خلاصه کتاب آدم های امن
امتیاز دهید
چگونه روابطی مفید پیدا کنیم و از رابطههای آسیبزا دوری کنیم
خلاصه کتاب «آدمهای امن» (Safe People) شامل چهارچوب کلی اثر مشترک «هنری کلود» (Henry Cloud) و «جان تاونسند» (John Townsend)، دو نویسنده و روانشناس آمریکایی است که نخستینبار در سال ۱۹۹۵ منتشر شد. این دو که بهدلیل آثار تاثیرگذارشان در حوزه رشد فردی، روابط انسانی و مرزبندیهای روانی شناخته میشوند، در این کتاب به یکی از اساسیترین پرسشهای زندگی میپردازند: به چه کسانی میتوان اعتماد کرد؟
کتاب راهنمایی کاربردی برای تشخیص افرادی است که حضورشان امنیت عاطفی ایجاد میکند و در مقابل، شناسایی کسانی که ممکن است بهطور پنهان به ما آسیب بزنند. نویسندگان با ترکیب تجربه بالینی و مثالهای واقعی، نشان میدهند چرا بسیاری از انسانها ناخواسته وارد روابط ناسالم میشوند و چگونه میتوان این الگو را تغییر داد. این کتاب علاوه بر معرفی ویژگیهای «آدمهای امن»، به خواننده کمک میکند نشانههای هشداردهنده در روابط را بشناسد، مرزهای سالم بسازد و شبکهای از ارتباطات قابل اعتماد شکل دهد.
بخشی از کتاب آدمهای امن:
«وقتی دانشجوی دانشگاه بودم، من (جان) مدتی با افراد مختلف قرار میگذاشتم، اما بیشتر از آن، از دوستیهای ساده و بیتکلف لذت میبردم. تا اینکه یکی از دوستانم مرا با کارن آشنا کرد. از همان لحظهای که او را در اتاق نشیمن دوستم دیدم، دنیایم زیر و رو شد. کارن دختری بلوند و جذاب و مسیحیای متعهد بود، با حس شوخطبعی که در لحظههای غیرمنتظره بروز میکرد. باهوش و محبوب بود و هم در موقعیتهای رسمی احساس راحتی میکرد و هم در یک مسابقه تاچفوتبالِ شنبه. قرار گذاشتن را شروع کردیم و رابطهمان خیلی زود جدی و انحصاری شد. در رستورانهای ارزان و مناسب دانشجوها شام میخوردیم. همراه دوستان بیرون میرفتیم. گاهی حتی با هم درس میخواندیم. یکی از سرگرمیهای مورد علاقهمان این بود که در مرکز دانشگاه بنشینیم و درباره افرادی که از کنارمان رد میشدند داستان بسازیم. او ممکن بود یک مامور افبیآی را در حال تعقیب ببیند و من هم اضافه میکردم که آن مامور در واقع بخشی از توطئهای برای گروگان گرفتن رئیس دانشگاه است.
در چند ماه بعد، رابطهمان پیشرفت کرد. هنوز هم از اینکه چقدر خوششانس بودم که کارن را داشتم شگفتزده میشدم و با خود فکر میکردم شاید او همان زنی باشد که خدا برای ازدواج نصیبم کرده است. اما در میان این شگفتی و هیجان، چند نشانه را نادیده گرفتم. چند بار کارن نتوانست برای خوردن پیتزا یا رفتن به کلاس با من دیدار کند و میگفت سرش شلوغ است و خیلی زود موضوع را عوض میکرد. من هم تصور میکردم احتمالا «بیش از حد» از او انتظار دارم و هیچوقت در اینباره به او فشار نیاوردم. یک بار برای غافلگیر کردنش به آپارتمانش رفتم. صدای چند نفر را شنیدم، در زدم و گفتم: «منم.» صداها قطع شد. چند بار دیگر هم در زدم، اما بعد شانه بالا انداختم و رفتم. شاید کارن و یکی از دوستانش گفتوگویی خصوصی داشتند...»
