یادداشت ها - دوره ۵ جلدی
نویسنده:
صدرالدین عینی
مصحح:
علی اکبر سعیدی سیرجانی
امتیاز دهید
یادداشتها حاوی خاطرات صدرالدین عینی (۱۳۳۳-۱۲۵۷) شاعر و ادیب معاصر تاجیک است که با مقدمه سعیدی سیرجانی به چاپ رسید.
صَدرالدین عِینی از بزرگترین نویسندگان و ادیبان زبان فارسی تاجیکی و کشور تاجیکستان در آغاز سده بیستم است. یادداشتهای صدرالدین عینی، یادداشتهای جامعهای است که عینی در آن میزیسته و تفاوت زیادی با یادداشتنگاریهایی که تنها زندگی فردی را برمیتابند، دارد. منظور این نیست که عینی، کلینویسی کرده و از آنچه بر خود او اتفاق افتاده، دوری جسته است، بلکه او خود را در نفس جامعه دیده و احوال خود را در اجتماع آن روز نگریسته است. این یادداشتها در حقیقت اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را بازتاب میدهند و چنان ارزشی دارند که میتوان گفت بدون خواندن آنها از بخش مهمی از تاریخ بخارای آن روزگار بیاطلاع ماندهایم. فساد اداری، فقر و قراردادهای بیارزش اجتماعی، ابزار سخن برای او شدهاند و نویسنده توانسته است با مهارتی ویژه تصویر آن زمان را به پرده بکشد و قلمموی نقاشی او به باریکترین مسائل برسید.
صَدرالدین عِینی از بزرگترین نویسندگان و ادیبان زبان فارسی تاجیکی و کشور تاجیکستان در آغاز سده بیستم است. یادداشتهای صدرالدین عینی، یادداشتهای جامعهای است که عینی در آن میزیسته و تفاوت زیادی با یادداشتنگاریهایی که تنها زندگی فردی را برمیتابند، دارد. منظور این نیست که عینی، کلینویسی کرده و از آنچه بر خود او اتفاق افتاده، دوری جسته است، بلکه او خود را در نفس جامعه دیده و احوال خود را در اجتماع آن روز نگریسته است. این یادداشتها در حقیقت اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را بازتاب میدهند و چنان ارزشی دارند که میتوان گفت بدون خواندن آنها از بخش مهمی از تاریخ بخارای آن روزگار بیاطلاع ماندهایم. فساد اداری، فقر و قراردادهای بیارزش اجتماعی، ابزار سخن برای او شدهاند و نویسنده توانسته است با مهارتی ویژه تصویر آن زمان را به پرده بکشد و قلمموی نقاشی او به باریکترین مسائل برسید.
آپلود شده توسط:
mahdi214
1395/10/07
دیدگاههای کتاب الکترونیکی یادداشت ها - دوره ۵ جلدی
....در سال دوم که من در آنجا میخواندم، حبیبه نام دختری به آن مکتب آمد. حبیبه با دختر خطیب که قطیبه نام داشت، هم قد بوده؛ هر دویِ آنها کلانسالترینِ دختران آن مکتب بودند؛ اما حبیبه از دختر خطیب داناتر، گَپزَنتر و در کتابخوانی اُستاتر بود. او خط هم نوشته میتوانست. پدرم میگفت که "پدر حبیبه امام دیههی خود بوده و از خوشسوادترین امامهای آن دور و پیش است و دخترش را خود خوانانده صاحب خط و سواد کرده است"؛ اما او حیران بود که "چرا پدرش وی را در آنجا برای خواندن فرستاده است و در پیش زن خطیب او چه چیز بر زیاد میآموزد؟" و اینچنین پدر تعجب میکرد که "با وجود به بیست درآمدن این دختر چرا پدرش تا حال به شوهر نمیدهد".
حبیبه از همه دخترانِ دیگر با من مهربانتر بود. هر چند من آن وقتها معنی شعرهای عشقی را نمیفهمیده باشم هم، هرگاه که به من غزلهای حافظ را میآموخت معنیهای عشقی آنها را شرح میکرد. سخن به بالای یار و دلدار، معشوقه یا شاهد روَد، مثال کرده دختر خطیب را نشان میداد؛ اگر در بیت کلمهی عاشق، آشفته، دلداده یا دلشده دیده شود، خودش را مثال آن کلمهها میشمرد.
دختر خطیب از این کارِ او ظاهراً در خشم میشد؛ پیشانهی خود را ترش، ابروانش را چین و چشمانش را خشمگیننما میکرد؛ لیکن در همان وضعیت در زیر لب میخندید و "تو حالا نگاه کرده ایست، این کارت را به مادرم میگویم، ترا چنان زنند که پدرت هرگز ترا آنچنان نزده باشد، عجب نیست که ترا به این کارت از مکتب پیش کنند"، میگفت.
حبیبه در جوابِ این سخنان او، "کاشکی پیش کنند" گویان آهی میکشید و این سخنِ او به نظر کس نه شوخی، بلکه جدی مینمود.
.... در وقتی که من در مکتب یک غزل حافظ را که با بیت زیرین سر میشود:
دست از طلب ندارم، تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان، یا جان زتن بآید
میخواندم، بی بی خلیفه به من تکرارکُنان آن غزل را به حبیبه فرمود و خودش به خانهی خودش برای کارهای خانگیاش رفت.
حبیبه بعد از به من دو سه بار خواناندن آن غزل، کتاب را به دستش برداشته آن غزل را چنان دلسوزانه خواند که در چشمانش آب چرخ زد و به من هم آهنگ حزینانهی او چنان تأثیر کرد که پشتم وجرراس زدن گرفت. خصوصاً وقتیکه بیت زیرین را میخواند:
هردم چو بیوفایان نتوان گرفت یاری
مائیم و آستانش تا جان ز تن درآید
....
از صفحه 72 و 73 کتاب