Hiweb

درخت بخشنده: متن دو زبانه

مترجم: سینا آراد
.
سیلور استاین شهرت خود به عنوان نویسنده ادبیات کودک مدیون کتاب "درخت بخشنده" است که از دیدگاه او، داستانی درباره دو نفر بود: یکی که می بخشد و دیگری که می ستاند.داستان در مورد درختی است که سایه، میوه، شاخه و حتی کنده اش باعث شادی پسر کوچکی می شود.
به گزارش نیویورک تایمز "بسیاری از خواننده ها نمادی مذهبی را در درخت بخشنده می دیدند. معلمان دینی روزهای یکشنبه درباره درخت بخشنده در کلاس خود صحبت می کردند." اما روشنفکران فمینیست نظر دیگری داشتند. به نوشته باربارا ای شرام "استفاده از ضمیر مونث برای درخت ها و ضمیر مذکر برای پسرانی که از بخشندگی درخت سود می برند نشان دهنده تفکر نمونه وار ارباب و برده ای نویسنده است.... خیلی وحشتناک است که دختران و پسران کوچکی که درخت بخشنده را می خوانند با نوعی تجلیل از خودخواهی مردان و فداکاری زنان روبرو خواهند شد."

حق تکثیر: با اجازه مترجم

» کتابناکهای مرتبط:
ستارگان همچون غبار
Gretchen Lowell Series - 03 - Evil At Heart
New Worlds For Old

نسخه ها
PDF
حجم: 2 مگابایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 6
4.6 / 5
با 21 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 5
۱۳۹۳/۱۲/۲۴


پاسخنگارش دیدگاه
Mokarram
Member
این کتاب در مدرسه به ما معرفی شد چون در قالب درس ارائه شد بهش علاقه مند نشدم اما حالا خیلی دوستش دارم
نقل قول  
mahi_mooli
Member
اولین کتاب داستانی که خودم تا ته خوندم تنهایی!!!تابستون بعد از کلاس دوم بود،خوندم ودیوونش شدم!!!!!!آی لاو یو شل
نقل قول  
amenmarr
Member
.... یک گلوله برفی برای خودم درست کردم
آنقدر گِرد و خوشگل که فکرش را هم نمی توانی بکنی
بعد فکر کردم برای خودم نگهش دارم
و پیش خودم بخوابانمش
برایش لباس خواب درست کنم
یک بالش هم برای زیر سرش
دیشب دیدم که گذاشته رفته
امَا پیش از رفتن جایش را خیس کرده بود !
" شل سیلور استاین "
نتیجه ی مضمونِ افسانه ی حکمت آموزِ درخت بخشـنده, شاهکار "سـیلور استاین", تداعی کننده ی این موضـوعِ غـم انگیز و تکان دهنده است که؛ بسـیار کسان, با هزاران آرزو و امیـد, از سـحرگاه تا به
شامگاه زندگی, به هنگام بودنشان همه ی هستی و پس از مرگ به هنگام نبودنشان, همه ی ماترک و باز مانده ی سرمایه ی خود را صـرفِ آسایش و راحت, تا بستر استراحتِ ابدی ی فرزندانشان می
کنند, امَا برخی از این نمکخوارانِ نمکدان شکن با رنج نا برده, همه چیز پدر و مادرشان را تصاحب می کنند و فقط به دارائی های آنان ارزش می نهند, متناسب با آن داشته ها, آنان را یاد و تکریم و احترام
می کنند و تا به آخر به محبَتهای عاشقانه ی پدران و مادرانشان, کم توجَهی و بیشتر بی اعتنائی می کنند.اغلبِ اینان؛ مادران و پدران پیـر و از کار افتـاده ی خود را با افـاده و خرامان خرامان, به خـانه ی
سـالمندان می سـپارند و حتَی دیدار و عیادت خود را از آن چشـم براهانِ اندکی دلجـوئی و نـوازش به پاس یک عمر تکاپو زحمت, دریغ می نمایند. عاقبـت خود نیز از این بی راهه, پند آموزِ بازماندگانشـان
می شوند و در همین کـارزارِ زندگی که خود برپـا کرده اند گرفتـار و فراموش می شـوند.
با نخوت, پلنگی و از سگ گداتری .... با سگ, گران بود نخوتِ پلنگ

