Hiweb

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

یادداشت های روزانه نیما یوشیج

یادداشت های روزانه نیما یوشیج

نویسنده:
بازیابی و بازنویسی از روی دست نوشته نیما

حق تکثیر: تهران: مروارید‏‫، چاپ دوم: ۱۳۸۸.‬‬‬‬‬‬

» کتابناکهای مرتبط:
عصر پهلوی: رضاشاه کبیر، پهلوی اول - بخش 3
نیما چشم جلال بود
جنگ مرجان - شماره 2

نسخه ها
4.5 / 5
با 34 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 10
۱۳۹۲/۰۱/۰۱


پاسخنگارش دیدگاه
maryamyavari
Member

با نظر شما موافقم آقای آمن مار. ببینید با اینکه نقل قولم از نیما یوشیج تکرار دیدگاه کاربر پایینیمه باز از تکرارش صرف نظر نکردم!!!
.
.
.
توی هر تکراری تازگی خاصی هست. مثل تکرار طلوع خورشید. یا تکرار تماشای دوباره ی یک فیلم حتی.
.
_____________
اما نه اینکه بشه زاویه ی دید کسی رو رد کرد. جهان رو ذهن های متفاوتش زیبا کرده.
.
و نه اینکه ساده لوحی باشه اگر ذهن خودمون رو آبستن نظر های دیگران هم بکنیم. خوبش رو بپذیریم تا توی ذهن ما تفکر جدید و کامل تری متولد بشه.
.
نظر شما زیباست. ( هر چند راستش رو بخواید سخت بود که همش رو بفهمم. حتی گذرم به فرهنگ لغت هم افتاد )
.
مثل نظر نیما یوشیج که زیباست.
نقل قول  
amenmarr
Member
maryamyavari : نیما یوشیج برای تولد یک سالگی پسرش نوشت:
پسرم یک بهار یک تابستان یک پاییز و یک زمستان از دنیا را دیدی
ازین به بعد دیگر همه چیز تکراریست
به چز
مهربانی!!!!
maryamyavar عزیز
فقط می توان گفت؛ باید مفهوم کْنش ها و واکنشها در روابط اجتماعی همچون مهـربانی و عطوفت و استمالت(دلجوئی) و نظایر آن درمقابل خشـونت و ناسازگاری و بی اعتنائی تکراری باشد تا زندگانی
همچون قلب، برای تداومِ انسـانیت، قابلیت قبض و بسـط یابد و چرخه ی غمگساری و نشاط به گردش خود ادامه دهد و الّا به واقع و در انجام، هیچ بهار و تابستان و پائیز و زمستانی هر چقدر کم یا زیاد،
تکـراری نبـوده و نخواهد بود زیرا گذشت لحظـه ها برگشت ناپـذیرند و همه ی موجـودات زنده هـر لحظه از زندگیشـان متفاوت از لحظات قبـلی است که در مجموع سـاعتها و روزهـا و هفتـه ها و ماهـها و
سـالهای حیات تا رسـیدن به ممـات را تشکیل می دهند و حتّی شنیدن صدای تیک تاک ساعت دیواری هم تکراری نیست زیرا هر تیک و تاک آن تا مادامی که قطب های آنـد و کاتد آن برای صـرف انـرژی
حرکت عقـربه هایش به هم متصـل اند از درون الکتـرو لیت های پیـل را ذرّه ذرّه مضمحـل و تبـاه می سازد، به مانند انسـان که نـوزادی و کـودکی و نـوجـوانی و جـوانی و میانسـالی و پیـری و اگر وضعیت
جسـمانی اش اقتضـا کند کهنسالی را هم سپری می کند ولی هیـچوقت متـوجّه آن نیست که از درون و بـرون در حال پوسیدن است. بنابراین هر سخنی را از هرکس نمی توان پذیرفت، نیما یوشیج که
عاشق اشعار نو و دلنشینش هستم در آن جملات احساسات شاعرانه اش را بیان کرده امّـا حْکمِ حکمت چنین است که واقعیت ندارد، کاش ساختار بدن به گونه ای بود که گذر لحظه های شیرین عمر،
بدون زحمت، مدام تکرار می شد و لذّات زندگی بر تحمّلِ سختی ها می چربید و سالهای عمر قوام و دوام بیشتری می یافت. اما طبیعت چنین است که خرجِ فراهم کردن خوشی، تحمّلِ سختی است.
بنشـین بر لـب جـوی و گـذر عمـر ببـین .... کایـن اشـارت ز جهـانِ گذران مـا را بس
نقد بازارِ جهـان بنـگر و آزار جهـان .... گر شما را نه بس این سـود و زیـان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم .... دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست ....که سر کوی تو ازکـون و مکان ما را بس
نقل قول  
maryamyavari
Member
نیما یوشیج برای تولد یک سالگی پسرش نوشت:
.
پسرم یک بهار یک تابستان یک پاییز و یک زمستان از دنیا را دیدی
.
ازین به بعد دیگر همه چیز تکراریست
.
به چز
.
مهربانی!!!!
نقل قول  
نیما یوشیج در جشن یک سالگی تولد فرزندش نوشت:
پسرم!یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
از این پس همه چیز جهان تکراریست جز
مهربانی
نقل قول  
تردید
Member
سلام و درود
کافی است دوست گرامی کافی برای چند پشت ما هم کافی است
سپاس
راستی عید شما هم مبارک
نقل قول  
arura14
Member
گویا یادداشت های روزانه هستند
مثلن در مورد شاه و مصدق نوشته که : مصدق یک دست نشانده ی اجنبی است. او با قوت دادن به توده ای ها مملکت را رو به خطر می برد . خدا میداند چه بشود.

باز هم جملات دیگر می خواهید یا همین بس است؟>
نقل قول  
تردید
Member
بازیابی و بازنویسی از روی دست نوشته نیما
از دوستانی که دانلود کرده خواهش می کنم چند خطی از این دست نوشته ها بنویسند که شامل چه چیزی است :
شعرهایش
نقد ها
درد دلهایش
داستان ها
نقل قول  
akbar230
Member
ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
نقل قول  
hanieh
مدير ارشد

قاصد روزان ابری
داروگ
کی میرسد باران ؟!
نقل قول  
faketab
Member
عاشقا خیز، کامد بهاران
شکوه‌ها را بنه، خیز و بنگر،
که چگونه زمستان سر آمد.
جنگل و کوه در رستخیز است،
عالم از تیره‌رویی در آمد،
چهره بگشاد و چون برق خندید.
تودة برف بشکافت از هم،
قلة کوه شد یکسر ابلق.
مرد چوپان در آمد ز دخمه،
خنده زد شادمان و موفّق،
که دگر وقت سبزه چرانی است.
عاشقا! خیز کامد بهاران.
چشمة کوچک از کوه جوشید،
گل به صحرا در آمد چو آتش،
رود تیره چو طوفان خروشید،
دشت از گل شده هفت رنگه،

آن پرنده پی لانه سازی.
بر سر شاخه‌ها می‌سراید.
خار و خاشاک دارد به منقار،
شاخة سبز هر لحظه زاید،
بچّگانی همه خرد و زیبا.
آفتاب طلایی بتابید
بر سر ژالة صبحگاهی،
ژاله‌ها دانه دانه درخشند،
همچو الماس و ، در آب ماهی،
بر سر موج ها زد معلق

عید مبارک
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You