Hiweb

گسست

نویسنده:
.
گفتگو ،‌ دیالوگ ، مکالمه شرط اول و اساسی و ساده و در عین حال مهم برای ایجاد رابطه است . . . و اگر همین شرط ساده و پیش پا افتاده درست انجام نشود در دراز مدت کار به جاهای خیلی باریک و حتی جنگ کشیده می شود . . . گسست دوری قهر همگی ناشی از یک دیالوگ غلط است که خود ریشه در جهل و ترس بشری دارد . . . مجموعه کوتاه حاضر حاوی 47 گفتگوی کوتاه در زمینه های مختلف است گفتگوهایی که چه بسا من و شما نیز در طول عمر خود بارها مرتکب آن شده باشیم . . . به امید وفاق و اتحاد و آشتی نه تنها در سطح ایران که در سطح کلیه اقوام و ملل جهان . . .

حق تکثیر: کتاب حاضر نوشته خودم می باشد

» کتابناکهای مرتبط:
چاه
ملاقات با کلمه
تردید و چند داستان دیگر

نسخه ها
PDF
حجم: 214 کیلوبایت
تعداد صفحات: 16
کلمات کلیدی
3.8 / 5
با 49 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 285
۱۳۹۲/۰۷/۱۳


پاسخنگارش دیدگاه
نقل قول از venteda:
نقل قول از خلیفه شب:درضمن برای خانم ها باید بفرمایید:"حضرت علیه" چون "حضرت عالی" برای آقایون بکار برده میشه.
با عرض معذرت از نویسنده کتاب و مبحث بی مورد ما.به جاست خدمتتان عرض کم خلیفه شب گرامی خطای بنده به عمد بوده و از نیت خاص .چه باز شهره هستید به استفاده از چند پروفایلو دریکی مذکر و دیگری مونث.در پناه حق باشید که اینکارها هم خودش سرگرمی سالمی است.کمی شیطنت دارد اما سالم است.


آخه شما که مسدودی! این حرف آخرمه. ببین من هرکاری دلم بخواد انجام می دم از تو هم هیچ کاری برنمیاد. اگه من همونم که تو میگی چرا مسدودم نمی کنن؟والا دچار خود دیگر پنداری شدم! آخه یکم رحم داشته باشین. همه ش خانوما درخواست دوستیمو رد می کنن! منو از دوستی محروم می کنن! دیگه شورش درومده! من امشب خودکشی می کنم. حالا می بینید که دیگه نمیام.
آقای سیاوش شرمنده. پروفایلش مسدوده مجبور شدم.
نقل قول  
نقل قول از siawash110:
آقا تو را به خدا بی خیال !‌!‌!‌

هدف من از این کتاب ، برداشتن جنگ و اختلاف و دشمنی های بیهوده بود

حالا واقعا متاسفام که زیر این کتاب بحث و جنگ در بگیرد . . . .


ببین کارادو آقای سیاوش! ببین کارادو! ببیییییییین!
نقل قول  
siawash110
Member
آقا تو را به خدا بی خیال !‌!‌!‌

هدف من از این کتاب ، برداشتن جنگ و اختلاف و دشمنی های بیهوده بود

حالا واقعا متاسفام که زیر این کتاب بحث و جنگ در بگیرد . . . .
نقل قول  
venteda
Member
نقل قول از خلیفه شب:
درضمن برای خانم ها باید بفرمایید:"حضرت علیه" چون "حضرت عالی" برای آقایون بکار برده میشه.

با عرض معذرت از نویسنده کتاب و مبحث بی مورد ما.به جاست خدمتتان عرض کم خلیفه شب گرامی خطای بنده به عمد بوده و از نیت خاص .چه باز شهره هستید به استفاده از چند پروفایلو دریکی مذکر و دیگری مونث.در پناه حق باشید که اینکارها هم خودش سرگرمی سالمی است.کمی شیطنت دارد اما سالم است.
نقل قول  
درضمن برای خانم ها باید بفرمایید:"حضرت علیه" چون "حضرت عالی" برای آقایون بکار برده میشه.
نقل قول  
بله. میدونم. خیلی از اظهار نظر شما جناب ونتادا درمورد خودم مچکرم. اگرچه خودم به تنهایی از توانایی های خودم آگاهم! اما از اینکه درمورد خودم به خودم اطلاع رسانی کردی مچکرم!
آقای سیاوش می دونم حرفم ناراحت کننده است. ولی من از نویسندگی شما ناراحت نیستم! این فقط نظرم بود! همین. بخاطر درخواست دوستی هم از شما مچکرم.
نقل قول  
host
Member
" حالم توی تنهایی بیشتر بهم میخوره!
چرا؟
برای اینکه توی تنهایی آدم خودش رو بهتر می بینه!!!
"

جمله جالبی بود.
نقل قول  
venteda
Member
نقل قول از خلیفه شب:
آقای سیاوش درود برشما. بسیار انسان باهوشی هستی در انتخاب اسم برای کتابت. خیلی سرم گول مالیده شد! چون اسمش عالی و محتواش افتضاح بود!

الحمدالله شهره هستید خلیفه شب به اینکه آنچه را هیچ کس نمی فهمد حضرتعالی الساعه می فهمید.!!!!
نقل قول  
soheiliakbar
Member
خیر الکلام ما دل و جل و قل و لم یمل،
بهترین گفتار آن است که با دلیل ، سنجیده و قابل فهم، و کوتاه و خسته کننده نباشد.
همه ی مواردِ محاوره ی کوتاهی را که سیاوش عزیز نوشته، آئینه ی تمام قدِسفاهتِ بیشمار مردم عوامی است که بدون تامل هرچه به ذهنشان می رسد می گویند. و بد تر
از آن حاضر جوابی ی کسانی است که آنها را می شنوند و هر طور که دلشان بخواهد پاسخ می دهند،سیاوش عزیز در معرفی ی دایالوگی که نوشته به خوبی اشاره کرده و
می گوید؛ « مکالمه شرط اول و اساسی و ساده و در عین حال مهم برای ایجاد رابطه است ». برای جلوگیری از بروز اختلاف باید مراقب گفتار و رفتار خود باشیم ، زیرا عداوت و
کینه ها از گفتگو های ساده ولی نا سنجیده و شوخی های ی نابجا شروع می شود و چه بسا به کشمکش و حتی گاهی به دعوا و نزاع و آبرو ریزی و ... می انجامد.
الکلام ثلاثة؛ صدق و کذب و اصلاح بین الناس ... گفتگو سه گونه است؛ راست و دروغ و یا سخن به مصلحت گفتن، یعنی از غیبت کردن و افترا و تهمت خود را بر حذر داشتن،
و نیز باید از بی ادبی و بی هوده گویی و مسخره کردن یکدیگر پرهیز کنیم و به مبدا فتنه توجه کنیم یعنی وقتی از دوستانمان جدا می شویم، پشت سر او سخنانی نگوییم
که اگر در باره ی خودمان بگویند آزرده خاطر و ناراحت شویم. دوست آن دان که عیب های تورا همچو آئینه رو برو گوید، نه که چون شانه پشت سر رفته با هزار زبان مو به مو
گوید. سخن اندکش دارو و زیادش سم مهلک است. کم گوی و گزیده گوی چون در، تا زاندک تو جهان شود پر.
نقل قول  
siawash110
Member
- 17 نفر از دوستان نسبت به این کتاب اظهار علاقه کرده اند از شما خواهش می کنم یک بار دیگر و اینبار با دقت بیشتر این 16 صفحه ناقابل را مطالعه کنید ( تعداد صفحات آنقدر زیاد نبود که شما ناراحت شده اید ! )

- انتخاب نام نیز به خاطر تشابهی است که در تمامی متنها وجود دارد یعنی وجود قهر و دشمنی و فاصله و گسست

- این کتاب کلیشه ای نبود و تا جایی که من خبر دارم نمونه شبیه آن یا نیست یا خیلی کم است شاید علت ناراحتی شما همین باشد زیرا ذهن انسان بیشتر دوست دارد چیزهای تکراری و مشابه را ببیند و با مشاهده چیزهای تازه شاید بخواهد موضع گیری کند . . .

- با اینهمه از وقتی که برای مطالعه گذاشتید متشکرم و اگر خوشتان نیامد عذرخواهی می کنم خود من نیز از کسانی که مردم را سر کار می گذارند (‌به خصوص در عرصه هنر ) به شدت بدم می آید . . .
نقل قول  
آقای سیاوش درود برشما. بسیار انسان باهوشی هستی در انتخاب اسم برای کتابت. خیلی سرم گول مالیده شد! چون اسمش عالی و محتواش افتضاح بود!
نقل قول  
لردلاس
Member
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب…
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»
شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:
«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !»
نقل قول  
لردلاس
Member
بـدهـکـار شـد....
فـقـط یـک قـالـیـچـه داشـت...
گـوشـه ی قـالـیـچـه سـوخـتـه شـده بـود....
هـر مـغـازه ای مـی رفـت مـی گـفـتـنـد:
"ایـن قـالـیـچـه اگـر سـالـم بـود 500 هـزار تـومـن مـی ارزیـد....امـا حـالـا کـه سـوخـتـه مـا 100 یـا 150 هـزار تـومـن بـیـشـتـر نـمـی خـریـم..."
گـرفـتـار بـود....
بـه امـیـد ایـنـکـه بـیـشـتـر بـخـرنـد هـی از ایـن مـغـازه بـه آن مـغـازه مـی رفـت....
در یـکـی از مـغـازه هـا مـغـازه دار پـرسـیـد:
" چـه شـده....؟چـرا قـالـی بـه ایـن خـوبـی را مـراقـبـت نـکـردی....؟"
گـفـت:
" مـا مـنـزلـمـان روضـه خـوانـی داشـتـیـم....
مـنـقـل چـایـی روی ایـن قـالـی بـود
زیـر مـنـقـل پـوسـیـده بـود....
ذغـالـهـا ریـخـت روی قـالـی و سـوخـت...."
مـغـازه دار گـفـت:
ایـن قـالـی اگـر سـالـم بـود 500هـزار تـومـن مـی ارزیـد....
امـا حـالـا کـه بـرای اربـابـم سـوخـتـه مـن یـک مـیـلـیـون ایـن را از تـو مـی خـرم.......
نقل قول  
لردلاس
Member
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو
نقل قول  
لردلاس
Member
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،
این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.
نقل قول  
لردلاس
Member
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...
در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.
نقل قول  
kami45
Member
خدایا ممنون که نگذاشتی بدانم عشقم همیشگیست یا نه
چون اینگونه میپندارم که تا ابدبا من است حتی تو هم نمی توانی جدایمان کنی
خدایا چه میشود مردن را با مرگ عشق یکی میکردی
کامی
نقل قول  
kami45
Member
تمام وجودم پر از توست
ولی تو مرا برای پر کردن لحظه هایت میخواهی
تمام وجودم فریاد میزند دوستت دارم
ولی تو نمی شنوی
تو میخواهی برایت بمیرم
ولی خبر نداری همان لحظه که دیدمت مردم
کامی
نقل قول  
بهار121
Member
ایکاش دلم بزرگ و دریایی بود یا زندگی ام قشنگ و رویایی بود

ایکاش برای پر کشیدن تا اوج در گوشه شهر غصه ها جایی بود

ایکاش رها شوم ز بند اوهام یا در بدنم اراده پایی بود

افسوس زمان هر تلاش و تصمیم از جانب نفس شک و امایی بود
نقل قول  
بهار121
Member
عمق باورم اینجاست...در کنار تو و این شهر شلوغ...من بوسه میزنم به این همه دلتنگی چون برای توست.برای من همین بس که بدانم هوایی را تنفس میکنم که تو در آن نفس میکشی برای من همین بس که بدانم در راهی قدم میزنم که تو قبلا پیموده ایی و در آخر برای من همین بس که بدانی دوستت دارم.شب یلداتون مبارک
نقل قول  
نقل قول از بهار121:
ترانه هایی که همیشه ناله میکنند قافیه هایی که تلو تلو میخورند و شکمهایی که گرسنه اند چه دنیای غریبی و چه اندیشه موزونی دارم من!خنده های شما بوی مردابهای متعفن را میدهد و گریه هایتان رنگ مقبره های فراعنه است میبینی چه دنیای غریبی است؟ از درون یخزده ما دوزخهای وحشتناکی شراره میکشد و افسرده گی واژه آشناییست مرگ ای که دیگر بی هیبت شده ایی چندیست دیگر چهره ات تکراری و معمایت حل شده مینماید شاید در فراسوی تو این غربت رنگ ببازد و همه چیز آشنا شود بیا تا در واژه ها حل شویم بیا تا در غربت
این (من) تنهایی را با تمام وجود تجربه کنیم و نگرانی این کویر تاریک را با نور حیرتی که از افق میتابد جشن بگیریم و رقص این جادوگران
ترسو را مبدل به عزا کنیم بیا تا در آفرینش حل شویم تردید به خود راه مده بیا.

