رسته‌ها

احمد مهدوی دامغانی
(1305 - 1401)

نویسنده و پژوهشگر
اطلاعات:
نام واقعی:
احمد مهدوی دامغانی
تاریخ تولد:
1305/06/13
محل تولد:‌
مشهد
جنسیت:‌
مرد
ژانر:‌
ادبیات عرب
تاریخ درگذشت:‌
1401/03/28 (96 سالگی)
زندگی‌نامه
وی پدر فریده مهدوی دامغانی و استاد پیشین دانشگاه تهران و دانشگاه هاروارد آمریکاست. او پس از گذراندن دورهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی به عنوان استاد دانشگاه تهران به تدریس در دانشکده‌های ادبیات و الهیات دانشگاه تهران پرداخت.از سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ در دانشگاه مادرید به تدریس ادبیات عرب و فارسی و فقه اسلامی اشتغال داشت. مهدوی دامغانی چندین سال سردفتر اسناد رسمی در تهران و از سال ۱۳۵۴ رئیس کانون سردفتران اسناد رسمی بود. احمد مهدوی دامغانی از سال ۱۳۶۶ مقیم آمریکا و در دانشگاه هاروارد و دانشگاه پنسیلوانیا مشغول به تدریس در مقطع دکترا و پست دکترا بوده‌است. رشته‌های تدریس او در آمریکا شامل معارف اسلامی، ادبیات عرب، ادبیات فارسی ، فقه، تفسیر و برخی علوم اسلامی است. وی فرزند آیت الله شیخ محمدکاظم مهدوی دامغانی (احیا کننده حوزه علمیه مشهد) ست. احمد مهدوی دامغانی مقاله‌های متعددی در مجله‌های یغما، کلک، گلچرخ، ایران‌نامه، ایران‌شناسی، ره‌آورد و گلستان به چاپ رسانده‌است. از مشهورترین مقاله‌های او مآخذ ابیات عربی کلیله و دمنه و مآخذ ابیات عربی مرزبان‌نامه است. از کتاب‌های چاپ‌شدهٔ مهدوی دامغانی، علاوه بر «کشف‌الحقایق» نسفی، تصحیح «نسمهالسحر بذکر من تشیع و شعر» و تألیف «شاهدخت والاتبار شهربانو والده معظمه حضرت امام علی بن الحسین السجاد علیهما السلام» است.
بیشتر
ویرایش

آخرین دیدگاه‌ها

تعداد دیدگاه‌ها:
2



ایوان مدائن در متون عربی


 دکتر احمد مهدوی دامغانی


بنای استوار و سر به فلک کشیده ای که لااقل هزار و چهارصد سال است که به همین نام <ایوان مدائن> معروف است، قسمتی از کاخ بسیار باشکوه و با رونقی است که نامش را در کتب اسلامی <کاخ سفید> (قصر الابیض المدائن) گذاشته اند و خود آن کاخ نیز یکی از هفت کاخ یا هفت شهرکی1 است که بر مجموع آن <مدائن> (جمع مدینه، شهرها) اطلاق می شده است و تا آنجا که از مندرجات مراجع معتبری چون تاریخ <سنی ملوک الارض و الا‡ نبیاء> حمزه اصفهانی و <معجم البلدان> یاقوت و <ایران در زمان ساسانیان> کریستین سن استنباط می شود، آن شهرها یا شهرکها یا کاخهای فراخ راچند پادشاه از شاهان ساسانی متدرجا پی افکنده اند و آنچه مسلم است، <ایوان> قسمتی از <کاخ سفید: قصرالابیض> بوده که بنای آن هم به اختلاف به شاپور بزرگ و انوشیروان و تکمیل و توسعه آن به خسرو پرویز نسبت داده شده است.در ویران کردن کاخ سفید و ایوان نام دو تن از شاهان عباسی یعنی منصور (مرده به سال 158) و مکتفی (م 295) ضمن داستانهایی برده می شود، ولی قسمتهای عمده ای از کاخ و ایوان و ابنیه ملحق به آن تا قرن هفتم و هشتم موجود و مشهود بود که شیخ اجل از آن به <بارگاه کسری> تعبیر فرموده است و طاقنماهای ایوان نیز تا قرن سیزدهم به نحوی که تصویر آن را <دیولافوا> برداشته و کریستین سن هم آن را عینا در کتاب خود آورده است و بنده و همسالانم نیز همان تصویر را در کتابهای <قرائت فارسی> در دوره دبستان و در صفحه مقابل منتخبات قصیده غرای فاخر حکیم خاقانی دیده ایم، که بعدها آن طاقنماهای متعدد کوچکتر نیز منهدم شده بود و این بنده تا آخرین تشرفم به اعتاب مقدسه در سال 1356 فقط همان طاق بزرگ فخیم را که باقیمانده آن کاخ و ایوان بود، مشاهده می کردم و خدا کند وقایع سالهای اخیر عراق و بمبارانهای هولناک صدمه ای به آن نزده باشد. در سال 1336 که به عتبات مشرف شده بودم، مشهور شده بود که دولت عراق قصد تعمیر و حفاظت آن طاق را دارد، ولی بعدها معلوم شد که آن اشتهار از مصادیق <رب شهره لااصل لها> بوده است!


