Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

شیطان فریاد می کشد

شیطان فریاد می کشد

نویسنده:
از متن کتاب:
در صبح روز بیست و چهارم ماه دسامبر 1942 به ناگهان به صدای تلفن از خواب پریدم و با عصبانیت گوشی را برداشتم. کسی که مرا از خواب بیدار کرده بود، پات رئیس اداره آگاهی و دوست قدیمیم بود. پات نیز اظهار داشت که کنتس دوبیروکس دختر لرد وانیال معروف را با نوکرش کشته اند و نیز توصیه کرد که سری به قصر او بزنم.
به پات گفتم که رفیق بگو ببینم تو به مامورینت همینطور دستور می دهی؟
از این حرف من خنده اش گرفت و در جواب من گفت این جبران عملی که پریشب با من کردی.
عمل پریشب این بود که پس از کشته شدن امیل کنت گانگستر معروف به وی تلفن کرده بودم که قائله بالمره تمام شده و می تواند با خیال راحت بخوابد. و پات نیز گفته بود که تو مرا از خواب بیدار کرده ای و حالا میگویی که می توانم راحت بخوابم؟
عمل آن شب من با عمل او فرق داشت؛ زیرا من با از پا درآوردن امیل کنت عمل شایسته ای با دو کارکنان پلیس کرده بودم و حال آنکه قتل دختر لرد ابدا به کار من بستگی نداشت...

حق تکثیر: انتشارات تهران

» کتابناکهای مرتبط:
موسم هجرت به شمال
قلعه سفید
Short Stories of Leo Tolstoy

نسخه ها
PDF
حجم: 4 مگابایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 130
4.7 / 5
با 13 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 7
۱۳۹۸/۰۵/۱۴


