Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

مشاهده پروفایل: esmigel

esmigel
Pro Member
زمان عضویت: ۳ مهر ۱۳۸۹
 امتیاز: 86266
دل نبند که تهش تلخیه ...
آخرین ورود به کتابناک228 روز قبل

آواتارآواتار esmigel

ارتباط
ایمیلارسال ایمیل
وبگاهنامشخص

دوستان (13)
صفحه (20) «<1 2 3  | مجموع دیدگاه‌ها 100
نویسنده پیام
سامان پارسا
اسبان بی سوار
به اندوه جهان بر می گردند
آیا سهم تو از مادیان تاریخ
دوباره
یک شیهه خواهد بود؟

سریا داودی

اندوه جهان نام مکان است ، سرزمینی دوردست، پوشیده در مه، جای گرفته در ناکجا آبادی که تعلق به اندوه ابدی ما دارد. هربار که سواری بر زمین می افتد وحماسه ای در مصاف خیر و شر به محاق شکست می خزد این اندوه بزرگ و بزرگتر می شود
آیا تاریخ هنوز، در آفرینش اسبان زاینده و سواران بالنده اهتمام دارد؟
یا عقیم و مستاصل ، تنها شیهه های سترونی را از دوران ما و درون ما به نمایش گذاشته اس...!
۹۵/۰۶/۲۰ ۱۷:۴۱
سامان پارسا
گمگشته گام برمیدارم
بانوی من
از میان مردمان

بی تو
بی من
بی وجود
بی خدا
بی هستی

بی تو
زانسو که تو را با من کاری نبود

بی من
زانسو که جایت در برم خالیست

بی وجود
زانسو که در نبودت، برای بدرود خواندن حتی؛ هیچ نیست.

بی خدا
زانسو کز فرط جستنت؛ روحم خدا را ز یاد برد

بی هستی
زانسوکه بر آنچه زیسته ام؛ هزار مرگ مرا به باشد
که هیچ دردی نبوده است،چنین جانکاه وغریب

زتو:
به چه بندی آمده ام
زین بند:
چه جانی سپرده ام
و زین جان سپردن؛تو چه بی ملال رفته ای...
فرانسیسکو فیگروا
۹۴/۰۷/۱۳ ۰۵:۴۹
smahsa

دنیا را به بچه ها بدهیم
دست کم برای یک روز هم که شده
مانند بادکنک رنگارنگی به دستشان بدهیم که بازی کنند
آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند
دنیا را به بچه ها بدهیم
مانند یک سیب درشت
و مانند یک قرص نان گرم
دست کم یک روز شکم شان سیر شود
دنیا را به بچه ها بدهیم
برای یک روز هم که شده دنیا با دوستی آشنا شود
بچه ها دنیا را از دست ما خواهند گرفت
و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت
..

ناظم حکمت
۹۴/۰۵/۲۵ ۲۲:۴۲
سامان پارسا
1
اگر من تنها بازمانده قبیله " تاسمانی" بودم
آخرین نفر در جهان
که به زبان قبیله ام
سخن میگفتم
اگر این را میدانستم و باور داشتم
و اگر با کشتی مرا به لندن می بردند
تا در قفسی نمایش دهند
تا جماعت کنجکاو روندگان به موزه و باغ وحش را
سرگرم کنم،
۹۴/۰۳/۰۱ ۱۲:۵۶
سامان پارسا
2
و اگر در میان تمام این آدمهای خیره
که با انگشت مرا به هم نشان می دهند و می خندند
و از خود صداهایی درمیآوردند بی معنی
فقط یک نفر بود که انگار فکر میکرد،
یک زن، که انگار همدل بود
و شاید از روی غریزه میشد
تنها یک کلمه را بفهمد،
اگر میشد تنها یک کلمه را از مرگ نجات دهم
کلمه ای که دانستنش موضوع مرگ و زندگی باشد
باید ازمیان میله های نافهمی مشترک
عبور کنم و کدام کلمه را بر زبان آورم؟
آن کلمه کدام کلمه می تواند باشد؟؟؟
۹۴/۰۳/۰۱ ۱۲:۵۶
اطلاعات شخصی

نام

a

درباره من

سن

32 سال و 4 ماه و 3 هفته و 0 روز

زادروز

سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۶۵

جنسیت

مرد

مکان

مشخص نشده

شغل

تحصیلات

سن کتابناکی

8 سال و 8 ماه و 1 هفته و 0 روز


علاقه‌مندی‌ها

نویسندگان و شعرا

ساموئل بکت

دیگرعلاقه‌مندی‌ها


کتابناک‌ها

آخرین دیدگاهای من:

درود [quote]بی‌شرف..
درود اگر سابقه و..
سال نو همه بچه ها..
[b]چه نظرات جالبی ..
[b]وای بر من که ای..
حقیقت محض است طو..
[b]ما همه از شنل گ..
[b]چون نور که از م..
[b]انسان وقتی رو ب..
[quote]محمد رضا س 2012..


Powered by You