Hiweb

مردی که زیاد نمی دانست

نویسنده:
داستان مردی ساده لوح

از متن کتاب:
روزی روزگاری مرد جوان و ساده دلی زندگی می کرد.
مرد جوان که هفت سال پیشِ یک نعلبند کار کرده بود، یک روز تصمیم گرفت به خانه برگردد.
نعلبند برای این هفت سال کار، یک تکه بزرگ نقره به او داد و گفت:
"این هم مزد تو"
مرد جوان نقره را توی یک کیسه انداخت و راه افتاد...

» کتابناکهای مرتبط:
یک آدم چقدر زمین می خواهد
داستان های شیرین ایرانی (۲)
شاهزاده و گدا: مجموعه کتاب های طلایی

نسخه ها
PDF
حجم: 4 مگابایت
تعداد صفحات: 36
کلمات کلیدی
4.3 / 5
با 7 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 0
۱۳۹۸/۰۵/۱۲


پاسخنگارش دیدگاه
دیدگاهی درج نشده؛ شما نخستین نگارنده باشید.

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You