پاسخنگارش دیدگاه
نگارستانی
Pro Member
ژولیت به کارل شلیک و او را کشته و در این ماجرا مباشر و ژولیت هم به قتل می رسند...
دو ماه بعد کاراگاه با احضار دوستش از اداره پلیس به فرودگاه رفته و خانم خبرنگاری که روزگاری او را نجات داده و اکنون کاراگاه خصوصی یک شرکت سوئدی است امده و می خواهند که از خانم مراقبت کند ولی خانم مراقبت او را رد کرده بتنهایی سوار تاکسی شده به شهر می رود و در راه با یک تصادف ساختگی ظاهرا دزدیده می شود...
کاراگاه مایک هامر از خدمتکار زن زیبایی که در فرودگاه رستوران از انها پذیرایی کرده می خواهد به او کمک کند و دو نفر دزد که خانم را از فرودگاه تعقیب می کردند و خدتکار چهره انها را دیده شناسایی کند چون زن در حومه یک رستوران خلافکاران که هامر می شناسد ربوده شده او بدانجا رفته و چهار نفر را می شناسد و می خواهد که ساعت 7 در کافه باشند تا خانم دزد را شناسایی کند.هامر بدنبال خدمتکار رفته اول به خانه او رفته تا به فرزند و مادر پیرش خبر دهند و در انجا یک چینی که می خواهد زن را بقتل برساند منتظر انهاست که خلع سلاح شده و پی کارش فرستاده می شود.
چون به کافه رسیدند دو نفر را ندیده ناگهان پیرمردی امده می گوید که از اندو پول گرفته زن خدمتکار را برباید و انها در جایی دیگر نشسته اند انها بیرون امده به سراغ انها بروند ناگهان خدمتکار یکی راشناخته و هامر او را دستگیر و این همان گانگستر فراری بود که به اداره پلیس امده و به همه چیز اعتراف و وقتی پلیس می رود خانم خبرنگار که بادزدان همدست شده را دستگیر کند او خود کشی نموده است...
نقل قول  
نگارستانی
Pro Member
ناگهان صدای فریادی امده و کاراگاه بدنبال صدا دویده که وقتی باز می گردد کنت به قتل رسیده هفت تیری به منشی داده خود بدنبال اتاق مباشر رفته که در انجا شخص دیگری بنام کارل را دیده که دوست کارخانه ای مباشر بوده و با او امده و او تعریف می کند که عاشق مادام شده و شبی او را بیهوش و با او همبستر شده و مباشر برای اجرای نقشه و تصاحب تمام اموال کنت او را تحریص می کرده و شبی که او مست بوده و همان شب ژرژ در کنار مادام بوده بدان اتاق برده و او از شدت خشم هر دو را بقتل رسانده و مباشر کاغذی از او دارد که تمام ماجرا به گردن کارل افتاده می خواهد که دسته ای اسکناس صد دلاری به او بدهد کاراگاه بیرون امده با انها گلاویز مشت خورده بیهوش دست و پا بسته به زیرزمین سرداب برده می شود تا در پایان به قتل برسد.
در سرداب کاراگاه دست و پای خود را باز کرده خارج شده انها گریخته و منشی به پلیس زنگ زده و انها امده اند.ژولیت در خانه کاراگاه نامه ای دریافت که به دیدار او در کلبه شکار کنت بیاید و او بتصور اینکه نامه از کنت است بدانجا رفته کاراگاه ومامورین پلیس انها را تعقیب...کارل که مست است می خواهد به ژولیت تجاوز مباشر که عاشق ژولیت است ممانعت ناگهان که کاراگاه وارد می شود از پشت سر گانگستر معروفی هالبرن که همان شیطان فریاد کش بوده وارد و ژولیت را به اتاق دیگر برده شکنجه و سوزانیده و با رسیدن پلیس فرار می کند...
نقل قول  
نگارستانی
Pro Member
کتاب را مطالعه نمودم.داستان پلیسی است که شبی به کاراگاه هالبر خبر می دهند همسر یک کنت با نوکرش به قتل رسیده اند.صبح بعد که به صحنه جنایت می رود مادام کنت و نوکرش در اغوش هم برهنه روی تخت با 5 ضربه کارد در سینه به قتل رسیده اند و قبل قتل عمل خلاف منافی عفت صورت پذیرفته...کنت ناپدید و زن خدمتکار که پشت در بوده صدایی نشنیده است...
کاراگاه از نوکر ومعاون کنت درباره او پرسیده و ایا با دختر خدمتکار روابطی داشته که او مطالبی می گوید و اینکه ژرژ نگهبان در اصلی بوده و عاشق مادام .کاراگاه دختر خدمتکار را تحت فشار قرار داده تا اسرار را بروز دهد و چون نتیجه نگرفته او را به منزل خود برده تحت مراقبت قرار داده منشی خود را لباس خدمتکار ژولیت پوشانده شبیه او ارایش کرده در اتاق خدتکار در قصر کنت مستقر تا شاید سرنخی بدست اید.
اواسط شب معاون کنت امده و از ژولیت قلابی می خواهد درب را باز و با او فرار کند ...اواخر شب ناگهان درب با کلید باز شده و کنت وارد و ژولیت ساختگی را در اغوش گرفته و می گوید که اسناد و جواهرات را برداشته و فرار کنند.کاراگاه با کنت گلاویز و او را بر روی صندلی نشانده و با تهدید و قول حفظ ابروی کنت می فهمد که پدر کنت با خدمتکار خانه اش روابط داشته و او به شهر دیگر رفته و از کنت دختری به دنیا می اورد که همان همسر ظاهری کنت و در واقع خواهر اوست که از پدر ارث برده و زن مادرش با یک کارگر ازدواج و صاحب پسری می شود که همان نوکر ومباشر محرم کنت است...
نقل قول  
qodarz68
Member
داستان بسیار جذابی است . خواندن اون رو به دوستان توصیه می کنم .
نقل قول  
vosogh
Member
با سلام لطفا در صورت امکان آثار بیشتری از این نویسنده را در سایت قرار بدید . سپاسگذارم .
نقل قول  
بختیار
Member
امروز با دیدن این کتای از مایک هامر خاطرات دوران جوانی برایم زنده شد .
نقل قول  
کار آمد
Member
آثار مایک هامر در جوانی یکی از بهترین سرگرمی های مار نوجوانان بود . ممنون از لطف شما
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You