با آنکه لااقل سه شاعر بزرگ جاهلی یعنی:


1) لقیط بن یعمر ایادی که در دربار شاپور بزرگ سمت مترجمی و دبیری داشت؛2


2) عدی بن زید عبادی مسیحی که او و برادرش نیز در دربار خسرو پرویز (سلطنت از 590 تا 628م) عنوان ندیمی و دبیر داشتند و بسیار مورد محبت آن پادشاه بودند و داستان غدر و مکر نعمان بن المنذر به عدی و حبس و خفه کردن او در زندان به امر نعمان و سپس کین خواهی خسرو پرویز از او و <زیر پی پیل افکندن> او به فرمان خسرو پرویز مشهور است؛3


3) اعشای کبیر یعنی میمون بن قیس (متوفی در سال هشتم یا نهم هجرت) که به حضور کسری (احتمالا انوشیروان) رسیده و نقد ادیبانه و ظریف پادشاه ساسانی از مطلع قصیده او که <ارقت و ما هذا السها و المورق / و ما بی من سقم و ما بی معشق> نیز معروف است؛ و شاعران مذکور مکرر در مکرر، یا در مقام بیان مجد و عظمت فرمانروایان ایران، یا در نقل وقایع تاریخی مربوط به آنان، و یا در سیاق پند و اندرز و یادآوری بی وفایی و ناپایداری دنیا و این که:


جهان ای برادر، نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس


از <خسروان عجم> و خاصه انوشیروان، اردشیر، خسرو پرویز و شاپور بسیار نام می برند، با این همه در اشعار آنان ذکر و وصفی از شهرهای مدائن و قصر ابیض و ایوان مدائن به میان نیامده است و یا من بنده از آنچه احتمالا در اشعار دیگر شعرای جاهلی آمده باشد بی اطلاعم.


شاید اولین باری که نام قصر الابیض و ایوان مدائن در سیر و ادب اسلامی عرب آمده، در ضمن شرح مطالب مربوط به فتوحات اسلام است در ماه صفر سال شانزدهم هجری در دنباله واقعه <قادسیه>، فرمانده لشکر سعدبن ابی وقاص، به کاخ سفید (قصرالابیض) وارد شد.


ابن الاثیر در <کامل> چنین می گوید: <... سعد نمازگاه خود را در ایوان مدائن قرارداد و تندیسهایی را که در آن بود، دگرگون نساخت و چون به ایوان برآمد، این آیه را تلاوت کرد: کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام و نعمه کانوا فیها فاکهین کذلک و اورثناها قوما آخرین> (چند فروگذاشتند از رزان و چشمه ها، و کشتزارها و نشستن گاه های نیکو و بشکوه و تن آسانیی که در آن بودند شادان و نازان و خندان، آن را همچنان آراسته و ساخته از ایشان بازمانده داریم در دست قومی دیگر– کشف الاسرار، ج9، ص 93،تفسیر سوره دخان، 28-25) و سپس خود به تنهایی هشت رکعت نماز پیروزی گزارد، بی آنکه درمیان رکعات آن فاصله دهد و از آنجا که سعد <قصد اقامت> در مدائن داشت، نماز خود را تمام و نه شکسته، گزارد و آن روز اولین آدینه ای بود که در عراق در سال شانزدهم نماز جمعه اقامه شد.> (کامل، ج 2، ص 514). به تصریح ابن الا ثیر، قصرالابیض که ایوان از ملحقات آن است و دارالحکومه و اقامتگاه حاکم مدائن در آن مستقر گشت، یکی از شهرکهای قدیمی و کهنه مدائن بود، زیرا جای دیگری می گوید: <... و کان المطرف (یکی از سران خوارج) باالمدینه العتیقه و هی التی کان فیها ایوان کسری...> (کامل، 4، ص 434).