به راستی که هنگام خواندن متن هایتان بسیار لذت میبرم و واقعا نوشته هایتان آنقدر زیبا و تاثیر گذراند که باعث میشوند لحظه ای به عمق تک تک واژه ها فکر کنم و در آنها غرق بشوم....
امیدوارم کار های بیشتری از شما ببینم.... از حضور پر مهرتون توی این سایت بسیار خوشحالم و امیدوارم هرروز بهتر از دیروز بتوانید بنویسید!
به امید نوشته هایی بیشتر از شما دوست عزیز!
موفق باشید!
نقل قول  
بهار121
Member
ترانه هایی که همیشه ناله میکنند قافیه هایی که تلو تلو میخورند و شکمهایی که گرسنه اند چه دنیای غریبی و چه اندیشه موزونی دارم من!خنده های شما بوی مردابهای متعفن را میدهد و گریه هایتان رنگ مقبره های فراعنه است میبینی چه دنیای غریبی است؟ از درون یخزده ما دوزخهای وحشتناکی شراره میکشد و افسرده گی واژه آشناییست مرگ ای که دیگر بی هیبت شده ایی چندیست دیگر چهره ات تکراری و معمایت حل شده مینماید شاید در فراسوی تو این غربت رنگ ببازد و همه چیز آشنا شود بیا تا در واژه ها حل شویم بیا تا در غربت
این (من) تنهایی را با تمام وجود تجربه کنیم و نگرانی این کویر تاریک را با نور حیرتی که از افق میتابد جشن بگیریم و رقص این جادوگران
ترسو را مبدل به عزا کنیم بیا تا در آفرینش حل شویم تردید به خود راه مده بیا.
نقل قول  
sss0100
Member
نقل قول از دخترحوا:
نقل قول از behdad1970:دوستان کتابناکی: نویسنده این مقاله آقای سیاوش حبیبی که خودشان در توضیح مقاله یا کتابشان تاکید به دیالگوگ ( گفتگو و مدارا ) دارند!!! باید به عرض شما برسانم که متاسفانه ایشان هیچ اعتقاد و التزامی به گفتگو ندارند ایشان چند روزی هست که مدام بر زیر کتاب کوروش کبیر به همه ایرانیان توهین میکنند بطوری که حتی ناظران محترم کتابناک مجبورند توهین های ایشان را ویرایش یا حذف کنند باید به عرض برسانم که با کمال افتخار مجبورم به کتاب ایشان یک منفی بدهم و این منفی را نه بابت نوشته هایشان که به خودشان میدهم باشد که برای ایشان یک درسی باشد تا سعه صدرشان آنقدر بالا برود که به دیگران توهین نکنند

این وصله ها به آقای سیاوش نمی چسبه ایشون یکی از باسوادترین و باادبترین وباحوصله ترین بحث کنندگان در کتابناک هستن
متاسفانه اکثر عاشقان کوروش برخلاف کوروش اصلا به نظرات و عقاید دیگران احترام نمیذارن به طوری که در تمام فضای مجازی هیچ کس دل خوشی ازاونها نداره
چون بسیار به دیگر اقوام توهین میکنن و کسانی که جناب کوروش رو نقد میکنن وطن فروش و تجزیه طلب معرفی میکنن و همه اینها باعث شده که بیشتر آدم های باسواد از اونها تبری بجوین و به صف مخالفین اونها وحتی کوروش بپیوندن

توهین پنداشتن سخنان مخالف و منتقد روش قدیمی کوروش پرستان مدعی گرفتار نیک هست!!
نقل قول  
نقل قول از behdad1970:
دوستان کتابناکی: نویسنده این مقاله آقای سیاوش حبیبی که خودشان در توضیح مقاله یا کتابشان تاکید به دیالگوگ ( گفتگو و مدارا ) دارند!!! باید به عرض شما برسانم که متاسفانه ایشان هیچ اعتقاد و التزامی به گفتگو ندارند ایشان چند روزی هست که مدام بر زیر کتاب کوروش کبیر به همه ایرانیان توهین میکنند بطوری که حتی ناظران محترم کتابناک مجبورند توهین های ایشان را ویرایش یا حذف کنند باید به عرض برسانم که با کمال افتخار مجبورم به کتاب ایشان یک منفی بدهم و این منفی را نه بابت نوشته هایشان که به خودشان میدهم باشد که برای ایشان یک درسی باشد تا سعه صدرشان آنقدر بالا برود که به دیگران توهین نکنند


این وصله ها به آقای سیاوش نمی چسبه ایشون یکی از باسوادترین و باادبترین وباحوصله ترین بحث کنندگان در کتابناک هستن
متاسفانه اکثر عاشقان کوروش برخلاف کوروش اصلا به نظرات و عقاید دیگران احترام نمیذارن به طوری که در تمام فضای مجازی هیچ کس دل خوشی ازاونها نداره
چون بسیار به دیگر اقوام توهین میکنن و کسانی که جناب کوروش رو نقد میکنن وطن فروش و تجزیه طلب معرفی میکنن و همه اینها باعث شده که بیشتر آدم های باسواد از اونها تبری بجوین و به صف مخالفین اونها وحتی کوروش بپیوندن
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
من:چرا خندیدی؟
تو:مگه چیه؟
من:میخوام برم پاسگاه ازت شکایت کنم.
تو:چرا؟به خاطر یه خنده؟؟
من:آخه با این خنده ات دل منو دزدیدی.
و تو باز خندیدی
.
.
.
*شیدای صحرا*
نقل قول  
بهار121
Member
سلام من خواهر آقا سیاوشم میخوام کمی پارتی بازی کنم و نوشته خودم رو اینجا بذارم امیدوارم خوشتون بیاد چون تازه نوشتن رو شروع کردم.مترسکی تنهایم که سرگرمی ام شمردن کلاغ های سیاه است کلاغهایی که از من نمی ترسند و برعکس با من رفیق اند صبح هنگام طلوع خورشید وقتی چشمان بی روح و خسته ام به روی گندمزار طلایی رنگ می افتد زندگی ام آغاز میشود باد هراز گاهی کلاه پوسیده و کهنه ام را تکان میدهد دعا میکنم که این کلاه هیچوقت از روی سرم نیفتد چرا که سر زمخت و زشتم نمایان میشود و چه بسا چهره ام زیر آفتاب بسوزد روزی که مرا به این مکان آوردند و به صلیب کشیدند تا به امروز موفق نشدم که دستان خودم را ببینم ولی حسشان میکنم حتی وقتی همه جا ساکت است صدای خش خش آن را میشنوم آنجا آن روبرو دقیقا نقطه ایی که من میبینم چیزی جز آسمان و گندمزار نیست گاهی خسته میشوم و گاهی بیزار اما زندگی را دوست دارم دلم میخواست صاحبم برایم کتی نو می آورد و تنم میکرد لباسم خیلی وقت است که نخ نما شده و همین چند روز پیش هم پسرکی کوچک آمد و تیروکمان خود را در جیب من پنهان کرد و رفت دلم میخواست توان آن را داشتم که درش بیاورم و جایی خاک کنم کلاغی روی کلاهم نشسته و با نوک سیاهش به سرم میکوبد چشمانم گوشه ایی از آسمان را دید میزند چقدر دوست داشتم پرواز کنم برای همین دلم کلاغها را دوست دارد و با آنها خوش است به خودم میگویم چرا مترسک شدم چرا باید روزها و شبها در سرما و گرما اینجا بایستم ناگهان بادی شدید وزیدن گرفت و کلاهم را با خود برد و آن را جلوی دیدگانم دور و دورتر کرد کلاغها با دیدن صورت زشت من پریدند و رفتند انگار تازه متوجه وجود من شده بودند از این سرنوشت و تقدیر دلگیر شدم به کلاهم حسودیم شد از اینکه آزاد شده و پرواز کرده بود حال مترسکی تنهایم و حتی کلاغی هم نیست که بشمارم
نقل قول  
siawash110
Member
چون قافیه تنگ آید - شاعر به جفنگ آید

1- اگر فکر می کنی با هیاهو بازی و متشنج کردن اوضاع می توانی من را از گفتن حقیقت منع کنی متاسفانه خدمت شما باید بگویم کاملا در اشتباه هستید

2- من صدها کامنت در کتابناک نوشته ام محال است حتی یک حرف رکیک در میان آنها پیدا کنید . . .

3- دوستان خودشان بروند و کامنتهای من را در ذیل کتاب کوروش کبیر بخوانند این آقایان طرفدار کوروش حتی به یکی از سئوالات من پاسخ نداند

فقط بی ادبی و تهدید و ارعاب . . . عزیز دلم صد تا منفی بده فکر کرده ای با بچه دو ساله طرفی . . .