خلاصه کتاب «آدمهای امن» (Safe People) شامل چهارچوب کلی اثر مشترک «هنری کلود» (Henry Cloud) و «جان تاونسند» (John Townsend)، دو نویسنده و روانشناس آمریکایی است که نخستینبار در سال ۱۹۹۵ منتشر شد. این دو که بهدلیل آثار تاثیرگذارشان در حوزه رشد فردی، روابط انسانی و مرزبندیهای روانی شناخته میشوند، در این کتاب به یکی از اساسیترین پرسشهای زندگی میپردازند: به چه کسانی میتوان اعتماد کرد؟
کتاب راهنمایی کاربردی برای تشخیص افرادی است که حضورشان امنیت عاطفی ایجاد میکند و در مقابل، شناسایی کسانی که ممکن است بهطور پنهان به ما آسیب بزنند. نویسندگان با ترکیب تجربه بالینی و مثالهای واقعی، نشان میدهند چرا بسیاری از انسانها ناخواسته وارد روابط ناسالم میشوند و چگونه میتوان این الگو را تغییر داد. این کتاب علاوه بر معرفی ویژگیهای «آدمهای امن»، به خواننده کمک میکند نشانههای هشداردهنده در روابط را بشناسد، مرزهای سالم بسازد و شبکهای از ارتباطات قابل اعتماد شکل دهد.
بخشی از کتاب آدمهای امن:
«وقتی دانشجوی دانشگاه بودم، من (جان) مدتی با افراد مختلف قرار میگذاشتم، اما بیشتر از آن، از دوستیهای ساده و بیتکلف لذت میبردم. تا اینکه یکی از دوستانم مرا با کارن آشنا کرد. از همان لحظهای که او را در اتاق نشیمن دوستم دیدم، دنیایم زیر و رو شد. کارن دختری بلوند و جذاب و مسیحیای متعهد بود، با حس شوخطبعی که در لحظههای غیرمنتظره بروز میکرد. باهوش و محبوب بود و هم در موقعیتهای رسمی احساس راحتی میکرد و هم در یک مسابقه تاچفوتبالِ شنبه. قرار گذاشتن را شروع کردیم و رابطهمان خیلی زود جدی و انحصاری شد. در رستورانهای ارزان و مناسب دانشجوها شام میخوردیم. همراه دوستان بیرون میرفتیم. گاهی حتی با هم درس میخواندیم. یکی از سرگرمیهای مورد علاقهمان این بود که در مرکز دانشگاه بنشینیم و درباره افرادی که از کنارمان رد میشدند داستان بسازیم. او ممکن بود یک مامور افبیآی را در حال تعقیب ببیند و من هم اضافه میکردم که آن مامور در واقع بخشی از توطئهای برای گروگان گرفتن رئیس دانشگاه است.
در چند ماه بعد، رابطهمان پیشرفت کرد. هنوز هم از اینکه چقدر خوششانس بودم که کارن را داشتم شگفتزده میشدم و با خود فکر میکردم شاید او همان زنی باشد که خدا برای ازدواج نصیبم کرده است. اما در میان این شگفتی و هیجان، چند نشانه را نادیده گرفتم. چند بار کارن نتوانست برای خوردن پیتزا یا رفتن به کلاس با من دیدار کند و میگفت سرش شلوغ است و خیلی زود موضوع را عوض میکرد. من هم تصور میکردم احتمالا «بیش از حد» از او انتظار دارم و هیچوقت در اینباره به او فشار نیاوردم. یک بار برای غافلگیر کردنش به آپارتمانش رفتم. صدای چند نفر را شنیدم، در زدم و گفتم: «منم.» صداها قطع شد. چند بار دیگر هم در زدم، اما بعد شانه بالا انداختم و رفتم. شاید کارن و یکی از دوستانش گفتوگویی خصوصی داشتند...»
آپلود شده توسط:
Ketabnak
1404/11/26
دیدگاههای کتاب الکترونیکی خلاصه کتاب آدم های امن