باری، پس از این مطلب که نقل شد، دیگر مطلب خاصی که درباره ایوان مدائن و قصرالابیض گفتنی باشد، دیده نمی شود (سوای وقایع تاریخی مربوط به فتوحات که مکرر در مکرر نام مدائن در آن می آید) تا آنچه منسوب به دو صحابی جلیل القدر عظیم الشان یعنی حضرت سلمان فارسی و جناب حذیفه الیمان العبسی، رضی الله تعالی عنهما، است و ترجمه آن به قرار نقل جاحظ در <البیان و التبیین> چنین است (ابن قتیبه نیز آن را منحصرا در عیون الاخبار، ج 2، ص 401، آورده است):


<هیثم بن عدی به اسناد خود چنین آورده است: حذیفه الیمان و سلمان فارسی در ایوان کسری بودند و شگفتی های دوران و دگرگونی روزگار را به یاد هم می آوردند و با هم سخن می گفتند. شبانی اعرابی، صحرانشینی از قبیله غامد، چند گوسپندی را روزها در زمینهای اطراف ایوان می چرانید و چون شب فرود می آمد، شبان گوسپندان را به میان ایوان می آورد و آنجا تختی مرمرین بود که چه بسا خسروان بر آن نشسته بودند. حذیفه و سلمان سرگرم گفتگو بودند که گوسپندان شبان غامدی بر تخت برآمدند و برآن آرمیدند. سلمان فرمود: <شگفت انگیزتر از آنچه از آن سخن می گفتیم، بر شدن برگکان غامدی بر تخت خسروان است!> (ج 3، باب الزهد، ص 148)


هر دو این بزرگواران که اولی به سعادت ارتقا به <سلمان منا اهل البیت> نایل شده و دومی به افتخار راز داری حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم مفتخر است (در داستان منافقانی که قصد رماندن شتر حضرت را از گردنه ای داشتند که ناگهان آذرخش جهید و چهره آنان را بر حذیفه که در رکاب حضرت بود، آشکار ساخت ومنافقان فرار کردند و حضرت به حذیفه امر فرمود مبادا این راز را فاش سازد و نام آن منافقان را بازگو کند)، از سرسپردگان حضرت مولی الموالی صلوات الله علیه بودند و دو پسر حذیفه در رکاب حضرت مولی در صفین جان باختند،به ترتیب در دوران حکومت عمر و عثمان حاکم مدائن بودند و هر دو در همان جا از دنیا رفتند و به خاک سپرده شدند. (حذیفه در آخر سال 35 یا اوائل سال 36 از دنیا رفته و سلمان پیشتر از او وفات یافته بود).


پس از این حکایت که وقوع آن علی القاعده در اول شبی از ماه های اواخر بهار تا اواخر پاییز سال 30 یا 31 یا 32 صورت گرفته است (زیرا بنا بر مشهورترین روایات حضرت سلمان فارسی رضوان الله علیه در سال 32 از دنیا رفته است)، دیگر من بنده به خاطر ندارم ذکری که متضمن فایده ای ادبی و تاریخی یا نادره ای درباره ایوان کسری باشد، در جایی دیده باشم تا ابتدای سال سی وهفتم، هنگامی که حضرت مولی الموالی صلوات الله علیه عازم نبرد صفین بوده و از مدائن و ایوان کسری عبور و در آنجا توقف فرموده اند. ابوالفرج اصفهانی در <اغانی> در آن باره داستانی ذکر می کند که اینک آن را بازگو می کنم: <محمدبن قاسم انباری به اسناد خود از محمدبن یزیدبن سنان بن یزید روایت می کند که سنان بن یزید، نیای محمدبن یزید، به او گفته که من با مولای خود جریربن سهم التمیمی در رکاب امیرالمومنین علی علیه السلام به صفین می رفتیم و جریر پیشاپیش حضرت امیر اسب می تاخت و <حدی> می سرود که:


