Hiweb

رساله دلگشا

رساله دلگشا

نویسنده:

رساله‌ی دلگشا نوشته‌ی مولانا عبید زاکانی یکی از مشهورترین آثار طنزآمیز ادبیات فارسی است. این رساله شامل حکایت‌های کوتاه و لطیفه‌هایی‌است که به دو زبان عربی و فارسی تنظیم شده‌اند.

» کتابناکهای مرتبط:
شاهنامه فردوسی ( جلد چهارم )
حیدر بابایه سلام
دیوان شمس مغربی

نسخه ها
PDF
حجم: 3 مگابایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 334
4.4 / 5
با 523 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 29
۱۳۸۸/۰۷/۳۰


پاسخنگارش دیدگاه
خواندن این کتاب را به همه فارسی زبانان علاقمند به ادبیات سفارش می کنم
نقل قول  
حمید5628
Member
عااااااااالی
ممنون از شما
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‌ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم: « عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگمارده‌اند؟! »

گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله »

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند ... »

نپرسیده گفت: «گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لِنگش کِشیم و به تَه چاله باز گردانیم»

رساله‌ی دلگشا
نقل قول  
sobhesahari
Member
عالی بود اندکی تامل میخواهد در این دوره
نقل قول  
neda300
Member
نقل قول از hr498:
شخصی از مولانا عضدالدین (قاضی عضدالدین ایجی، دانشمند قرن هشتم در روزگار ایلخانان مغول) پرسید که چونست که در زمان خلفا ، مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می آید و نه از پیامبر.!رساله دلگشا ، ...

البته هنوز هم مردم ادعای پیامبری میکنند ولی...
یاد قضیه ای افتادم:مدتی پیش در یکی از مکان های مذهبی نشسته بودم که زنی حدودا 35 ساله (شاید بیشتر شاید کمتر) با چهره ای رنج کشیده،زرد و لاغر ،آمد نشست کنارم و شروع کرد به صحبت کردن و از بدبختی هایش گفت و اینکه شوهرش چقدر زجرش داده گفت و گفت و گفت تا دیدم دارد حرف های درهمی از دهانش بیرون می آید میگفت:"یک شب که تنها بودم دیدم نور سفیدی از دیوار اتاق به سمتم آمد و به من گفت تو پیامبری برو و مردم رو آگاه کن...."میگفت:"حالا از ما گفتن بود میخواهی باور کن میخواهی باور نکن..."آدرس شخصی را میخواست ولی به او گفتم بهتر است به جای آن شخص به یک روانپزشک مراجعه کنید!
این هم از پیامبران آخر الزمان!
نقل قول  
noir
Member
شخصی از مولانا عضدالدین (قاضی عضدالدین ایجی، دانشمند قرن هشتم در روزگار ایلخانان مغول) پرسید که چونست که در زمان خلفا ، مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند و اکنون نمی کنند؟

گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می آید و نه از پیامبر.!

رساله دلگشا ، عبید زاکانی

پی نوشت:
1.حکما مربوط به آن دوره است و به این دوره نه!
2.گویند : مردی از گرسنگی مشرف به مرگ همی شد. پس شیطان برای او غذایی آورد ، به شرط آنکه ایمان خود را به او فروشد. مرد پس از سیری از دادن ایمان خودداری کرد، و گفت : آنچه را که در گرسنگی فروختم مرهوم و معدومی بیش نبود ، چه آدم گرسنه ایمان ندارد. (امثال و حکم دهخدا)
3.این هم ...
نقل قول  
noir
Member
درویشی به در خانه ای رسیدی. دخترکی در خانه بودی .
پس پاره نانی بخواستی ، دخترک گفت: نیست.
گفت: چوبی، هیمه ای.
گفت: نیست.
گفت: پاره ای نمک.
گفت: نیست.
گفت: کوزه ای آب.
گفت: نیست.
گفت: مادرت کجاست؟
گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است.
گفت: اینسان که من حال خانه ی شما می بینم، خویشاوندان دیگر می باید به تعزیت شما آیند!
نقل قول  
noir
Member
دهقانی در اصفهان ، به درب خانه خواجه بها الدین صاحب دیوان (بها الدین جُوَینی پسر شمس الدین جوینی ، قرن هفتم) رفت. با خواجه سرا گفت که خواجه را بگوی که خدا بیرون نشسته است با تو کار دارد.
او با خواجه بهاء الدین بگفت؛ به احضار او فرمان داد (برای سیاست)، چون درآمد ، پرسید : که تو خدایی؟
گفت: آری ؟
گفت : چگونه ؟
گفت : من پیش از این "دِه خدا" ، "باغ خدا" و "خانه خدا" بودم. نائبان و عاملان تو ، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند ، اکنون تنها "خدا" ماند.

عبید زاکانی، رساله دلگشا
نقل قول  
neda300
Member
شخصی دعوی خدایی میکرد،اورا پیش خلیفه بردند.او را گفت:پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری میکرد او را کشتند.گفت:نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.
نقل قول  
aryamoradi
Member
این کتاب خیلی عالیه
سپاس
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You