی بهانه میبارد....
خزان گویی چار فصل زندگی شده است.
..شب پاییز...امروز...دیروز...وشاید فردا....
ومن در گور سرد وخاموش چند سالیست.لحظه میشمرم....
کسی گویی بر قاب لحظه ها تلنگر میرند..
.شاید ادمی می اید..صدای پایی میبرد مرا تا سالها...
شتابان در باز میکنم...نسیم شال خیالش را میکشد رو به زمین.
.صدای خش خش برگ میرود تا به فضا..
.ومن گوش به زنگ صدایی دیگر..اینجا هر روز پاییز است..
صدای پای باد هر لحظه می اید..میچیند گل خیالم را...
نوشته های من....
وقتی نمیشه دانلود کرد مجبورم شعر مانندهای خودم رو بنویسم....
حرمت نگه دار! دلم!
گلم!
که این اشک خون بهای عمر ِ رفته ی من است!
میراثِ من
نه به قیدِ قرعه، نه به حکم عرف!
یک جا سند زدم همه را به حرمتِ چشمانت.. "
حسین پناهی
comment_comments_for_the_file
عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک