Hiweb

اولدوز و کلاغها

نویسنده:
بچه ها، سلام! اسم من اولدوز است. فارسیش میشود: ستاره. امسال ده سالم را تمام کردم. قصه ای که می خوانید قسمتی از سرگذشت من است. آقای « بهرنگ» یک وقتی معلم ده ما بود. در خانه ی ما منزل داشت. روزی من سرگذشتم را برایش گفتم. آقای « بهرنگ» خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهی، سرگذشت تو و کلاغها را قصه می کنم و تو کتاب می نویسم. من قبول کردم به چند شرط: اولش اینکه قصه ی مرا فقط برای بچه ها بنویسد، چون آدمهای بزرگ حواسشان آنقدر پرت است که قصه ی مرا نمی فهمند و لذت نمی برند. دومش این که قصه ی مرا برای بچه هایی بنویسد که یا فقیر باشند و یا خیلی هم نازپرورده نباشند. پس، این بچه ها حق ندارند قصه های مرا بخوانند:
1- بچه هایی که همراه نوکر به مدرسه می آیند. 2- بچه هایی که با ماشین سواری گرانقیمت به مدرسه می آیند. آقای « بهرنگ» می گفت که در شهرهای بزرگ بچه های ثروتمند این جوری می کنند و خیلی هم به خودشان می نازند. این را هم بگویم که من تا هفت سالگی پیش زن بابام بودم. این قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ی خودم توی ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پیش دده اش به ده و زن دیگری گرفته بود. بابا در اداره ای کار می کرد. آن وقتها ما در شهر زندگی می کردیم. آنجا شهر کوچکی بود. مثلا فقط یک تا خیابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم.

این کتاب پیشتر به صورت تایپ شده در سایت قرار گرفته بود

حق تکثیر: آزاد

» کتابناکهای مرتبط:
طهران قدیم - جلد 4
غلامحسین ساعدی
بگذار ما اینها را چاپ کنیم، آقا!

نسخه ها
PDF
حجم: 1 مگابایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 79
4.4 / 5
با 31 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 2
۱۳۹۴/۰۷/۱۵


پاسخنگارش دیدگاه
ram2484
Member
سلام عالی بود مرسی
نقل قول  
masoudmoradi
Member VIP
یکی از بهترین داستانهای دوران کودکی من بود . یاد صمد جاوید .
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You