تمام حرف من این است که این حضرات که اینهمه دم از کوروش می زنند بر خلاف مرام کوروش اهل مدارا و تحمل سخن مخالف نیستند

بر خلاف کوروش به ادیان و مذاهب و سایر ملل احترام نمی گذارند

خوب مشخص است اگر استدلال های قوی و محکم من در سطح فضای مجازی پخش شود دیگر جایی برای احساسات افراطی ملی گرایانه

باقی نمی ماند . . . ضمنا حالا که وضع بر این منوال است سعی می کنم تحقیقی مفصل در خصوص مکتب و عقاید شما بنویسم

و در این سایت قرار دهم . . . ( ضمنا من محال است حتی برای یکی از کامنتهای جنابعالی گزرش تخلف رد کنم خیلی از این حرکات شما خوشحالم . . .فردا هم یک شعر بسیار زیبا گفته ام بروید و زیر کتاب کوروش بخوانید و لذتش را ببرید )
نقل قول  
behdad1970
Member
دوستان کتابناکی: نویسنده این مقاله آقای سیاوش حبیبی که خودشان در توضیح مقاله یا کتابشان تاکید به دیالگوگ ( گفتگو و مدارا ) دارند!!! باید به عرض شما برسانم که متاسفانه ایشان هیچ اعتقاد و التزامی به گفتگو ندارند ایشان چند روزی هست که مدام بر زیر کتاب کوروش کبیر به همه ایرانیان توهین میکنند بطوری که حتی ناظران محترم کتابناک مجبورند توهین های ایشان را ویرایش یا حذف کنند باید به عرض برسانم که با کمال افتخار مجبورم به کتاب ایشان یک منفی بدهم و این منفی را نه بابت نوشته هایشان که به خودشان میدهم باشد که برای ایشان یک درسی باشد تا سعه صدرشان آنقدر بالا برود که به دیگران توهین نکنند
نقل قول  
ft0parham
Member
در انتظار تایید....
نقل قول  
چرا اینقد تاخیر؟؟؟؟؟
خسته شدیم از بس منتظر موندیم تایید بشه!!!!
نقل قول  
sahareft
Member
سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز
خیلی خوشحالم که هر ازگاهی این حس خوب دور هم بودن رو با عزیزان کتابناکی تجربه میکنم
متشکرم از همه...
از همه کسانی که باعث نشر این کتاب و مجموعه های قبلی شدند
به امید کارهای بهتر و بهتر
نقل قول  
.
.
ساعت 9 شب کنار کتاب " میم مثل مینیمال " باشید که حاصل یک کار گروهی است نه فقط یک نفر.
نظر سنجی : .....
طرح جلد : ....
اطلاع رسانی : ....
یاری :.....
نویسندگان : شما

...منتظرتان هستیم با یلدای کتابناک.

.
نقل قول  
soheil100
Member
دعای شب پیشواز افتتاحیه کتاب:(با صدای حزن الود و در حالی که محکم به سینه خود می زنید بخوانید):
پیلیز ابعد الاطوار الغریبه و الحاشیه من النوع الایرانی و الهکر الخبیثه و المنتقد الحسود من هذا المیم که عینهو مینیمال .الامین .
ترجمه:همون که می دونید.
تفسیر :واجب عینی و منجز است دوستان به پاس تشکر از عزیزانی که وقتشون را واسه اینکار گذاشتند ، از هر نوع حاشیه پرهیز و فعالانه نظرات ارزشمندشون را در مورد داستانها اعلام کنند و البت روزه سکوت به هر بهانه ایی در این مدت حرام اندر حرام و جایگاه آن سکوت کننده در سقر جهنم است.
منبع:(المباحث الوجودیه فی الکتب الموجودیه)
نقل قول  
sagaro
Publisher
فروتنانه تقدیم به تمام خوبان همراه و همدل کتابناک که بهارش را دیده در خزان نکوچیدند و گرمای حضورشان تموز تیرگان را یادآور :

گاهی گریستن از نان شب هم واجب تر است ، از زمین سخت هیچ نمی روید .
نرم تر که شدی و رقیق و بی رنگ ، سر بر می آورد بذر امید از میان گل و لایت .
هیچ بارانی بی دلیل نیست ، وقتی رنگین کمان پشت بخار عینک دودی خورشید منتظر است.
گاهی بگرییم به رنج ها تا حل شوند نمی توانم ها در زلال جاری روح خسته، نخندیم به رنج و درد خود یا دیگران ،اگر پر باریم و رگ بودنمان هنوز یخ نزده است در عصر اسارت مصرف و رقابت تبختر.
گاهی ساده باشیم مثل باران و بخشنده مثل ابر و امیدوار چون خورشید .
گاهی باریدن از زنده مانی پیشی می گیرد اگر ،،، بخواهیم .
و بدانیم زندگی می تواندفرو غلطیدن یک بارش باشد ؛پشت شیشه ی اتومبیل با نوای ملایم موسیقی و همراهی دوستی که دلش گرفته در پس چهاردیواری تنهایی .
گاهی هیچ نباید گفت ، باید گوش شنوا بود و دست نوازش فقط،
بی ملامت ، توصیه ، و نصیحت ...
آدمیت شیرین است ،حتا در غم ها اگر،، زنده باشیم ، نه نفس کش...

هجرت

همین که توی غربتزار، گلای دوستی واشه
همینکه توی تنهایی، صدای سادگی باشه
دلیل بودنت میشه، تونجوای نبودن ها
که مرگ ازهیبت خنده ، زقامت تا کمرخم شه
یه کاری کن که مجنون شم
برای درد درمون شم
اگه دریا پر از خونه
شناگر من توی خون شم
همیشه حس تنهایی دلیل دل بریدن نیست
همیشه آبی دریا دلیل ساده دیدن نیست
شاید آغاز فرداها تو این تنهاییا باشه
همیشه قیچی هجرت برای ریشه چیدن نیست
یه کاری کن که شب هامون گدار نور ماهی شه
یه کاری که خطرداره ولی منجر به راهی شه
یه راهی که بره بالا توی دست کبوترها
که آدم عالمی باشه درآره سر توی سرها
همینکه شعرسبز من خیال روشنت باشه
امیدخوب فرداها ، گل پیراهنت باشه
طلب کاریم از این دنیا ، شکوفایی رویاها
یه روزی گل میده گلدون یه جایی توی فرداها
٢٧/٩/٩٢ ١٦:٤٨
قلندر نیمه تعمیر شده !
نقل قول  
دوستان عزیر
خوشحالم سایت کتابناک هنوز دوستانی دارد که بپایش نشسته اند....عزیزان تا فردا شب شکیبا باشید.
حمایت از کتاب " میم مثل مینیمال" پشتیباتی از همه نویسندگان است.امیدوارم دوستان فردا شب در کنار کتاب باشند...
.
.
نقل قول  
sagaro
Publisher
محسن جان نمیشه این نام فامیل بنده را اصلاح کنید ؟ بیک پور صحیح است نه بیگ پور
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
نقل قول از sagaro:
آقو ما رای سفید میندازیم

من که تو چند گزینه هنوز هیچی نشده گرفتار شدم.
ولی به طور قطع هیچ کدوم از این گزینه ها خودم نیستم
توجه کردید .قضیه همون اعتماد به نفسه که من کلا ازش بی بهره ام
نقل قول  
sagaro
Publisher
آقو ما رای سفید میندازیم
نقل قول  
neb70
Member
دوستان گرامی
دیشب برای لحظاتی کتاب روی سایت قرار گرفت و من کتاب رو دانلود کردم...کتاب میم مثل مینیمال با جلد زرد و داستان های شب بی پایان، انسانیت، جرم، ریمایندر، استارت....
و بعد هم در قسمت نظرسنجی رای دادم ولی دیدم بعد از نظرسنجی نتایج آرا تغییری نکرد، این بود که توی همون صفحه پیام گذاشتم:من هرچی رای میدم ثبت نمیشه!
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
یه مداد با سر جویده شده و ورق های پخش شده بر روی میز و چشم های قرمز و خیره شده به مانیتور ،حکایت از انتظار و اضطرابی میداد که او را شدیدا درگیر کرده بود.
مدام صفحه را بالا پایین میکرد و با خود میگفت یعنی داستانم اول خواهد شد؟
اینقدر برای اول شدن عجله داشت که یادش رفته بود هنوز داستانش تایید نشده و کسی داستانش را نخوانده که بخواهد به او در این صفحه رای بدهد.
ولی یادش نبود که اینجا کسانی هستند که انگار برای رای دادن بیشتر از او اشتیاق دارند .آنها کلا دوست دارند رای بدهند.حالا به چه کسی و چرایش مهم نیست.
مهم رای دادن است.

نقل قول  
dark_shadow
Member
نقل قول از mohsen ghahari:

و البته این سایت به دلیل امنیت بالا ،برای هکر ! یا هکرهای ! عزیزمان چندان خوشایند نیست.
دوستان اعتماد داشته باشند که هکرهای گرامی ! بین نویسندگان شناخته شده و با اخلاق سایت جایی ندارند.


کلاسِ کاری هکرها را زیر سوال نبر دوست گرامی!
هکرها کاری به نتایج نظر سنجی ندارند. بجای هکرها باید از "متقلب ها" استفاده می کردید( که البته جای نگرانی نیست.همینطور که ناظر گرامی اشاره کردند، با سیاست "مشت آهنین" خدمت متقلبین خواهند رسید! )
نقل قول  
ft0parham
Member
من با نظر مهتاب خانم موافقم
به نظرم بعد از عرضه کتاب قرار میدادید بهتر بود، چنانچه صلاحدید بزرگواران هستش حالا که نظر سنجی را قرار دادید بهتره سریع تر کتاب عرضه بشه.
از زحمات همه عزیزان محسن عزیز و دیگر دوستان که میشناسم و یا نمیشناسم بینهایت ممنونم
خدا قوت
نقل قول  
soheil100
Member
پیداست واقعا واسه اینکار زحمت کشیده شده و محسن جان سنگ تمام گذاشته.
نقل قول  
sagaro
Publisher
ما مخلص شما محسن عزیزمان و همه رفقای گل کتابناکی هم هستیم . آی دی هکرها رو بدید بلاک شده تحویل بگیرید حتا
نقل قول  
sagaro
Publisher
والا
اعوذ بالله السمیع العلیم من همزات الشیاطین و اعوذ بالله الیحضرون ان الله هو السمیع البصیر

و باز هم تبریک به همه کتابناکی ها هوراااااااااا
نقل قول  
نقل قول از sagaro:
خب کتاب که هنوز منتشر نشده پس چه طوری در صفحه نظرسنجی پنج نفر رای داده اند ؟؟؟؟!!!!

قلندر عزیز ، بنظر می آید دوستان میخواستند سیستم نظرسنجی را تست کنند! و البته این سایت به دلیل امنیت بالا ،برای هکر ! یا هکرهای ! عزیزمان چندان خوشایند نیست.
دوستان اعتماد داشته باشند که هکرهای گرامی ! بین نویسندگان شناخته شده و با اخلاق سایت جایی ندارند.

تا پنجشنبه شب ، منتظر آثار مینیمال نویسندگان خواهیم ماند.

نقل قول  
ft0parham
Member
دوستان به کسی که نام زیباتری داشته رای دادند!!!!
اصلا هم انتخاب کور نبوده ها!
استفرالا
نقل قول  
sagaro
Publisher
خب کتاب که هنوز منتشر نشده پس چه طوری در صفحه نظرسنجی پنج نفر رای داده اند ؟؟؟؟!!!!

نقل قول  
دو شب قبل از شب یلدای امسال ، بجای قصه های بلند جشنی با داستانهای بسیار کوتاه بگیریم.
کتاب داستانهای مینیمال نویسندگان کتابناکی به نام : " میم مثل مینیمال " در تاریخ 28-9-92 منتشر میشود.

منتظر نظرات شما در صفحه اختصاصی نظرسنجی یا زیر نوشته های کتاب هستیم.
برای نظر سنجی به نشانی پایین بروید :

http://poll.pollcode.com/6392813
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
انتخابات مردگان

ناگهان تمامی شبکه های تلویزیونی برنامه خود را قطع کرده و پیام مهمی را به شرح زیر اعلام میکنند :

خداوند پیام فرستاده که هر ملتی میتواند به انتخاب خودش درخواست کند تا شخصیتی را از دل تاریخ کشورش بیدار کنم .