یا فرسی سیری و امی الشاما


و خلفی الاخوال و الاعماما


و قطعی الاحواز و الاعلاما


و قاتلی من خالف الاماما


انی لارجو ان لقینا العاما


جمع بنی امیه الطغاما


ان نقتل العاصی و الهماما


و ان نزیل من رجال هاما


هان ای اسبم، به سوی شام ره سپر / و داییها و عموها را پشت سر بگذار. کوه ها و هامونها را درنورد / و با آنان که با امام سر ناسازگاری و دشمنی دارند، کارزار کن./امیدوارم که اگر امسال با گروه فرومایه، بنی امیه برخورد کردیم، بزهکاران و سروران را بکشیم / و سر مردان بسیاری را از تن جدا سازیم.(مرادش از بزهکار و سرور عمروبن العاص و معاویه است).


و چون به مدائن کسری رسیدیم، علی علیه السلام ایستاد و ما نیز ایستادیم. مولایم جریر به شعر اسود بن یعفر تمثل جست که:


جرت الریاح علی محل دیار هم


فکانما کانوا علی میعاد4


بادها بر آن بر و بومی که خانه هاشان در آن بود وزید، گوییا آن هر دوان به هنگام به وعده گاه رسیدند (ترجمه به مضمون است).


علی علیه السلام فرمود: <چرا آنچه خدای عزوجل فرموده است نمی خوانی که: کم ترکوا من جنات و عیون... الایات (آیه 25 تا 29 دخان) سپس امیر علیه السلام فرمود: <ای برادرزادگکم، اینان کفران نعمت کردند و خشم خدای بر آنان فرود آمد؛ زنهار شما را از کفران نعمت! که بر شما نیز خشم فرود آید.> (اغانی، ج13، ص16؛ ابن ابی الحدید به نقل از وقعه صفین، ج3، ص202، به صورت مختصرتر).


چهارمین باری که ذکر <قصرالابیض> به میان می آید و از نظر ما شیعیان جالب توجه است، در هنگامی است که جراح بن سنان اسدی، آن مرد ناپاک برانگیخته شده از سوی ناپاکتر از خودش، در <ساباط> مدائن (که یکی از شهرکهای مدائن بوده و نام اصلی آن به تصریح یا قوت: بلاش آباد است) بر مولای ما حضرت مجتبی صلوات الله علیه سوءقصد کرد و ناگهان بر آن حضرت حمله برد و با تبرزینی که در دست داشت، ضربه ای سخت به ایشان زد که ران حضرت را تا استخوان شکافت. حضرت مجتبی(ع) را به خانه حاکم مدائن، یعنی سعیدبن مسعود ثقفی (عموی مختاربن ابی عبیده معروف) بردند و او طبیبی را احضار کرد و پس از زخم بندی و مختصر بهبودی، حضرت مجتبی(ع) به قصر الابیض منتقل شدند و چند روزی در آنجا بستری شدند و در همین زمان است که مختار که در خدمت عموی خود بود، پیشنهاد می کند که: <خوب است ما حسن بن علی را به معاویه تحویل دهیم و در مقابل جاه ومقام و مال و منصبی دریافت داریم> که عمو به او نهیب می زند و او را بر خطور چنین اندیشه آلوده ای سرزنش می کند و از خودش می راند. (کامل ابن اثیر، ج3، ص6، تنزیه الانبیاء، علم الهدی سید مرتضی، ص172— 171)


بار دیگری که شاید اولین بار باشد که نام <ایوان کسری> در شعر عرب می آید، در مطلعی از رجزی است از عبدالرحمن بن عبدالله همدانی (همدان، نام قبیله است) که معروف به اعشی همدان است. این اعشی از هواداران همنام خودش، عبدالرحمن بن محمدبن اشعث بن قیس خارجی بود و در جنگهایی که عبدالرحمن بن محمد (معروف به ابن الاشعث) با لشکریان حجاج می کرد شرکت داشت، در جنگی اعشی اسیر شد و سپس به امر حجاج بن یوسف، لعنه الله علیه، و به مصداق آیه شریفه <و کذلک نولی بعض الظالمین بعضا بماکانوا یکسبون> (129، انعام) به خاطر چند مصرع از همین رجزی که در مطلع آن نام ایوان کسری آمده است، سرش را از تن جدا کردند. مطلع رجز که ظاهرا در سالهای 76 یا 77 سروده شده، چنین است:


شطت نوی من داره بالایوان


ایوان کسری ذی القری و الریحان


<فراق، خانه و کاشانه آن را که در ایوان، همان ایوان کسری که دیه های سراسر آباد و سرسبز بود، از آن جایگاه بسیار دور ساخت> (ترجمه به مضمون است).


