هیولا
نویسنده:
امین شهسواریان
امتیاز دهید
رمان اول بنده تحت عنوان "کلاغ ها" که داستانی متشکل از حوادثی مختلفی است که به جنون و مرگ شخصیت اصلی منجر میشود اتمسفر داستانی بسیار غمگین و دارای پیچ و خم های عاطفی و فلسفی بسیاری است در انتهای این داستان شخصیت شروری معرفی می شود که با نابودی شخصیت اصلی رخ نمایی می کند و داستان چاپ شده بعدی به نام "هیولا"زندگی نامه این شخصیت شرور است که حس قضاوت مخاطب را به چالش می کشد. به کل می شود این اثر را ماجرایی نامید که احساسات زیادی رادر شخص فعال می کند و درک حقیقت را از زوایای مختلف مطرح میکند.
بخشی از متن کتاب:
سرم را در یقههای پالتوام مخفی کرده بودم. سیگارم روشن بود و سعی میکردم به مردم نگاه نکنم. اتمسفر فرحناکی در میان همه جاری بود و نمیتوانستند منتظر پایان سال فعلی بمانند. «کریسمس مبارک!» بعضی وقت ها این فریاد را میشنیدم. اولین بارم بود که به این شهر می آمدم. خوب است آدم روزهای تعطیل را در کنار اعضای خوانوادهاش باشد. از مناسبتهایی مثل کریسمس و ولنتاین و تولدها متنفرم. از مردم شاد و پر از هیجان متنفرم و تفاوت من با دیوانههای دیگری که اینجا هستند این است که من میدانم که دیوانه هستم این بدتر است؟ این که بدانی بد هستی و بد بمانی بدتر است.
باید کاری کنم تا روح خودم را ارضا کرده باشم و گرنه این غم مرا خواهد خورد. باید کسی را بکشم، وارد مغازه ای شدم و برف پایم را روی پادری کوبیدم:
- سلام خسته نباشید اسباب بازی میخواستم برای هدیه دادن بازه سنی پنج تا ده برای پانزده یا بیست تا بچه!
- ببخشید آقا من شما رو میشناسم؟
- فکر نکنم.
- صداتون خیلی زیباس خواننده نیستید یا بازیگر؟ بازیگرید؟!!
حرفش را قطع کردم: من معروف نیستم لطفا سفارشم رو آماده کنید...
بخشی از متن کتاب:
سرم را در یقههای پالتوام مخفی کرده بودم. سیگارم روشن بود و سعی میکردم به مردم نگاه نکنم. اتمسفر فرحناکی در میان همه جاری بود و نمیتوانستند منتظر پایان سال فعلی بمانند. «کریسمس مبارک!» بعضی وقت ها این فریاد را میشنیدم. اولین بارم بود که به این شهر می آمدم. خوب است آدم روزهای تعطیل را در کنار اعضای خوانوادهاش باشد. از مناسبتهایی مثل کریسمس و ولنتاین و تولدها متنفرم. از مردم شاد و پر از هیجان متنفرم و تفاوت من با دیوانههای دیگری که اینجا هستند این است که من میدانم که دیوانه هستم این بدتر است؟ این که بدانی بد هستی و بد بمانی بدتر است.
باید کاری کنم تا روح خودم را ارضا کرده باشم و گرنه این غم مرا خواهد خورد. باید کسی را بکشم، وارد مغازه ای شدم و برف پایم را روی پادری کوبیدم:
- سلام خسته نباشید اسباب بازی میخواستم برای هدیه دادن بازه سنی پنج تا ده برای پانزده یا بیست تا بچه!
- ببخشید آقا من شما رو میشناسم؟
- فکر نکنم.
- صداتون خیلی زیباس خواننده نیستید یا بازیگر؟ بازیگرید؟!!
حرفش را قطع کردم: من معروف نیستم لطفا سفارشم رو آماده کنید...
آپلود شده توسط:
aminlucifer
1404/11/10
دیدگاههای کتاب الکترونیکی هیولا