هلهله ای از شادی ایران را فرا میگیرد . همه مردم امیدوار به آینده میشوند . گروهی میگویند کوروش ، گروهی دیگر نادر ، گروهی دیگر امیرکبیر ، گروهی رضا شاه ، گروهی خمینی و گروهی دیگر .....

حکومت مرکزی مجبور میشود رفراندمی برگزار کرده تا به رای اکثریت یکی را انتخاب کند .

سوال 1 : به نظر شما از صندوق نام چه کسی خارج خواهد شد ؟
سوال 2 : آیا شخص انتخاب شده در قرن 21 میتواند منجی ایران شود ؟
پاسخ من : در همه دنیا انتخابات اتفاق خواهد افتاد الا ایران . زیرا در ایران شورش خواهد شد .
نقل قول  
خلج
Member
من گم شده ام... روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی است که فریاد رسی نیست؟
آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته خاکم قفسی نیست
من روزه آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست
من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آن گاه که دیگر نفسی نیست.

از دیگری
نقل قول  
thesaurus
Member
صادق باشید, پای همه مان لب گور است...
نقل قول  
sinyasin
Member


آب‌تنی ماهی یک عمر طول می‌کشد...


.
نقل قول  
خلج
Member
البوم عکس ، نمایشگاه یک عمر زندگی است.


((شرمنده در جمع بزرگان احضار وجود کردیم)).


نقل قول  
khar tu khar
Publisher
حال و روز امروزیها

- برای دیدنت از کوهها و دریاها گذشتم . چه ها که ندیدم . چه ها که نکشیدم .
- عجب . عجب !!!!!!!!!!!!!!!!!
بزودی برای ندیدنم رنج بیشتری را متحمل خواهی شد .
نقل قول  
rain_rainy71
Pro Member


نقل قول از مری بلا:
نقل قول از siawash110:
ولی یک سئوال : آیا زن فرصت و اجازه نوشتن به کسی می دهد ؟ ؟ ؟ ( لطفا خانم ها پاسخ دهند ! )
یه مرکز خرید خوب اون طرفا پیدا کنید و خانمو با خیال راحت و جیب پر بفرستین بره و خودتونم با خیال راحت بشینین ب نوشتن.{تضمین شده ست...ج میده}تازه تکراری هم نمیشه واسشون...
تذکر:بعضیارم میشه با چندتا رمان توپ و بزرگ دنیا و یه لیوان گنده چای و تخمه و لواشک برای ده دوازده ساعت یه گوشه نشوند.{اینم واسه خانمایی ک احیانا خریدو دوست ندارن!!!!}



من ترجیح میدهم بجای خرید کردن ( دوست ندارم ) پای کامپیوتر بشینم.............

نقل قول  
neda300
Member
_همیشه این قدر کم حرفی؟!
_نه! بعضی وقتا بیشتر.
نقل قول  
لردلاس
Member
اقایون:
کار هر کس نیست با زن زیستن
اعصاب پولادین خواهد .پول خفن
نقل قول  
مری بلا
Member
نقل قول از siawash110:

ولی یک سئوال : آیا زن فرصت و اجازه نوشتن به کسی می دهد ؟ ؟ ؟ ( لطفا خانم ها پاسخ دهند ! )

یه مرکز خرید خوب اون طرفا پیدا کنید و خانمو با خیال راحت و جیب پر بفرستین بره و خودتونم با خیال راحت بشینین ب نوشتن.{تضمین شده ست...ج میده}تازه تکراری هم نمیشه واسشون...
تذکر:بعضیارم میشه با چندتا رمان توپ و بزرگ دنیا و یه لیوان گنده چای و تخمه و لواشک برای ده دوازده ساعت یه گوشه نشوند.{اینم واسه خانمایی ک احیانا خریدو دوست ندارن!!!!}
نقل قول  
ft0parham
Member
نقل قول:
آیا زن فرصت و اجازه نوشتن به کسی می دهد ؟ ؟ ؟

سیاوش جان من با اجازت جواب بدم!
حرفت عجیب یاده مینیمال خودم انداخت!
نقل قول  
neb70
Member
شرایط انیشتین برای زندگی مشترک:
1- اگر قرار است زندگی کنیم تو باید اتاق مرا تمیز کنی و سه وعده غذا برایم آماده کنی تا در اتاقم بخورم.
2- لباسهای مرا شسته و اتو بکشی و اتاق خواب مرا مرتب کنی به وسایلم سامان بدهی اما حق دست زدن به میز تحریرم را نداری.
3- حق حرف زدن با مرا نداری و هرزمان بخواهم بدون هیچ واکنشی باید اتاقم را ترک کنی.
4- حق درخواست چیزی از من نداری و در مسافرت ها و بیرون از منزل نباید همراه من باشی.
نتیجه اینکه: نویسنده شدن که سهل است هر یک از ما می توانیم انیشتین شویم اگـــر «زنــــها» بگذارند!
نقل قول  
نقل قول از siawash110:
پیشنهاد دوم :

یک ویلا در شمال بدهید نفر اول تا کتابهایش را به همراه لپ تاب و آی پد و . . . بردارد و برود در آن سکوت زیبای نمناک و هی فکر کند و هی احساس کند و هی بنویسد . . . .

( البته اگر بتواند دست همسرش ( جایزه اول ! ) را بگیرد و برود شمال که خوب نور علی نور است !

ولی یک سئوال : آیا زن فرصت و اجازه نوشتن به کسی می دهد ؟ ؟ ؟ ( لطفا خانم ها پاسخ دهند ! )


من بودم همچین اجازه ای رو میدادم چون خودمم مینویسم......... ولی هنوز واسه ازدواج خیلی بچه ام
نقل قول  
siawash110
Member
پیشنهاد دوم :

یک ویلا در شمال بدهید نفر اول تا کتابهایش را به همراه لپ تاب و آی پد و . . . بردارد و برود در آن سکوت زیبای نمناک و هی فکر کند و هی احساس کند و هی بنویسد . . . .

( البته اگر بتواند دست همسرش ( جایزه اول ! ) را بگیرد و برود شمال که خوب نور علی نور است !

ولی یک سئوال : آیا زن فرصت و اجازه نوشتن به کسی می دهد ؟ ؟ ؟ ( لطفا خانم ها پاسخ دهند ! )
نقل قول  
HeadBook
Publisher
اسممان جمع بود ولی در عمل کسرمان می کردند
نقل قول  
Blindfold
Member
نقل قول از HeadBook:
نشد شرکت کنم اما خیلی مشتاقم که بخونم


حیف خورد ب امتحانات ..
نقل قول  
HeadBook
Publisher
نشد شرکت کنم اما خیلی مشتاقم که بخونم کار بر و بچه هارو... چند وقته نشده درست حسابی حسودی کنم، کلی حسودی جمع شده!
نقل قول  
alizanjanii
Member
نقل قول از siawash110:


.

پیشنهاد برای تشویق نفر اول :

برای او یک همسر مناسب پیدا کنید

البته ببخشید برای تلطیف فضا خواستم کمی شوخی کرده باشم . . . ولی انگار شوخی شوخی بد پیشنهادی هم نیست

من با دو تا بچه جایزه تونو میخوام چیکار؟نفر اولی و جایزش مفت چنگ مجردا.کاش جایزه شو از اول میگفتید
نقل قول  
ft0parham
Member
حقیر هم مراتب موافقت خود را با تشویق از هرنوع و هرگونه ای از همسریابی تا فراهمسر یابی اعلام میدارم!
نقل قول  
red flower
Pro Member
دوستان من دو سه روزه داغدارم هاردم آسیب دیده احتمال ۵۰% وجود داره اطلاعاتم پریده باشه از مهم ترین اطلاعاتم میتونم به فایل مدرک جرم علیه دانشگاه و عکس ها و تعدادی کتاب نفیس و صدها فایل ارزنده دیگر اشاره کنم.
کلا برای برندگان این مجموعه آرزوی موفقیت دارم!
نقل قول  
لردلاس
Member
زن :اگر ازت جدا شم چی میشه؟
مرد :دیوونه میشم
زن :نمی ری زن بگیری؟
مرد:راستشو بخوای به دیوونه اعتباری نیست
نقل قول  
sagaro
Publisher
یاد قوطی های پودر رختشویی قدیما افتادم که توش گاهی لیوان و قاشق و چنگال به عنوان جایزه در میومد و به قول یه رفیقی گاهی هم گواهی نامه رانندگی
وکیلم بنده ؟؟!!!!
نقل قول  
sahareft
Member
جناب قهاری بسیار پیشنهاد خوبی دادید
البته پیشنهاد جناب حبیبی هم قابل تقدیره
فقط امیدوارم حق به حقدار برسه
نقل قول  
siawash110
Member
نقل قول از mohsen ghahari:
.

اطلاعیه :
ضمن سپاس از همه دوستانی که آثار مینیمال خود را برای دومین کتاب مشترک نویسندگان کتابناکی ارسال کردند به اطلاع میرساند، با توجه به اینکه برای این مجموعه نظر سنجی خواهیم داشت از همه دوستان تقاضا میشود در صورتیکه موافق تشویق نویسندگان هستند این اطلاعیه را لایک کرده و اگر پیشنهادی برای تشویق نفر اول تا چهارم دارند با ایمیل story1393@live.com تماس حاصل فرمایند.
شاد باشید.

.


پیشنهاد برای تشویق نفر اول :

برای او یک همسر مناسب پیدا کنید

البته ببخشید برای تلطیف فضا خواستم کمی شوخی کرده باشم . . . ولی انگار شوخی شوخی بد پیشنهادی هم نیست
نقل قول  
نقل قول از شیدای صحرا:
نقل قول از mohsen ghahari:.

اطلاعیه :
ضمن سپاس از همه ....
....
ضمن سلام و خسته نباشید حضور شما دوستان گرامی خیلی مشتاقم بدانم نحوه گزینش و انتخاب نفرات اول چگونه است.

توسط همه خوانندگان ودر صفحه اختصاصی نظر سنجی. شرایط و لینک نظر سنجی هفته آینده اعلام خواهد شد.
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
نقل قول از mohsen ghahari:
.

اطلاعیه :
ضمن سپاس از همه دوستانی که آثار مینیمال خود را برای دومین کتاب مشترک نویسندگان کتابناکی ارسال کردند به اطلاع میرساند، با توجه به اینکه برای این مجموعه نظر سنجی خواهیم داشت از همه دوستان تقاضا میشود در صورتیکه موافق تشویق نویسندگان هستند این اطلاعیه را لایک کرده و اگر پیشنهادی برای تشویق نفر اول تا چهارم دارند با ایمیل story1393@live.com تماس حاصل فرمایند.
شاد باشید.

.

ضمن سلام و خسته نباشید حضور شما دوستان گرامی خیلی مشتاقم بدانم نحوه گزینش و انتخاب نفرات اول چگونه است.
نقل قول  
.

اطلاعیه :
ضمن سپاس از همه دوستانی که آثار مینیمال خود را برای دومین کتاب مشترک نویسندگان کتابناکی ارسال کردند به اطلاع میرساند، با توجه به اینکه برای این مجموعه نظر سنجی خواهیم داشت از همه دوستان تقاضا میشود در صورتیکه موافق تشویق نویسندگان هستند این اطلاعیه را لایک کرده و اگر پیشنهادی برای تشویق نفر اول تا چهارم دارند با ایمیل story1393@live.com تماس حاصل فرمایند.
شاد باشید.