پس از این تاریخ دیگر قطعه شعری یا سخنی درباره ایوان بنده نیافته است تا آنچه را که آدم بن عبدالعزیزبن عمربن عبدالعزیر اموی یعنی نوه عمربن عبدالعزیز همان پادشاه اموی سروده است.


این آدم بن عبدالعزیز، که ظاهرا — به مفاد الاسماء تنزل من السماء- اسم بامسمائی داشته و به راستی <آدم> بوده، از معدود امویانی است که از کشتار هولناکی که ابوالعباس سفاح دومین پادشاه عباسی (اگر ابراهیم متسمی به <امام> را اولی بشماریم) در محلی به نام <نهرابی فطرس> از سران بنی امیه کرد، جان سالم به در برده است و سفاح بر او <منت> گزارد و او را به خاطر جدش عمربن عبدالعزیز نکشت و رها ساخت. آدم در ابتدای جوانی سخت شرابخوار و زنباره بود؛ اما ظاهرا <بخشایش الهی آن گمشده در مناهی را چراغ توفیق پیش نهاد> که از ملاهی و مناهی و باده گساری توبه کرد و در زمره ظرفای از صلحا درآمد؛ چرا که ابوالفرج درباره او می گوید: <و کان طیب النفس متصوفا و مات علی توبد و مذهب جمیل> (اغانی، جلد 15، ص231). باری، از این مؤ من قطعه پنج بیتی درباره ایوان کسری و باده گساری خوشی در آنجا باقی مانده است که گرچه مضمون دو بیت اخیر آن از مضامین مشهور است، ولی اصل قطعه پربی لطف نیست و اینک آن ابیات:


اقول و راعنی ایوان کسری


براس <معان> او <ادروسفان>


و ابصرت البغال مربطات


به من بعد ازمند حسان


یعز علی ابی ساسان کسری


بموقفکن فی هذا المکان


شربت علی تذکر عیش کسری


شرابا لونه کالزعفران


و رحت کاننی کسری اذا ما


علاه التاج یوم المهرجان


(در <را‡س معان> یا <ادروسفان> بودم که ایوان کسری سخت شیفته و شگفت زده ام ساخت./ دیدم پس از سالهای خوشی که بر ایوان گذشته است، اینک استران را در این ایوان بسته اند./5 چه سخت و ناگوار بر خسرو ساسانی است نگهداشتن و ایستاندن شما استران در اینجا./ به یاد خوشگذرانی و باده گساری خسرو، میی که رنگش چون زعفران بود نوشیدم، و چنان سرمست شدم که خود را چون کسری که در جشن مهرگان تاجی بر تارک نهاده باشد، یافتم.)


پنجاه سال پس از آدم بن عبدالعزیز، ابونواس حسن بن هانی اهوازی شاعر جلیل القدر ایرانی تبار والامقام عرب که همواره شیفته شکوه و عظمت ایران بود و در بسیاری از قصاید و قطعات خمریه یا مدحیه یا دیگر قطعات سروده خود نحوه زندگی تازیان را تحقیر می کند و از اینکه آنان در تسنیب و تشبیب بر رسم و اطلال و دمن زاری می کنند، انزجار و نفرت خود را بیان می دارد و اشتیاق و آرزوی خود را بر تجدید مجد و فر و شکوه ایران پنهان نمی کند و با سربلندی نام فرمانروایان ایرانی و شهرهای ایران و طرز لباس پوشیدن و آرایش و نشست و برخاست و ظرافت و نکته سنجی هم صحبتان ایرانی زبان را در اشعار خود می آورد، چندین بار (شاید بیش از ده بار) از کسری و شاپور و پرویز و ایوان کسری یاد می کند. معروفترین اشعار او درباره ایوان کسری، همان قطعه مشهور <سینیه> اوست که مرحوم شمس العلماء عبدالرب آبادی قرائت صحیح و معنی کردن درست آن را بر مرحوم مبرور علامه محمد قزوینی، رحمت الله علیه، در مجلسی که آن مرحوم پس از فوت پدرش مرحوم عبدالوهاب گلیزوری به شمس العماء معرفی می شود تا مقرری یا مستمری مرسوم نویسندگان <نامه دانشوران> را به ایشان که سرپرست خوانده بوده، پرداخت کنند جهت امتحان مرحوم علامه (ره) بر او اقتراح می کند و علامه به اقرار نقل خودش در <وفیات معاصرین> (مجله یادگار) از عهده آن امتحان به خوبی برمی آید.