نقل قول  
روزی تک درختی بود. و او پسرکی را دوست میداشت و پسرک هر روز به دیدارش میرفت , برگهایش را جمع میکرد. با انها تاج میساخت و میشد پادشاه جنگل.از تنه اش بالا میرفت
-
و از شاخه هایش اویزان میشد و تاب میخورد.و سیب میخورد.انها باهم قایم موشک بازی میکردند.هر وقت پسرک خسته میشد زیر سایه درخت استراحت میکرد.و پسرک درخت را دوست میداشت
-
خیلی زیاد ودرخت خوشحال بود.اما زمان میگذشت و پسرک بزرگتر میشد... و درخت اغلب اوقات تنها بود.تا اینکه پسر یک روز به پیش درخت امد, درخت به او گفت :بیا از بدنم بالا برو و با شاخه هایم
-
بازی کن.سیب هایم را بخور در سایه ام تفریح کن و خوش باش.پسرک گفت من بزرگ شده ام , بالا رفتن کار من نیست.من میخواهم چیز هایی بخرم.من مقداری پول میخواهم.درخت گفت:متاسفم من پولی ندارم.
-
من فقط میوه دارم ان هارا بردار و برو بفروش.آن موقع تو پول خواهی داشت و خوشحال خواهی بود.و پسر از درخت بالا رفت و سیب هارا جمع کرد و درخت خوشحال بود.اما پسر برای مدتی برنگشت...
-
درخت ناراحت بود.پسر یک روز برگشت و درخت با شادی و هیجانی تکانی خورد و گفت:بیا پسر از شاخه هایم بالا برو و از شاخه هایم اویزان باش و خوش باش.پسر گفت من انقدر گرفتارم که وقت بالا رفتن از درخت
-
را ندارم.من به یک محیط گرم احتیاج دارم که بمن ارامش ببخشد.من میخواهم همسر و فرزندانی داشته باشم, من احتیاج به یک خانه دارم.میتوانی به من یک خانه بدهی؟ درخت گفت:من خانه ای ندارم, خانه ی
-
من است.اما تو میتوانی شاخه هایم را ببری و خانه ای بسازی و انوقت خوشحال خواهی بود.پسر شاخه هارا برید و با خود برد و برای خود خانه ای ساخت و درخت همچنان خوشحال بود.و پسر باز هم برای مدت
-
طولانی برنگشت.زمانی که برگشت درخت بسیار هیجان زده شد اما بسختی توانست سخن بگوید.درخت به ارامی گفت, بیا پسر,بیا با من بازی کن.پسر گفت من پیر و ناتوانم نمیتوانم بازی کنم.من به یک قایق احتیاج
-
دارم تا مرا جای دوری ببرد.میتوانی بمن قایقی بدهی؟درخت گفت بدنم را قطع کن و قایقی بساز.انوقت میتوانی قایقی بسازی و از اینجا دور شوی ... و خوشحال باشی.پسر تنه ی درخت را تکه تکه کرد.و قایقی
-
با ان درست کرد و دور شد...و درخت خوشحال بود.بعد از مدت طولانی پسر دوباره باز گشت.درخت گفت:متاسفم من دیگر چیزی ندارم بتو بدهم.سیبی برایم نمانده. پسر گفت:دندان هایم بدرد سیب خوردن نمیخورد
-
درخت گفت:شاخه ای برایم نمانده که از ان اویزان شوی پسر گفت:من پیر تر از ان هستم که از درخت اویزان شوم و تاب بازی کنم.درخت گفت:تنه ای برایم نمانده که ان از ان بالا بروی.پسر گفت:من خسته تر از ان هستم
-
که بتوانم از تنه درخت بالا روم.درخت آهی کشید و گفت:من دلم میخواست به تو چیزی بدهم.اما متاسفم چیزی ندارم من یه کُنده پیر و کهنسالم.پسر گفت:من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم,من فقط جایی برای نشستن
-
و استراحت کردن میخواهم.درخت گفت چه خوب, بدنش را تا انجا که میتوانست بالا کشید,خب یک کنده ی پیر بدرد نشستن و استراحت میخورد. و گفت بیا بنشین, پسر نشست و درخت همچنان خوشحال بود...

.
.
ای عشق, تو کیستی؟
نقل قول  
مشار
Member
بسیار عالیست که کتاب با دو زبان انگلیسی و فارسی در دسترسه .تشکر
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You