با من حرف بزن پدر
گفتم پدر: گفت جانم
گفتم درد دارم : گفت دردت به جانم
گفتم :گرسنه ام
گفت: بخور از سهم نانم
گفتم: کجا بخوابم
گفت: بر روی چشمانم
اما یک بار نگفتم من شادم همیشه از درد ورنجم گفتم
بسلامتی پدر، واسه اینکه دیوارش واسه بچه هاش کوتاهه
بس
کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد
کتابای مارکز همشون خوبن از همه دوستان خیلی متشکرم