ملاقاتیها: مجموعه داستان - دفتر ۱
نویسنده:
محسن حسام
امتیاز دهید
از داستان ملاقاتی ۱:
نام پسرش را که به سرباز گفت، من در کنارش ایستاده بودم. ساواکی ها تا چشمشان به پیرمرد افتاد، زود در رفتند و پشت در بزرگ از نظر افتادند.
پیرمرد حالا سرک کشیده بود و محوطه ی باز توی زندان را نگاه میکرد. قد کوتاه و خمیده، ریش بلند سفید و صورتی پرچین داشت. عمامه ی سبزی بسر پیچانده بود. سرش را از ته تراشیده بود. شال پهن سبزی بدور کمرش بسته بود. دستانش اما خالی بود. به چشمهایش که نگاه کردم، دیدم یک چشمش کور است.
پدرم از ما دور شده بود، میدیدمش که با قامت بلندش شیب تپه را بالا می رود. ما پای دیوار، پشت در بزرگ اوین ایستاده بودیم و آفتاب فراز سرمان بود.
گفتم: بریم زیر سایه، اینجا خیلی گرمه.
پیرمرد با یک دانه چشم ریز و موشی اش نگاهم کرد و گفت: کجا بریم؟
آنسو، شیب تپه را نشانش دادم.
گفت: ها! آنجا دار و درخت داره.
و راه افتادیم شانه به شانه ی هم می رفتیم. پیرمرد شیب تپه را که بالا می آمد، من زیر شانه اش را گرفتم به نفس نفس افتاده بود. بالای تپه که رسیدیم، دیدم تنش می لرزد. لای چینهای صورتش عرق نشسته بود، چشم سالمش را مدام می چرخاند و دور و برش را نگاه می کرد. بعد برگشت آن زیر ته دره را نگاه کرد، نگاهش به خط باریک رودخانه و درخت ها که گله به گله بر بلندای شیب کناره رودخانه قد کشیده بود افتاد و گفت: عجب!...
نام پسرش را که به سرباز گفت، من در کنارش ایستاده بودم. ساواکی ها تا چشمشان به پیرمرد افتاد، زود در رفتند و پشت در بزرگ از نظر افتادند.
پیرمرد حالا سرک کشیده بود و محوطه ی باز توی زندان را نگاه میکرد. قد کوتاه و خمیده، ریش بلند سفید و صورتی پرچین داشت. عمامه ی سبزی بسر پیچانده بود. سرش را از ته تراشیده بود. شال پهن سبزی بدور کمرش بسته بود. دستانش اما خالی بود. به چشمهایش که نگاه کردم، دیدم یک چشمش کور است.
پدرم از ما دور شده بود، میدیدمش که با قامت بلندش شیب تپه را بالا می رود. ما پای دیوار، پشت در بزرگ اوین ایستاده بودیم و آفتاب فراز سرمان بود.
گفتم: بریم زیر سایه، اینجا خیلی گرمه.
پیرمرد با یک دانه چشم ریز و موشی اش نگاهم کرد و گفت: کجا بریم؟
آنسو، شیب تپه را نشانش دادم.
گفت: ها! آنجا دار و درخت داره.
و راه افتادیم شانه به شانه ی هم می رفتیم. پیرمرد شیب تپه را که بالا می آمد، من زیر شانه اش را گرفتم به نفس نفس افتاده بود. بالای تپه که رسیدیم، دیدم تنش می لرزد. لای چینهای صورتش عرق نشسته بود، چشم سالمش را مدام می چرخاند و دور و برش را نگاه می کرد. بعد برگشت آن زیر ته دره را نگاه کرد، نگاهش به خط باریک رودخانه و درخت ها که گله به گله بر بلندای شیب کناره رودخانه قد کشیده بود افتاد و گفت: عجب!...
آپلود شده توسط:
copyleft
1404/01/13
دیدگاههای کتاب الکترونیکی ملاقاتیها: مجموعه داستان - دفتر ۱