گرچه این بنده برای اولین بار در مطبوعات فارسی آن قطعه را در ضمن مقاله خود به عنوان <ابونواس> که در جلد دوم هفتاد مقاله (یادنامه مرحوم مبرور ملکوتی صفات استاد دکتر غلام حسین صدقی رحمه الله علیه) به فارسی ترجمه کرده ام؛ با این همه برای مزید فایده و اینکه شاید بعضی از خوانندگان محترم این مقاله آن مقاله را ملاحظه نفرموده باشند؛ مجددا نقل و ترجمه می کنم. ابونواس در وصف ایوان مداین می فرماید:


و دار ندامی اعطلوها و ا‡دلجوا


بها اثر منهم جدی-د و دارس


مساحب من جر الزقاق علی الثری


و اضغاث ریحان جنی و یابس


حبست بها صحبی و جددت عهدهم


و انی علی امثال تلک لحابس


و لم ادر منهم غیر ما شهدت به


بشرقی <ساباط> الدیار البسابس


اقمنا بها یوما و یوما و ثالثا


و یوم له، یوم الترحل خامس


تدار علینا الراح فی عسجدیه`


حبتها بانواع التصاویر فارس


قرارتها کسری و فی جنباتها


مهی تدریها بالقسی الفوارس


فللخمر ما زرت علیه جیوبها


و للماء ما دارت علیها القلانس


به به از این وصف بلیغ که به قول ادبای عرب باید به شاعر آن <لله درک>، و به گفته داش مشدی های تهرانی، باید به او گفت: ای ناز نطقت! من بنده اقرار می کنم که ترجمه فارسی این ابیات فائقه فاخره مشکل بتواند ظرافتی را که ابونواس در انشای آن اعمال کرده است بیان دارد؛ ولی در حد معمول، ترجمه این ابیات (به مضمون) چنین است:


در سرایی که یاران هم پیاله آن را رها کرده و شبانه آنجا را ترک گفته بودند، آثار بازمانده ای از روزگاران دوردست، و یا همین دیروز و پریروز بر جای بود./ راه راهه ها و رد مشکهای شرابی که بر روی خاک، کشان کشان به داخل سر آورده بودند، شاخه شاخه های شاهسپرم تره و تازه و پژمرده و خشکیده هنوز بر جای بود./ یاران و همراهانم را در آنجا نگه داشتم و یاد آن گذشتگان را تازه کردم، و من گهگاه در چنین جایها را گرد هم می آورم./ از فر و شکوه آنان که پیشترها در این سرا بوده اند، چیزی جز همان که ویرانه های خاوری شهرک <بساط> بدان گواهی می دهد، بیش نمی دانم./ یک روز در آنجا ماندیم و سپس دومین و سومین روز، و روز دیگری که روز بازگشت پنجمین آن بود./ باده در جامهای زرینی که ایرانیان آن را به نگارهای گونه گون آراسته بودند، در میانمان می گردید./ بر کف جامها (صورت) خسرو انوشیروان و برگرداگرد آن (صورت) آهو بچگانی که سوران آنها را با کمانهایشان می زدند و بر زمین می افکندند، نقش بسته بود./ اندازه باد (در جام) تا گریبان و گلوگاه سواران و اندازه آب (که بر می می افزودیم) تا گرداگرد کله خودهای آنان بود.


