سپنتا
نویسنده:
کوشیار پارسی
امتیاز دهید
در رمان «سپنتا» نوشته کوشیار پارسی، شخصیت اصلی داستان، یک عکاس خبرنگار ایرانی، در پیشزمینه جنگ داخلی سوریه از طریق ارتباط درونی با پدر به خودیابی میرسد. عشق به یک زن «فمفتال» سهم مهمی در این روند دارد.
برگرفته از متن کتاب:
نمیدانم شاید همان سلیم، راهنمای سفرم با آن قد کوتاه و صدای کلفت و صورت مثل سیب زمینی مرا لو داد. بی احتیاطی کرده بودم زیاد پرس و جو نکردم درباره ش. حالا که همه چیز گذشته، می توان این را گفت. شاید هم سلیم تو جمع خانوادگی از زبان اش در رفت و چیزی گفت و آن که شنید به پول نیاز داشت برای جبران بدهی یا مهریه. این گونه بود که ترتیب کارها داده شد. من شدم کالا. آدم ربایی تجارت است آخر. یادآوریش برام سخت. است نه یادآوری آدم ربایی. آنچه پس از آن پیش آمد، سنگین تر بود. معلوم است که همه چیز به هم ربط دارد.
حالا نمیخواهم از خود ماجرا پیشی بگیرم
سلیم و من شب بیست و یک شهریور از انتاکیه راه افتادیم. تو ماشین صدای موسیقی تکنوی عربی بلند بود. از راه اصلی زدیم بیرون. با نور پایین راندیم تو راه خاکی پر دست انداز که تمامی نداشت. شب گرمی بود با نور ضعیف ماه از ماشین پیاده شدیم و با راننده خداحافظی کردیم. دویدیم طرف مرز. سنگهای بزرگ گذاشته بودند روی سیم خاردار تا آسان بتوان گذشت. اندکی، شاید یک کیلومتر جلوتر دیدیم اتوموبیلی ایستاده، فکر کردم باید از ارتش آزاد سوریه باشد. قرار بود مرا به منطقه ی کوهستانی جنوب ادلب ببرند تا کارم را آغاز کنم بعد هم قرار بود به سوی جنوب برویم. اما نشد...
برگرفته از متن کتاب:
نمیدانم شاید همان سلیم، راهنمای سفرم با آن قد کوتاه و صدای کلفت و صورت مثل سیب زمینی مرا لو داد. بی احتیاطی کرده بودم زیاد پرس و جو نکردم درباره ش. حالا که همه چیز گذشته، می توان این را گفت. شاید هم سلیم تو جمع خانوادگی از زبان اش در رفت و چیزی گفت و آن که شنید به پول نیاز داشت برای جبران بدهی یا مهریه. این گونه بود که ترتیب کارها داده شد. من شدم کالا. آدم ربایی تجارت است آخر. یادآوریش برام سخت. است نه یادآوری آدم ربایی. آنچه پس از آن پیش آمد، سنگین تر بود. معلوم است که همه چیز به هم ربط دارد.
حالا نمیخواهم از خود ماجرا پیشی بگیرم
سلیم و من شب بیست و یک شهریور از انتاکیه راه افتادیم. تو ماشین صدای موسیقی تکنوی عربی بلند بود. از راه اصلی زدیم بیرون. با نور پایین راندیم تو راه خاکی پر دست انداز که تمامی نداشت. شب گرمی بود با نور ضعیف ماه از ماشین پیاده شدیم و با راننده خداحافظی کردیم. دویدیم طرف مرز. سنگهای بزرگ گذاشته بودند روی سیم خاردار تا آسان بتوان گذشت. اندکی، شاید یک کیلومتر جلوتر دیدیم اتوموبیلی ایستاده، فکر کردم باید از ارتش آزاد سوریه باشد. قرار بود مرا به منطقه ی کوهستانی جنوب ادلب ببرند تا کارم را آغاز کنم بعد هم قرار بود به سوی جنوب برویم. اما نشد...
آپلود شده توسط:
محراب
1404/01/04
دیدگاههای کتاب الکترونیکی سپنتا