رسته‌ها
زویا
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 71 رای
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 71 رای
✔️ آغاز داستان: زویا بار دیگر چشمهایش را بست. کالسکه چون باد بر زمین یخ زده می لغزید. ریزش آهسته برف بر گونه هایش بوسه های ریز و مرطوب بر جای می گذاشت و مژگانش را مبدل به تور می کرد. به صدای زنگوله های اسب ها که در گوشش به مانند موسیقی بود گوش می داد. همه اینها صداهایی بودند که از کودکی به آنها علاقه داشت. در هفده سالگی احساس بزرگی می کرد. در واقع تقریبا یک زن شده بود. با این همه هنوز احساس می کرد دختر بچه ای بیش نیست. فئودور اسبهای سیاه زیبا را با تازیانه اش در میان برف هدایت می کرد... هر چه تندتر. و آنگاه که چشم هایش را گشود، توانست دهکده خارج تزارسکوسلو را ببیند. با خود لبخندی زد و با چشم های نیمه باز سعی کرد دو کاخ مشابه پشت دهکده را ببیند. یکی از دستکش هایش را که آستر پوستی داشت کنار زد تا ببیند چه زمانی گذشته است. به مادر خود قول داده بود هنگام صرف شام خانه باشد و اگر مدت زیادی صحبت نکنند، به موقع خانه خواهد رسید. اما چطور ممکن بود زیاد صحبت نکنند؟ ماری عزیزترین دوستش بود، تقریبا مثل یک خواهر...
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
اسپارتاکوس
آپلود شده توسط: اسپارتاکوس
۱۳۹۰/۰۷/۰۳
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
478
فرمت:
PDF

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی زویا

تعداد دیدگاه‌ها:
14
کتاب زیباییه به نظر من بخونین ارزش مطالعه داره ;-)
کتاب زیبایی است ،.البته من این کتاب را چندین سال قبل خواندم ولی داستان قشنگ آن در ذهنم مانده است .به یکبار خواندن می ارزد.
میگن خوبه پس ارزش یه بار خوندنو داره.;-)
:-) تشکر میکنم رمان زیبائی است من در دوران دبیرستانی خوندمش :x
زویا کتاب قشنگیه، نشون میده که چجوری یه انسان میتونه چندین بار همه چیزشو از دست بده و دوباره روی پاهاش وایسته و بجنگه به نظر من کتاب قشنگیه
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file