.
نقل قول  
siawash110
Member
بگو نگو نمی گویم نگو نفهم می فهمم ( شریعتی )

نقل قول  
alizanjanii
Member
معلم: اکبری! مگه با تو نیستم میگم حرف نزن.من اینجا گلومو پاره میکنم بعد تو اونجا حواس دیگرونو پرت میکنی؟مبصر! اکبری رو ببر دفتر به مدیر بگو تو کلاس یه ریز داره حرف میزنه.
چند دقیقه بعد در کلاس زده میشه. مبصر وارد کلاس میشه و اکبری با دهان چسب زده شده میاد داخل کلاس. چسب 5 سانتی جلوی دهان!.
مبصر: آقا! آقای مدیر میگه حرف زدن اکبری چاره ی دیگه ای نداره!
آن زنگ معلم گلوی خودش رو پاره کرد ولی حواس همه به دهان چسبی اکبری بود.
نقل قول  
alizanjanii
Member
امروز فهمیدم دارم پیر میشم. سوار اتوبوس شده بودم که یه پسر از جاش بلند شد و گفت بفرمایید شما بشینید حاج آقا!
نقل قول  
اشی مشی
Member
نقل قول از neb70:
:
300 تا دوست آنلاین داشت ولی هیچکس در کنارش نیود!

چه تفاهمی... :|
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
امشب یادت به میهمانیم آمد
کادو به دست
جعبه ایی به عمق دوستیمان
گلی سرخی بر آن
و یادداشتی با خط خوشت
که نوشته بودی
یادت همیشه در یادم خواهد ماند.
جوابت را به دلم سپردم و راهی اش کردم
مرحمتی کن
پناهش ده
حوالی چشمانت آرزوست
نقل قول  
exorcism
Member
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا دشوار است....چه زجری میکشد ان کس که انسان است و از احساس سرشار است
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
یک خبر فوری :
دستگیری م.ا.ن اطراف منزل مادر نلسون ماندلا .
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
نه صدایت هست
نه تصویرت
اما خدا را شکر
مهرت هنوز آنتن میدهد .
نقل قول  
siawash110
Member
من رویایی دارم

دوگانگی در فکرها و یگانگی در قلبها

من رویایی دارم

پاک شدن مرزها در بهار مغزها

من رویایی دارم

بیدار شدن ملتم از کابوس هر جهل و خرافه

از خواب آشفته ی گذشته

از توهم پاکی و درستی

من رویایی دارم

تعبیرش فقط تویی . . .
نقل قول  
neb70
Member
چند داستان کوتاه کوتاه دیگر:
آخرین حرفش این بود: «من بی گناهم!»
بو کردن هویج ها، زندگی یک آدم برفی!
گفت: «یافتمش!»...بعد ناپدید شد.
با گریه گفت:«کمک!»...پاسخش سکوت بود و بس.
اسلحه شلیک کرد...من افتادم...تاریکی...
زنده ماندم تا بخورم...زندگی مرا خورد!
یکشنبه شب: موسیقی، غذا، شراب....تنهایی.
خبر فوری: صلح جهانی. انقراض انسانها!
قحطی، جنگ، جشن، عشق ورزی، قحطی....تا ابد ادامه دارد!؟
بعد از بیست سال از کما بیرون آمد...ترکش کرده بود...خودش را کشت.
آخرین فکر یک ماهی: این آخری مگس نبود!
پرده کنار رفت، من خدا را دیدم...
تولد، مرگ، تولد، مرگ،...مرگ:انقراض!
عجب چشمایی، چه لبایی، چه هیکلی......چی تفنگ....
ماشین، در، صندلی، کلید، استارت....بمب!
توی آینه یه روح دیدم، برگشتم...من مردم!
300 تا دوست آنلاین داشت ولی هیچکس در کنارش نیود!
نقل قول  
kami45
Member
افراد موفق مقابل افراد ناموفق:
-موفق ها همیشه جزیی از پاسخ هستند.
-ناموفق ها همیشه جزئی از مشکل هستند.
-افراد موفق همیشه دارای برنامه هستند
-افراد ناموفق همیشه دارای بهانه هستند.
-افراد موفق می گویند اجازه دهید ان را برای شما انجام دهم.
-افراد ناموفق می گویند "آن شغل و کار من نیست".
-افراد موفق برای هر مشکلی پاسخ دارند
-افراد ناموفق یک مشکل و یا مساله برای پاسخ دارند.
-وقتی فرد موفق اشتباه می کند می گوید من اشتباه کردم
-وقتی فرد ناموفق اشتباه می کند می گوید خطای من نبود.
-یک فرد موفق تعهد می دهد
-یک فرد ناموفق وعده می دهد.
-موفق ها طرح هایی دارند*
-ناموفق ها رویاهایی دارند.
-موفق ها عضوی از یک گروه هستند.
-ناموفق ها جدا از گروه هستند
-موفق ها فواید را میبینند.
-ناموفق ها دردها را می بینند
-موفق ها امکانات را میبینند
-ناموفق ها مشکلات را میبینند.
-موفق ها باور دارند که می برند
-ناموفق ها معتقدند اگر آن ها ببرند کس دیگری باید از دست بدهد.
موفق ها چیزهای بالقوه را می بینند
-ناموفق ها گذشته را می بینند
-موفق ها انتخاب می کنند آن چه را که می گویند
-ناموفق ها می گویند آن چه را که انتخاب می کنند
-موفق ها استدلال های محکم، اما کلمات نرمی دارند.
-ناموفق ها استدلال های نرم ، اما کلمات سختی دارند.
نقل قول  
neb70
Member
چند داستان کوتاه کوتاه:
تنها صدا، انعکاس صدایش بود و تنها دوستش سایه اش.
یک گلوله، ده دشمن....خودش را کشت.
تو+من....عجب اشتباه محاسباتی فجیعی!!
نویسنده ستون "آگهی های ترحیم" مرد...هیچ کس نفهمید.
جنگی برای صلح! هیچ کس زنده نماند!
سالها قبل:«فردا برمیگردم».
مزیت آلزایمر: هر روز دوستان جدید پیدا خواهی کرد!
این یکی هم با اینکه قدیمیه می نویسم برای کسانی که نخوندنش:
نمو رو پیدا کن، نمو رو کباب کن، نمو رو بخور! (مربوط به کارتن در جستجوی نمو!)
نقل قول  
وقتی بهش گفتم : چرا همیشه نیمه خالی لیوان رو می بینی؟
فریاد زد و گفت : چرا نمی فهمی ! نیمه پُری وجود نداره! این لیوان لعنتی همش خالیه !
نقل قول  
لردلاس
Member
کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی اواز خواند, ولی کودک نشنید...
کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن
رعد در اسمان پیچید , ولی کودک گوش نداد...
کودک نگاهی به اطرافش کرد وگفت:خدایا پس بگذار ببینمت
ستاره ای درخشید, ولی کودک توجهی نکرد...
کودک فریاد زد خدایااااااااا به من معجزه ای نشان بده
و یک زندگی متولد شد, اما کودک نفهمید...
کودک با ناامیدی گریست و گفت:
خدایا با من در ارتباط باش, بگذار بدانم اینجایی!
خداوند پایین امد و کودک را لمس کرد,
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت...
نقل قول  
sinyasin
Member



نمی‌دانم ماهی چه غذای شوری خورده که آن قدر روی آن آب می‌خورد.


..
نقل قول  
میگفت : در هر صورت همه آدما یک نقطه مشترک دارن !
من هم با طعنه بهش گفتم : مثلا نقطه مشترک من و تو چیه ؟
نیشخندی زد و گفت : جیب من و کله تو ... هر دوشون خالیه !
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
نقل قول از saeidborji:
سلام آدما. من یه درختم. در حال حاضر تنهام و هیچ کسی رو ندارم. کارخانه های تولید کاغذ همه بستگان من رو قطع کردند. نظر اونا این بود که ما خانوادتا استعداد کاغذ شدن بالایی داریم. خواهر ها برادرهام. پدربزرگم رو با اون عظمتش!!! هزاران سار روی شاخه های پدربزرگم لانه داشتند. من میخام زنده بمونم. میخواهم مثل پدربزرگم بزرگ بشم. میخام شاخه های من هم لانه سارها بشود.
میشنوید صدای من رو؟؟؟

ابر این ناله که شنید به حال درخت گریست تا شاید دعایش مستجاب شود .
نقل قول  
sagaro
Publisher
دیشب خواب دیدم که از خانه بیرونم کرده اند
باران می بارید
و هوا تاریک و سرد
صبح با تلنگر رفتگر بیدار شدم
خیس و تنها
قلندر
نقل قول  
نقل قول از siawash110:
......

و من دور شدم و بقیه صحبت او را نشنیدم . . . خدایا یعنی داشت از ازدواج می گفت یا از طلاق ؟ یا از خرید یک جنس مثلا خانه یا خودرو ؟

شخصا امیدوارم اولی باشد . . . هر چند متاسفانه از لحن سخنش پیدا بود که سخن از دومی است . . . .

( این اتفاق تخیل نبود کاملا واقعی بود داغ داغه ! ! ! )


البته سیاوش جان شاید خیر دومی بیشتر از اولی باشه !!!

.....
نقل قول  
saeidborji
Member
سلام آدما. من یه درختم. در حال حاضر تنهام و هیچ کسی رو ندارم. کارخانه های تولید کاغذ همه بستگان من رو قطع کردند. نظر اونا این بود که ما خانوادتا استعداد کاغذ شدن بالایی داریم. خواهر ها برادرهام. پدربزرگم رو با اون عظمتش!!! هزاران سار روی شاخه های پدربزرگم لانه داشتند. من میخام زنده بمونم. میخواهم مثل پدربزرگم بزرگ بشم. میخام شاخه های من هم لانه سارها بشود.
میشنوید صدای من رو؟؟؟
نقل قول  
sagaro
Publisher

چشایی داره پدسّگ !
پر و پاچه رو نیگا !
برو تو گل و گردن

ممل ، یالا تا ،کسی نیومده مالو بندا عقب اتول...

دِ بجنب دیگه ...
.
.
.
.
.
.
بَعَعَع, بَعَع
١١/٨/٩٢ ٢٣:١۷
یک فروند قلندر
نقل قول  
siawash110
Member
یک ساعت قبل داشتم در خیابان توحید اصفهان قدم می زدم . . . از کنار خانمی سانتال مانتال رد شدم . . .داشت با موبایل حرف می زد :

- نگاه کن ، این کار امروز بشه بهتر از فرداست فردا بشه بهتر از پس فرداست . . .

و من دور شدم و بقیه صحبت او را نشنیدم . . . خدایا یعنی داشت از ازدواج می گفت یا از طلاق ؟ یا از خرید یک جنس مثلا خانه یا خودرو ؟

شخصا امیدوارم اولی باشد . . . هر چند متاسفانه از لحن سخنش پیدا بود که سخن از دومی است . . . .

( این اتفاق تخیل نبود کاملا واقعی بود داغ داغه ! ! ! )
نقل قول  
kami45
Member
نقل قول از لردلاس:
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و ....
.