پس از بونواس، شاعر بزرگ بی همتای سهل و ممتنع گوی شیرین سخن نامدار عالی مقدار ابوعباده` ولیدبن عبید البحتری، که روانش شاد باد، برای اولین بار در مقام تجلیل و تکریم از ایرانیان و یادآوری مکارم و مفاخر آنان، ایوان کسری و کاخ ابیض آن را موضوع سخن قرار داد و آن قصیده فائقه` رائقه` شیوای بی نظیر <سینیه> را به مطلع


صنت نفسی عما نفسی


و ترفعت عن جی کل جبس


را سرود که این بنده سی وهفت هشت سال قبل آن را معربا و مشکولا به ضمیمه ترجمه اش به فارسی در مجله یغما، که خدای <حبیب> عزیز را بیامرزد، منتشر کردم. پس از بحتری دیگر شاعر در عرب در مقام مدح و وصف ایوان برنیامد؛ زیرا می دانست که سروده او تاب همسری و برابری با <سینیه> سنیه بحتری را نخواهد داشت، گو اینکه ذکر کسری و ایوان در مقام مفاخرت در اشعار جناب مهیاربن مرزویه دیلمی، زیاد به چشم می خورد، و آن ابیات مشهور او که:


و ابی کسری علی ایوانه


این فی الناس اب مثل ابی


قد قبست المجد من خیر اب


و قبست الدین من خیر نبی


و ضممت الفخر من اطرافه


سؤ دد الفرس و دین العرب


که در <تاریخ ادبیات>های فارسی هم آن را به مناسبات عدیده آورده اند، از جمله همان ابیات است؛ و یا مثلا جاحظ در <التاج> به کیفیت جلوس انوشیروان در ایوان و بار عام او در آنجا سخنی دارد(التاج، ص 174).


در قرون بعدی صالح بن شریف رندی اندلسی نیز در آن <نونیه> مشهور خود که به اقتضای قصیده نونیه <بستی> سروده و در ضمن آن در مقام بی وفائی دنیا و لزوم دل نبستن به آن می گوید:


دار الزمان علی دار او قاتله


و ا‡م کسری فما آواه ا‡یوان


(جواهر الادب، سید احمد هاشمی)


نامی از ایوان کسری می برد. این بود شرح مختری راجع به ایوان کسری در شعر عرب که امیدوارم خوانندگان عزیز را خوش آمده باشد.


محقق نامه (با تلخیص)


پی نویس:


1) نام این شهرکها را حمزه اصفهانی و زکریای قزوینی (ظاهرا به نقل از حمزه) با کمی اختلاف و یا قوت با تفصیل بیشتر آورده اند.


2) برای مزید اطلاع از احوال لقیط و وقوف برقصیده <عینیه> او و شان انشای آن قصیده، رجوع فرمایید به مقاله این بنده در کتاب درخت معرفت (جشن نامه دکتر عبدالحسین زرین کوب) صفحات 541 تا 544.


3) شرح حال عدی و برادرش را که متضمن حکایات شیرین و فوائد ادبی و تاریخی است در اغانی، جلد دوم، ص 80 تا 128، ملاحظه فرمائید.


4) این بیت از قصیده بس شیوا و حکیمانه اسود است که به برخی از ابیات آن در کتب ادب و سیر فراوان استشهاد شده است. سواربن عبدالله، قاضی معروف زمان منصور عباسی، شهادت مردی را از قبیله اسود (بنی دارم) که این قصیده را از حفظ نداشت، رد کرد و به او گفت: به شعور و درست رایی تو شک می کنم!


5) بعید نیست< مربطات> به معنی آن که < استران را برای رباط و مرابطه (مرزداری و آمادگی برای جنگ و جهاد) در آنجا بسته اند> نیز باشد. به قول ما طلبه ها فتامل.



.

دکتر احمد مهدوی دامغانی، ادیب، نویسنده و استاد دانشگاه‌های تهران و هاروارد، در ۹۶ سالگی بدرود حیات گفت. 


وی فرزند آیت الله محمدکاظم مهدوی دامغانی بود و دروس حوزوی را تا سطح دنبال نمود و از سوی دیگر در سال ۱۳۴۲ دکتری زبان و ادب فارسی خود را از دانشگاه تهران اخذ کرد. 


او همچنین مدتی در مادرید به تدریس ادبیات و فقه اسلامی اشتغال داشت و سالیانی در تهران سردفتری اسناد رسمی را عهده‌دار بود. 


مهدوی دامغانی از ۱۳۶۶ به آمریکا عزیمت نمود و در دانشگاه‌های مطرح آن‌جا به تدریس و پژوهش پرداخت. 


"در باغ روشنایی"، "از علی آموز اخلاص عمل" و "حاصل اوقات" از آثار اوست.



عضو نیستید؟ ثبت نام در کتابناک