گربه ایران: داستان های کوتاه
نویسنده:
شیرین سمیعی
امتیاز دهید
مجموعه ۵ داستان کوتاه با عناوین:
بهار آزادی / سگ همسایه / گربه ایران / من و رئیسم / رویداد غیرمنتظره
فضای داستانها زائیده حال و هوای دوران حکومت محمدرضا شاه پهلوی و انقلاب اسلامی است و شباهت آدمها و رویدادها با واقعیت، اتفاقی.
برگرفته از داستان بهار آزادی:
پروانه از محمود پرسید:
- راستی از هوشنگ خودمان چه حال و خبر؟
محمود گفت:
- هیچ نگو. انگار یک پک محکم خورده توی فرق سرش.
- یعنی چه؟
- یعنی این که بیچاره این روزها پاک منگ، منگه. نه به جایی می ره، و نه با کسی حرف می زنه.
- از کی؟
- پس از انقلاب به این حال و روز افتاد.
- تحقیق و نوشتنش چی شد؟
- هیچ، همه را ول کرده نشسته کنج اتاق و زل زده به دیوار، به دستور زنش، گاه برای خرید گوشت و سبزی بیرون می ره و مثل بقیه توی خیابان صف می کشه بلکه چیزی گیرش بیاید. بعد هم بر می گرده خانه و همان آش و همان کاسه!
- آخر چطور به این حال و روز افتاد؟
- بتو که گفتم. انگار یک پتک خورده توی فرق سرش. اول انقلاب شاد و شنگول بود، همه را به خط می کرد و هی از بهار آزادی داد سخن می داد. هرچه بهش می گفتم داداش تو را چه به آزادی، تو آزادی می خواهی چکار، تو هم مثل من عرق می خواهی. بطری را بچسب و عبا را ول کن، حالیاش نمی شد و دست بردار نبود. آنقدر خودکشان کرد و از بهار آزادی گفت تا بهارش خزان شد، یکهو چشم باز کرد و دید نه بهار است و نه عرق! حالا پکر و دمق یک گوشه نشسته، و با دنیا و مافیاها قهرکرده...
بهار آزادی / سگ همسایه / گربه ایران / من و رئیسم / رویداد غیرمنتظره
فضای داستانها زائیده حال و هوای دوران حکومت محمدرضا شاه پهلوی و انقلاب اسلامی است و شباهت آدمها و رویدادها با واقعیت، اتفاقی.
برگرفته از داستان بهار آزادی:
پروانه از محمود پرسید:
- راستی از هوشنگ خودمان چه حال و خبر؟
محمود گفت:
- هیچ نگو. انگار یک پک محکم خورده توی فرق سرش.
- یعنی چه؟
- یعنی این که بیچاره این روزها پاک منگ، منگه. نه به جایی می ره، و نه با کسی حرف می زنه.
- از کی؟
- پس از انقلاب به این حال و روز افتاد.
- تحقیق و نوشتنش چی شد؟
- هیچ، همه را ول کرده نشسته کنج اتاق و زل زده به دیوار، به دستور زنش، گاه برای خرید گوشت و سبزی بیرون می ره و مثل بقیه توی خیابان صف می کشه بلکه چیزی گیرش بیاید. بعد هم بر می گرده خانه و همان آش و همان کاسه!
- آخر چطور به این حال و روز افتاد؟
- بتو که گفتم. انگار یک پتک خورده توی فرق سرش. اول انقلاب شاد و شنگول بود، همه را به خط می کرد و هی از بهار آزادی داد سخن می داد. هرچه بهش می گفتم داداش تو را چه به آزادی، تو آزادی می خواهی چکار، تو هم مثل من عرق می خواهی. بطری را بچسب و عبا را ول کن، حالیاش نمی شد و دست بردار نبود. آنقدر خودکشان کرد و از بهار آزادی گفت تا بهارش خزان شد، یکهو چشم باز کرد و دید نه بهار است و نه عرق! حالا پکر و دمق یک گوشه نشسته، و با دنیا و مافیاها قهرکرده...
آپلود شده توسط:
Kandooo
1404/12/06
دیدگاههای کتاب الکترونیکی گربه ایران: داستان های کوتاه