توی کتاب "شما هم می توانید موفق شوید" نوشته ی شیو خیرا ، این داستان ذکر شده و 5 نکته ی اخلاقی هم از اون نتیجه گیری شده که به نظرم جالب و مفید هستن:
1-وقتی نگرش ما درست است ما همه در می یابیم که روی لایه های الماس قدم میزنیم. فرصت ها همیشه زیر پای ما هستند و نیازی به رفتن به جای دیگر نیست.
2-علف ها یا چمن ها در طرف دیگر سبزتر به نظر می رسند.
3-در حالی که به علف ها یا چمن های آن طرف نگاه می کنیم . کسانی که در طرف دیگر هستند آن ها به چمن های ما نگاه می کنند .آن ها خوشحال می شوند که جایشان را با ما عوض کنند.
4-وقتی افراد نمی دانند که فرصت ها را چطور تشخیص دهند ، هنگامی که فرصت ها درِ خانه ی آن ها را می زنند از سروصدا شکایت می کنند.
5-همان فرصت هرگز دوباره در نخواهد زد . فرصت های بعد ممکن است بهتر یا بدتر باشند
نقل قول  
لردلاس
Member
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت...
به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !
نقل قول  
لردلاس
Member
شاگرد و استاد یک روز صبح، در میان مزرعه ای در حال قدم زدن بودند که شاگرد خواهان رژیم غذایی مناسب برای تطهیر جسم و روحش شد. هر چقدر که استاد بیشتر اصرار میکرد که تمام غذاها مقدس هستند شاگرد حرف استاد را نمیپذیرفت و درخواستش را تکرار میکرد و میگفت:
استاد یقینا باید غذایی وجود داشته باشد که ما را به خدا نزدیکتر کند.

استاد که از اصرار های بی منطق شاگردش خسته شده بود سری تکان داد و گفت : بسیار خب حالا که اصرار داری ، برو و ان قارچ ها را بخور تا درخواستت انجام شود!
شاگرد با خوشحالی به سوی قارچ ها رفت و با این یقین که این قارچها پالایش دقیقی برای روح من به همراه خواهد داشت دست دراز کرد تا انها را بچیند که ناگهان با وحشت فریاد زد اما استاد این قارچ ها که سمی هستند ؟ اگر من اینها را بخورم زود میمیرم .
استاد شانه بالا انداخت و گفت : من به غیر از این غذا هیچ راه دیگری برای نزدیک شدن تو به خدا از راه غذا سراغ ندارم !!
نقل قول  
sinyasin
Member


- در جهان مدرن ، پسی میسم ِ آمیخته به انتلکتوالیسم ِ رادیکال گونه باعث شده که عقل بشر در راستای آنارشیسمِ پراگماتیستی با جوهره ای از الیگارشی درونی گام بردارد. ما باید ......

- داری ، یه صد هزار تومان به من بدی ؟؟؟؟؟ زود بهت میدم . به خدا گیرم ...
نقل قول  
kami45
Member
دوست من


اگه یه روز چشاتو باز کردی و خودت رو وسط یه کوره دیدی ،


نترس و سعی کن پخته بیرون بیای ، وگرنه سوختن رو همه بلدن ...
نقل قول  
پسر :عشقم کجایی
دختر :سرما خوردم. خونه ام اصلا حالم خوب نیست تو کجایی؟
پسر :من تو پارکم پشت سرتم. از اونی که بغلش کردی فاصله بگیر اون سرما نخوره !!


نویسنده: ناشناس
نقل قول  
alizanjanii
Member
پدر: پسر خر نشو. آخه تو چیت به این دختره میخوره؟ مگه ازدواج الکیه؟ زمانه عوض شده، تو که باید بهتر بفهمی......
پسر بعد از دو ساعت نصیحت پدر: پدر جان الان که دارم نگاه میکنم میبینم حق کاملا با شماست. داشتم اشتباه خیلی بزرگی میکردم. دیگه اسمشم نمیارم. ببخشید.
....فردا:
پسر: پدر!امروز رفتم با اجازت دختره رو عقد کردم!
نقل قول  
alizanjanii
Member
پسر کوچولو دست تو دست باباش تو خیابون شلوغ شهر،آروم راه میرفت.از تماشای اون همه فروشگاه و مغازه های جور و واجور و ماشینای تو خیابون، حسابی کیف میکرد. عموها و خاله ها از کنارش رد میشدن؛تا حالا اون همه عمو و خاله یه جا ندیده بود.
تو ازدحام جمعیت یه دفعه دستش از دست باباش جدا شد.سرسشو چرخوند و به اطراف نگاه کرد،خودشو تنها دید. از دیدن اون همه فروشگاه و مغازه های جور و واجور و ماشینای تو خیابون حسابی وحشت کرد.تا حالا این همه غریبه که داشتن از کنارش رد میشدن رو یه جا ندیده بود. نزدیک بود بغضش بترکه که دستی اومد و دستشو گرفت. سرشو بالا گرفت، باباش بود. آخ خی!
پسر کوچولو محکم دست باباشو چسبید.
نقل قول  
felora ahmadi
Member
دلتنگ بچه هایش بود،از اینکه سال به سال به او سر نمی زدند ناراحت بود.تنها مونسش صغری خانم مستاجر طبقه بالایشان بود که پیرزن را دلداری میداد:‏(غصه نخور حاج خانم . . . بچه هات گرفتارند وگرنه خیلی دوستت دارند . . .‏)‏ اما دلش به حال پیرزن صاحبخانه می سوخت و می خواست کاری برای او بکند.
یک روز همین طور که داشت مجله را ورق میزد،به قسمت آن هایی که مردن و زنده شدن رسید.فکری به خاطرش رسید و با پیرزن مشورت کرد و . . .
یک ساعت از مردن پیرزن گذشته بود و بچه هایش داخل خانه شیون می کردند که ناگهان یک نفر فریاد زد:‏(مامان زنده شد . . .‏)‏
بعد از مردن و زنده شدن پیرزن،بچه ها هفته ای یک بار به مادرشان سر می زدند.
نقل قول  
با درود
.... امروز آخرین مهلت ارسال داستانهای مینیمال شماست. منتظر آثار خوبتان هستیم.

story1393@live.com

یادآوری
قوانین کتاب مجموعه داستانهای مینیمال نویسنده های کتابناکی :

1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.
2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.
3- موضوع داستان آزاد میباشد.
4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال دو اثر میباشد.
5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.
6- طراحی جلد مجموعه نیز به صورت رقابتی است و طراحان میتوانند در این کتاب مشارکت داشته باشند.
7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..خواهشمند است داستانها یا طرح جلد خود را به آدرس ای میل :story1393@live.com ارسال فرمایید.

سپاس
نقل قول  
kami45
Member
دختر با گریه میگه: ببین من واقعا هاشقت هستم ، همه زندگیم تو هستی اون وقت تو حتی .......
پسر : تو رو خدا گریه نکن تو بگو چیکار کنم تو رو خدا گریه نکن....
.
.
.
دختر پس از قطع کردن تلفن با خنده رو به دوستاش میگه: خوب خرش کردما جونش واسم در میره هههههه
نقل قول  
selenaGomez
Member
پیرمرد و پیرزنی کور در یک روستای دور افتاده زندگی میکردند و فقیر بودن!درخانه کره درست میکردند و به بقالی محل میفروختن و به جایش مواد غذایی لازم را تهیه میکردن تا بلاخره یک روز بقال تصمیم گرفت تا کره هارا وزن کند و به طور عجیبی دید کره ها 900 گرم است درحالی که اون تمامی کره ها را یک کیلو گرمی خریداری کرده بود صبح آن روز وقتی پیرمرد به بقالی آمد بقال گفت من دیگر از تو کره نمیخرم تو پول یک کیلو کره از من میگرفتی ولی 900 گرم تحویلم میدادی؟!
مرد بغض کرد و گفت من و همسرم که سواد نداریم یک بار از شما یک کیلو شکر خریدیم و از روی آن این کره هارا وزن میکردیم!
.
.
.
.
نتیجه این که ما توی دنیا بازتاب همه اعمالمونو میبینیم!
نقل قول  
ft0parham
Member
نمیدونم هنوز وقت هست یا نه اما ترک عادت موجب مرض است
چند دقیقه ای بیشتر نیست که مینیمالم را فرستادم کاش وقت اضافه باشد!
نقل قول  
thesaurus
Member
لطفا خر نشوید


افسارتان را ندهید به دست کسی!

به دلتان هم ندهید!

به هیچ کس ندهید . . .!

افسارتان را ببندید به درخت!

و همان جاعلف بخورید!


علف خوردن شرف دارد به سواری دادن!
نقل قول  
donya joon
Member

نقل قول:
ترمی چقدر می ریزی!؟
1700000!!


خیلی ستمه ها! هم پول بدی هم درس بخونی!!

این طوری بهتره:

_ترمی چه قدر می گیری؟!
_1700000...
_همین؟! حیف جوونیت نیست؟!...

نقل قول  
tankamanee
Member
1الو
الو
سلام چطوری ؟
خوبم مرسی ، چه عجب یادی از ما کردی!؟
هیچ گفتم یه زمان دوست دخترت بودم یادی ازت بکنم!

2سلام عمو.
سلام عمو جان.
عمو این کیک چنده!؟
500تومن.
عمو من 400تومن دارم!.

****
3دانشجویی ؟
بله.
کجا!؟
آزاد.
ترمی چقدر می ریزی!؟
1700000!!
آآآآآآآآآآآ ..یا ابالفضل!...

این دومی بدجور تاثیر گذا
گزینه اول را هم خودم مشاهده گرش بودم توی دانشگاهمون!
هر سه حاصل تجربه واقعیاتی هست که نوشتم و در اطراف ما وجود دارد، البته یه جورایی میشه گفت که همه این مینیمالهای که دوستان نوشتن بر اساس واقعیتهای که در گوش و کنار جامعه ما اتفاق میافتد و خیلی راحت گاهی اوقات از کنارشون میگذریم ...
نقل قول  
.
.

- به اندازه تمام موهای سرم به زندگی علاقه دارم
بعد دستی به سرش کشید.آخرین تار مویش در دستش ماند و سعی کرد برای آخرین جلسه شیمی درمانی خودش را آماده کند.


م. قهاری

.
نقل قول  
sinyasin
Member
دختر : تو حتی منو نمیشناسی .

پسر : باقی زندگیمو صرف شناختن تو میکنم .

...


