Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

مشاهده پروفایل: r_dana

r_dana
Member
زمان عضویت: ۲ مرداد ۱۳۸۹
 امتیاز: 100
هر رفتنی رسیدن نیست ، ولی برای رسیدن باید رفت.
آخرین ورود به کتابناک2637 روز قبل

آواتارآواتار r_dana

ارتباط
ایمیلنامشخص
وبگاهنامشخص

دوستان (4)
صفحه (4) «<1 2 3  | مجموع دیدگاه‌ها 20
نویسنده پیام
esmigel
يادت اي دوست بخير
بهترينم خوبي؟
خبري نيست ز تو ؟
دل من مي خواهد
كه بدوني بي تو
دلم اندازه دنيا تنگ است
مي سپارم همه زندگيت را به خدا
خود را به كه بسپارم ؟
وقتي كه دلم تنگ است
پيدا نكنم همدل
دل ها همه از سنگ است
گويا كه در اين والي
از عشق نشاني نيست
گر هست يكي عاشق
آلوده به صد رنگ است
۸۹/۱۲/۲۳ ۲۰:۲۲
esmigel
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهی اش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور وی ام ، گور وی ام ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
۸۹/۱۲/۰۹ ۱۷:۱۶
esmigel
قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند
۸۹/۱۱/۲۱ ۱۷:۲۴
esmigel
این روزا گوزنو سر نمیبرن
میشکنن شاخشو میفرستن تو باغ
این روزا طاقو نمیریزن سرش
سر گله شون رو میکوبن به طاق
آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم رو بازی میکنن
اونایی که چشمشون به قدرته
هم پیاله هاشونو راضی میکنن
نمیدونم اگه برگردیم عقب
دل طوقی واسه کی پر میزنه؟
اگه فرمون رو یه شب دوره کنن
چندتا چاقو پشت قیصر میزنه؟
نمیدونم اگه برگردیم عقب
داش آکل به عشق کی سرمیکنه؟
اگه رستم رو ببینه روی خاک
پشتشو بازم به خنجر میکنه؟
۸۹/۱۱/۱۹ ۱۳:۰۱
esmigel
با غزلهای تو يک مرد خودش را ترکاند
و به اندازه خالی شدنش اشک چکاند
چقدر زود مرا پير تر از من کردی
هيچ کس مثل تو اين عقربه ها را ندواند
سايه ای پشت زلال-آبی چشمانت بود
که به اندازه يک قرن مرا می ترساند
شبحی بود و کسی بود و همان نيمه شب
تو نديدی که تب عشق مرا می لرزاند
يا چه بود است مراد وی از اين ساختنم
که به اجبار تو را برد و مرا برگرداند
۸۹/۱۱/۱۱ ۱۲:۱۶
اطلاعات شخصی

نام

a

درباره من

سن

30 سال و 4 ماه و 1 هفته و 5 روز

زادروز

یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۶۷

جنسیت

مرد

مکان

مشخص نشده

شغل

تحصیلات

سن کتابناکی

8 سال و 10 ماه و 4 هفته و 1 روز


علاقه‌مندی‌ها

نویسندگان و شعرا

انتخاب نشده

دیگرعلاقه‌مندی‌ها


کتابناک‌ها

آخرین دیدگاهای من:

کتاب خوبی بود . ع..
خوب بود مرسی.خیل..
اولین کتاب داست..
با اینکه اهل رما..
ممنون .خیلی توی ا..


Powered by You