خلاصه کتاب سالار مگس ها
نویسنده:
ویلیام گلدینگ
امتیاز دهید
خلاصه کتاب «سالار مگسها» (Lord of the Flies) نگاهیست کوتاه به اثر داستانی «ویلیام گلدینگ» (William Golding)، نویسنده انگلیسی که در سال ۱۹۵۴ منتشر شد و در سال ۱۹۸۳ جایزه نوبل ادبیات را برای نویسندهاش به ارمغان آورد. این رمان تکاندهنده، روایتگر سرنوشت گروهی از پسربچههای انگلیسی است که پس از سقوط هواپیمایشان در یک جزیره متروک گرفتار میشوند. گلدینگ در این اثر، لایههای تاریک طبیعت انسان را میکاود و نشان میدهد چگونه تمدن و نظم اجتماعی میتواند به سرعت فرو بریزد و جای خود را به توحش و بربریت بدهد. داستان در بستر جنگ جهانی دوم میگذرد، اما پیام آن درباره ذات بشر، همچنان با گذشت دههها، به قوت خود باقی است.
بخشی از کتاب سالار مگسها:
«نور خورشید که از میان برگهای نخل میتابید، لکههای روشنی روی بدن عرقکرده رالف انداخته بود. او موهای چسبناکش را از روی پیشانی کنار زد و به منظره مقابلش خیره شد. اقیانوس آبی و درخشان تا افق امتداد داشت، و خط ساحلی مثل کمانی از مروارید میدرخشید. در آن سوی جزیره، دود باریکی به آرامی در هوای گرم و مرطوب بالا میرفت. رالف دستش را به صخرهای گرفت و به این فکر کرد که چقدر همه چیز تغییر کرده است. دیگر خبری از آن پسربچههای مودب مدرسهای نبود. حالا آنها شبیه وحشیها شده بودند، با صورتهای رنگ شده و موهای ژولیده. صدف صورتی رنگ کنار پایش افتاده بود، دیگر کسی به آن اهمیتی نمیداد.
جک و گروهش از میان درختان بیرون آمدند، نیزههای تیزشان در نور خورشید برق میزد. آنها دیگر شباهتی به پسربچههای کر کلیسا نداشتند. صورتهایشان پشت نقابهای رنگی پنهان شده بود و چشمهایشان با وحشیگری میدرخشید. رقص جنگیشان مثل مار از میان درختان میپیچید و صدای طبلهایشان در سکوت جزیره طنین میانداخت. پیگی عینکش را محکمتر به چشمانش فشار داد و زمزمه کرد: «آنها دیگر آدم نیستند. فراموش کردهاند که ما کی هستیم.» و رالف میدانست که او درست میگوید. آنها دیگر بچههای متمدن نبودند، تبدیل شده بودند به چیزی که همیشه در درونشان خفته بود.»
بخشی از کتاب سالار مگسها:
«نور خورشید که از میان برگهای نخل میتابید، لکههای روشنی روی بدن عرقکرده رالف انداخته بود. او موهای چسبناکش را از روی پیشانی کنار زد و به منظره مقابلش خیره شد. اقیانوس آبی و درخشان تا افق امتداد داشت، و خط ساحلی مثل کمانی از مروارید میدرخشید. در آن سوی جزیره، دود باریکی به آرامی در هوای گرم و مرطوب بالا میرفت. رالف دستش را به صخرهای گرفت و به این فکر کرد که چقدر همه چیز تغییر کرده است. دیگر خبری از آن پسربچههای مودب مدرسهای نبود. حالا آنها شبیه وحشیها شده بودند، با صورتهای رنگ شده و موهای ژولیده. صدف صورتی رنگ کنار پایش افتاده بود، دیگر کسی به آن اهمیتی نمیداد.
جک و گروهش از میان درختان بیرون آمدند، نیزههای تیزشان در نور خورشید برق میزد. آنها دیگر شباهتی به پسربچههای کر کلیسا نداشتند. صورتهایشان پشت نقابهای رنگی پنهان شده بود و چشمهایشان با وحشیگری میدرخشید. رقص جنگیشان مثل مار از میان درختان میپیچید و صدای طبلهایشان در سکوت جزیره طنین میانداخت. پیگی عینکش را محکمتر به چشمانش فشار داد و زمزمه کرد: «آنها دیگر آدم نیستند. فراموش کردهاند که ما کی هستیم.» و رالف میدانست که او درست میگوید. آنها دیگر بچههای متمدن نبودند، تبدیل شده بودند به چیزی که همیشه در درونشان خفته بود.»
آپلود شده توسط:
Ketabnak
1403/12/07
دیدگاههای کتاب الکترونیکی خلاصه کتاب سالار مگس ها