(ماهی بزرگ 2003. تیم برتون )
نقل قول  
alizanjanii
Member
به مناسبت شرایط جدید کتابناک:
مدیر سایت کتابناک: "با درود به کاربران محترم کتابناک! چنانکه حتما مطلع شده اید، بخاطر تشدید فشارهای برخی ناشران، تعداد کتابهایی که میتواند مورد دانلود قرار گیرد به کمتر از ده درصد گذشته رسیده است برای حل این مشکل، از کاربران گرامی خواهشمندیم دیدگاههای پیشنهادی خود را در این صفحه بنویسند تا با عقل جمعی چاره جویی شود"
اعضا شروع به پیشنهاد میکنند......
xxx مینویسد: " به نظر من شرایط پیش آمده غیر قابل تحمل است، یک ساعت طول میکشد تا یک کتاب برای دانلود پیدا کنیم، وقتمان داره به هدر میره، به نظر من مسئولان سایت باید تمام لینکها را باز کنند اگرچه سایت فیلتر شود"
این دیدگاه بیش از همه لایک میخورد و مدیر سایت نیز بدان گردن مینهد.
..........دو ماه بعد
پس از بازگشایی لینک کتابها،سایت فیلتر میشود و مدیر سایت کتابناک دستگیر و روانه زندان شده و پس از دو ماه با هزار دنگ و فنگ و تلاش وکلا، کامپیوتری متصل به اینترنت در سلول در اختیارش میگذارند و او ابتدا با فیلتر شکن وارد کتابناک میشود و اولین کامنتش را بعد دو ماه میگذارد.
مدیر سایت کتابناک: "با درود به کاربران محترم،چنانکه حتما مطلع شده اید،بخاطر تشدید فیلترینگ و به تبع آن کم شدن شدید سرعت،تعداد مراجعه کنندگان کتابناک به کمتر از ده درصد گذشته رسیده است، برای حل این مشکل، از کاربران گرامی خواهشمندیم دیدگاههای پیشنهادی خود را در این صفحه بنویسند تا با عقل جمعی چاره جویی شود"
چند تن از اعضا پیشنهاد میدهند.....
xxx مینویسد: " به نظر من شرایط پیش آمده غیر قابل تحمل است، یک ساعت طول میکشد تا یک کتاب را دانلود کنیم ، وقتمان داره به هدر میره، به نظر من مسئولان سایت باید سایت را تعطیل کنند و به فکر سایتی جدید بدون فیلتر باشند.راستی آقای مدیر نگفتید چند سال برایتان بریدند؟"
این دیدگاه بیش از همه لایک میخورد.....
نقل قول  
لردلاس
Member
دخترک متوجه چند تار موی سفید در موهای مادرش شد .از او پرسید :مامان چرا موهات سفید شده ؟مادرش گفت :هر وقت تو یه کار بد میکنی یکی از مو های من سفید میشه .دخترک گفت :حالا فهمیدم چرا موهای مادر بزرگ همش سفیده
(حواستون باشه به بچه ها چی میگید )
نقل قول  
alizanjanii
Member
poorfar تو چت روم خطاب بهHeadBook وkhar tu khar : جناب کبیر اندر کبیر و کله کتابی عزیز! یه خبر خوب دارم یه خبر بد.
khar tu khar: خبر بد چیه؟
- فقط میتونیم کتابای قبل از 59 رو آپ کنیم تو سایت.
HeadBook: و خبر خوب؟
- هنوز میتونیم کتابای قبل از 59 رو آپ کنیم تو سایت.
....... البته قسمتی از دیالوگ یکی از داستانهای تن تن بود که به مناسبت اتفاقات جدید سایت عوضش کردم.
نقل قول  
doll
Member
دختر: خوابی؟؟؟
پسر: آره بیدار شدم زنگ میزنم بهت.
دختر: من دوس پسر قبلیم این موقع روز خواب نبود.
پسر: چ ربطی داره؟
دختر: من واسش مهم بودم.
پسر: خب بیا من بیدار شدم...خوب شد؟
دختر: دوس پسر قبلیم اصلن نمیگفت من بیدار شدم بیا.
پسر: اون ی آدم دیگه بود من ی آدم دیگه.
دختر: من ک همون آدمم.
پسر: من قانع شدم از این ب بعد هر روز 6 صب بیدارم.
دختر: من 6 خوابم.
پسر: دوس دختر قبلیم 6 بیدار بود.
دختر: برو با همون ( گوشی را قطع میکند)
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
روزگار حوصله اش سر رفته بود . با خود گفت :
چه کنم ؟ چاره کنم . یه چیزی بدید پاره کنم .
و بی درنگ ما را در اختیارش گذاشتند .
-----
برداشتی از شهر قصه بیژن مفید
نقل قول  
alizanjanii
Member
زن به شوهر:"علی! چرا درباره پدر خدابیامرزت کمتر حرف میزنی؟"
شوهر:"چی شده به پدرم علاقمند شدی؟"
زن:" هیچی! امروز پنج شنبه است. میخوای بریم سر خاکش؟خیلی دلم گرفته."
شوهر:" آخه امروز حوصله شو ندارم، کار هم دارم"
...نیم ساعت بعد
زن:" علی! بابات به خوابت نمیاد اصلا؟بیچاره مرده ها دلشون به یه پنج شنبه خوشه"
شوهر: " راست میگی همین چند روز پیش گفتم بهت اومده بود خوابم. پا شو بریم سرخاک"
.....یک ساعت بعد ورودی بهشت زهرا:
زن: " علی! میشه از همین ورودی بهشت زهرا یه فاتحه بفرستیم.فاتحه از اینجا هم میرسه دیگه "
شوهر :" تا اینجا اومدیم برگردیم؟"
زن: " ببین رو به رو نمایشگاه لباس زدن بریم اونجا"
شوهر : " بریم چیکار کنیم؟ من پول همراهم نیستا!"
زن: " اتفاقا کارتهای بانکی تو آوردم، زود باش اکرم خانم میگفت امروز آخرین روز نمایشگاهه! "
نقل قول  
alizanjanii
Member
در مجمع عمومی کارتونها، چوبین حرفی زد که همهمه مجلس خوابید:" من شما انسانها و سیاره اتان را درک نمیکنم،از قیافه تان عجیبتر،زندگیتان است.آخر این چه نوع زندگی است که دارید؟ چیزهایی میخورید و می آشامید عجیب و غریب.به چیزهایی می خندید که گریه آور است و به چیزهایی میگریید که خنده دار است.من یقین دارم که اگر به ستاره درخشان بیایید،خواهید فهمید چقدر عادات مسخره ای دارید"
سندباد از گوشه ای بلند شد و با عصبانیت گفت:"آقایان و خانمها،همه میدانید من هفت دریا و خشکی را گشته ام. به جزایر دورافتاده قدم گذاشته ام،حیوانات عجیب و غریب دیده ام.بر پشت سیمرغها پرواز کرده ام،غولها و اجنه و ارواح را دیده ام همراه خلیفه در بغداد انواع غذاهایی خورده ام که چوبین در ستاره درخشانش مانند آن را نخورده است. میدانم آنچه چوبین میگوید بخاطر آن است که او از لذت انسان بودن محروم است نمیتواند بفهمد این امور انسانی چه اهمیتی دارند"
اعضای مجمع عمومی که اکثرا از انسانها بودند،سندباد را بخاطر این دفاع جانانه اش تشویق کردند و دوباره هیاهو بر پا شد.
پینوکیو در گوشه ای نشسته بود.حوصله حرف زدن نداشت.با خودش گفت"آیا این همه چیزی است که سندباد از انسانیت میداند؟برای انسان شدن باید دست از شرارت برداشت،به مدرسه رفت و حرف پدر ژپتو را گوش داد. باید مراقب گربه نره و روباه مکار بود که همه جا او را تعقیب میکنند،اگر مراقب نباشد،بدل به خری میشود و او را برای سرگرمی دیگران به سیرک میبرند. نباید ژینا را که از زیر کلاه ما را تذکر میدهد،بیرون بیندازیم و او را شوت کنیم.مبادا دروغ بگوییم که دماغمان بزرگ میشود. تازه بعد از این همه، اگر لطف فرشته مهربون نباشد،نمیتوان انسان شد"

نقل قول  
با درود
.... فقط 2 روز به آخرین مهلت ارسال داستانهای مینیمال مانده. منتظر آثار خوب شما هستیم.

story1393@live.com

یادآوری
قوانین کتاب مجموعه داستانهای مینیمال نویسنده های کتابناکی :

1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.
2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.
3- موضوع داستان آزاد میباشد.
4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال دو اثر میباشد.
5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.
6- طراحی جلد مجموعه نیز به صورت رقابتی است و طراحان میتوانند در این کتاب مشارکت داشته باشند.
7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..خواهشمند است داستانها یا طرح جلد خود را به آدرس ای میل :story1393@live.com ارسال فرمایید.

سپاس
نقل قول  
alizanjanii
Member
زنبور کوچولو به ملکه: "مادر! دیروز از بابای ملخ کوچولو شنیدم که به ملخ کوچولو میگفت: خدا خیلی بزرگه،اون دست و پاهای خیلی بزرگی داره،شاخکهاشم بزرگن،اندازه هزارتا ملخ میتونه هوا بپره. مامان خدا چه شکلیه؟"
ملکه به بچه زنبور: "فرزندم ملخ اشتباه میکرده،خدا نمی پره، پرواز میکنه. خدا بالهای خیلی بزرگی داره میتونه اندازه هزار زنبور پرواز کنه،نیش خیلی قوی ای هم داره، البته درباره شاخکها حق با ملخه عزیزم."
با الهام از یک حدیث(نقل به مضمون)" هر موجودی تصوری نزدیک به خود از خدا دارد حتی مورچگان، و خدا بالاتر از همه این تصورات و توصیفات است"
نقل قول  
siawash110
Member
قبول دارم ولی چه خوب است پس از اینکه یک ایرانی خوب شدیم به فکر این باشیم که یک شهروند خوب برای تمام جهان باشیم و با همه

انسانها فارغ از دین و مذهب و عرب و عجم و سنی و شیعه و سیاه و سفید و . . . از در دوستی و صلح و برابری و برادری وارد شویم به هر

حال همانقدر که قفس یک روستا می تواند تنگ و تار باشد و محدوده اجتماعی و فرهنگی و . . . یک شهر بزرگتر به همین منوال محدوده ی

یک کشور نیز در برابر تمام دنیا قفسی بیشتر نیست . . . . دوست عزیزم سعی کن از تمامی آهنگها و فیلم ها و فرهنگها و آداب و رسوم و

کتابها و . . . تمام ملت ها لذت ببری . . . .
نقل قول  
درود بر دوست عزیزم سیاوش110

راستش هدف از انتخاب نام پروفایلم(عزیز وطن) تنها این بود که بتونم پیامی کوچک اما قوی به گوش دوستانم برسونم که درواقع کشور ما همواره در طول تاریخ بیش از هر کشوری دیگر بر فرهنگ ناب ایرانیش لطمه خورد و این لطمه صدمات جبران ناپذیری بر قلب تفکر ایرانی و هخامنشی (و تاریخ 2570 ساله ایران) گذاشت و متاسفانه با ورود تعصبات ایدئولوژی در 1400سال اخیر بر فرهنگ ناب ایرانی کشور ما هر روز مورد تزلزل و عقب گرد فرهنگی قرار گرفت و بعد از تضعیف و تسخیر فرهنگ ایرانی به دست اعراب کشورهای هم جوار و بدنبال آن حمله مغولها و بعد از آن توطعه فرهنگی سلسله صفویان(به راه اندازی تعصب تندروی شیعی) و در عصر حاضر هم با حذف نام کوروش از کتاب تاریخ مدارس همگی دست به دست هم داده که وطن عزیز من مظلوم تر از آنچه که دیگر تمدن ها به خود ظلم دیدند باشد. امیدوارم روزی همه ایرانیها بدانند که ایرانی بودن به حرف نیست بلکه به عملکرد است. و این افتخار (ایرانی بودن) فقط مختص کسانیست که ایرانی وار زندگی میکنند نه اینکه فقط شعار ایرانی بودن میدهند...
نقل قول  
siawash110
Member
عزیز وطن عزیزم :

واقعا باعث مباهات و افتخار من است که در ذیل کتاب من چنین افکار متعالی و ناب و چنین دوستان ارزشمندی پیام می نویسند . . .

واقعا و به دور از هر گونه تعارف می گویم اکثر نوشته های دوستان در کامنت های 2 ماه گذشته از کتاب من و از نوشته های من سر بود . . .

راستی یک سئوال : . . . به راستی آیا وطن تو تمام جهان نیست ؟
نقل قول  
شرح نامه ام این بود:
یادت می آید که در کودکی برای اولین بار کجا ملاقاتت کردم؟ آنجا بودی...! اما نمیتوانستم تورا ببینم تو ترس بودی همان ترسی که مرا واداشت که از پایین نظارگر چرخ فلکی باشم که خانواده ام همگی سوارش بودن واز وسعت چشم اندازلذت میبردن و تو لذت را از من گرفتی و جایش به من چه آموختی؟ گفتی چرخ وفلک را بیخیال برو پشتک وارو بزن اینطوری بیشتر به چشم می آیی ومن هنوز هم گرفتارسرگیجه پشتک واروهایی هستم که برای عقب نماندن از دیگران میزنم. یادت می آید که در آن پکنیک خانوادگی همه در دریا به آبتنی مشغول بودن ومن در ساحل ازترس امواج به خود میلرزیدم گفتی که درساحل چاله بکن و در چاله خویش آبتنی کن این کار را کردم و هنوزهم دست از کندن چاله برای خود برنداشتم روحم سرشار ازاین زخمهایست که از افتادن در این چاله ها به یادگار مانده. یادت می آید که هروقت یکی را دوست میداشتم تو مانع از گفتن دوستت دارم میشدی به راستی تو به من چه آموختی؟ ایا جز این بود که هروقت به دیگران محتاج بودم از این جمله استفاده کنم؟ جایش تخم کینه حسرت وحسادت را تا میتوانستی در دلم کاشتی من هنوز هم از گفتن دوستت دارم در هراسم چون هروقت به اراده تو به کسی گفتم دوستت دارم ازم دوری کرد میدانی چرا؟ چون دروغ میگفتم. معنایش این بود که دوستم داشته باش. تو میخواهی که من همان دردی را بکشم که خود سالهاست میکشی تو خود را نزد خدا پست کرده ای و به من خاکی هم حسودی میکنی میدانی چرا؟ چون من زود به آخر خط و ناتوانی میرسم و سریعا خدا را میطلبم اما تو بخاطر قدرتی که خداوند نثارت کرده به همان اندازه تا به زانو در امدن و عجز کامل درد خواهی کشید تو میخواهی که در این درد با توسهیم باشم فراموش کرده ای که من جز خدا به هیچ نیرویی نمیتوانم تکیه کنم و هرروز به این باور نزدیکتر میشوم که چرا خداوند جسم من را تا به این حد ضعیف آفرید او هدف داشت و هدفش درد کشیدنم نبود بلکه درد نکشیدنم بود او میخواست که سرسپردگی را بمن بیاموزد و تو این راز را میدانستی وبه خلقت من کینه ورزیدی گفتی که من از آب متعفن و از خاک لجن آفریده شدم حسادت میکنی نه به جانم که از خاک است بلکه به روحم که از خداست خدایی که انقدر مرا دوست داشت که قطعه ای از خود را به تن عریان و ضعیفم هدیه کرد تا به من و توبفهماند که در لجنزار هم میشود جستجویش کرد غافل از ذاتم شدی که هیچوقت نتوانسته بی خدا زندگی کند خدایی که بواسطه ضعف جسمانیم مرا در آغوش روح خود گرفته و هر لحظه به من این نوید را میدهد: فرزندم صبر کن یه روزی تورا از این قفس تنگ رها میسازم درد را به جان بخر و بدان که روح تو روح من است و این درد را من هم میکشم به همان اندازه که تو حس میکنی تو تنها نیستی روح من است که در جسمت زندانیست وهر آهی که از تو می آید دردش رابه خود حس میکنم... (از دل نوشته های خودم)
نقل قول  
متن کامل نامه ای به شیطان
پسرک خسته و تنها رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا پس آن خوشبختی که می گفتی چه شد؟ چرا انسانهای صادق همیشه تنها می مانند. چرا زیباترینها همیشه در بند زشترینها ها گرفتارند؟ تو که گفتی راز خوشبختی و سعادت را باید در صداقت جست پس چرا هرچقدر که صادق تر میشوم بیشتر تنها میمانم و بیشتر رنج میکشم؟ وعده دادی که بهشت برای انسانهای خوب است پس چرا خوبترین ها را در جهنمی میبینم که به دست بدترین های تو بنا شده است؟ براستی جریان حوریان بهشتی چیست؟ چرا مارا به آنچه که نمی بینیم دلخوش کرده ای آنوقت در عطش آن چه که میبینیم در یآس خانمان سوز حسرت به دل رها کرده ای؟ چرا دل مهربانان همیشه به دست نامهربانان رنجانده میشود بی انکه تو حتی لحظه ای به داد دل آنان رسی؟ پیشتر در انزوای خلوت خویش درد میکشیدم که ناگهان شیطان را لحظه ای بر بالین خود دیدم او تنها کسی بود که تمامیه درد دلهایم را بی درنگ تایید می کرد. گفت که برای برترین بودن باید دل نامردمان را نیز بدست آوری اینک باید بدانی که در ذات انسان نمی گنجد که خوب رویان را رها کرده و به زشتیها روی آورد از این رو بسیارند از شما که از طمع خوب رویان در دام زشترین های من گرفتار می شوند. زمانی که بر سر انسان با خداوند به قمار نشسته بودم او میدانست که بازنده من واو نخواهیم بود بله بازنده انسان بود تو در روز ازل باختی و من هم به بازنده سجده نکردم و اکنون هم کسی در این دنیا نیست که بر بازنده سجده کند...
شیطان این را گفت و رفت. من ماندم و دوراهی و سرابی بی پایان از عشق و نفرت. دیگر نمیدانستم به چه عشق بورزم و گیج و گنگ در اوج تنهایی... اینک در قلب من نه خدایی وجود داشت و نه شیطانی خودم بودم و افکار تنهایم که ناگاه زمزمه ای از آسمان شنیدم که میگفت هرچه زودتر قلمی بیاب و نامه ای به شیطان بنویس او جوابت را میخواهد اگر جوابش را ندهی هرگز از دام یاس او بیرون نخواهی امد سراسیمه دنبال قلم و کاغذ رفتم و شروع به نوشتن کردم. اینک نه برای خداوند بلکه نامه ای به شیطان نوشتم.


نقل قول  
این روزها برای تنها ماندن کافیست که فقط صادق باشی...
نقل قول  
دلهای پاک خطا نمی کنند
سادگی میکنند....
و امروز سادگی
پاکترین خطای دنیاست .
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member

پرسید :چقدر برایت بریدند؟
کورش گفت:آنقدری که فکر میکردند می توانند مرا برده خود کنند.
پرسید:و چقدر طول میکشد؟
کورش گفت:هیچ،قبلا تمامم را به آزاده گی سپرده ام.چیزی برای بردگی ندارم.
.
.
.
شیدای صحرا
نقل قول  
killer137212
Member
نقل قول:
به خودم گفتم:
مهتاب !دیدی اون لحظاتی که فکر میکردی زندگی چقدر بی ارزشه و بودنت مثل نفس کشیدن یه تیکه سنگ روی یه تپه اس که نه به درد کسی میخوره و نه حتی به درد خودش؛داشتی توی زندگی کسی خاطره ای میشدی؟هرلحظه که فکر میکردی مهم نیست لبخندی به لب داشته باشی یا نه،مهم نیست جواب سلام کسی رو به گرمی بدی و به کسی بگی عزیزم یا نه،هر لحظه که فکر میکردی میتونی تو عالم خودت باشی و از کنار هر دردمندی بگذری؛یا وقتایی که پر از درد بودی و احساس میکردی جایی تو این دنیا نداری؛توی تمام اون لحظات داشتی نقش خودت رو توی دنیا ایفا میکردی....میتونستی خوب باشی و باعث آرامش کسی،یا یه آدم بی تفاوت مثل اون تکه سنگ...میتونستی بدتر از همۀ اینها،کسی باشه که به دیگران درد رو هدیه میده....نه !هیچ لحظه ای از زندگی نمیگذره مگر اینکه اثر خودش رو به جا بذاره، روی قلب تو یا یه نفر دیگه...

سلام مهتاب امیدوارم خوب باشى،کامنتت رو خوندم و خیلى لذت بردم،چون از دلت گفته بودى گفتم یه چند خطى برات بنویسم،البته همش عقاید خودمه و شایدم درست نباشه
خیالات و اوهام باید غیر واقعى باشن،چرا که تو لحظه و ثانیه اى،زمانى که اون چیزى رو که میخواى به دست اوردى دیگه بیشتر از اون نمیتونى بخواى ،براى این که به زندگى ادامه بدیم امیال باید خواهان اهدافى باشن که همواره وجود ندارن
،در اصل ما خود اون چیزو نمیخوایم،تصورش رو میخوایم،زمانى ما حقیقتا خوشحالیم که در مورد خوشبختى خیال بافى میکنیم،نفس غذا خوردن شیرین تر از سیر شدنه،و باید مواظب باشیم چه ارزویى میکنیم،چون شاید یه روز به دستش بیاریم،پس زندگى با خواسته هات تو رو خوشحال نمیکنه،انسان کامل انسانیه که در تلاش با تفکرات و ایده ال هاش زندگى کنه و این که زندگیت رو با موفقیت هاى به دست اوردت ارزیابى نکن،بلکه لحظات کوتاهى از راستى و مهربانى و قربانى کردن هاى فردیت ارزیابى کن، چرا که در اخر تنها راهى که میتونیم با اون زندگیمونو ارزیابى کنیم ارزش گذاشتن به زندگى دیگران و حس خوبیه که بهشون دادیم،هر چند کوتاه
نقل قول  
درود

.... فقط 3 روز به آخرین مهلت ارسال داستانهای مینیمال ( با همان قوانین ذکر شده ) مانده. منتظر آثار خوب شما هستیم.

story1393@live.com
نقل قول  
sinyasin
Member
عادل مشرقـــــــی !

تو دیگه اون گنده لاتی که لاتای تهران ازش حساب میبردن و جولوش دولا راس میشدن نیستی !

تو دیگه کارت تمومه !!!

مالیـــدی .

دیگه دوره دوره ی تو نیــــست .

دورَت تمومه .

میفهمی دورَت تمومه !!

دیگه هیشکی تو رو با این سیبیل نمی خواد . عــــــربده هم بکشی نمیخواد .

ضامن دارم برای نمیخواد .

غزلم بخونه نمیخواد . دیگه هیشکی تو رو نمیخواد .!!!

گنده لاته مُرده .



سالاد فصل . مونولوگ خسرو خان .


.
نقل قول  
لردلاس
Member
مردی کت و شلواری با کراواتی زیبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت .
دوستش علت رو جویا شد و مرد پاسخ داد: این زن از روز اول همیشه می خواست من رو عوض کنه.منو وادار کرد سیگار و مشروب رو ترک کنم ... طرز پوشیدن لباسم رو عوض کرد ، و کاری کرد تا دیگه قماربازی نکنم، و همچنین در سهام سرمایه گذاری کنم و حتی منو عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم و الان هر هفته جمعه ها هم با دوستانم که همه آدمهای سرشناسی هستند میرم بازی گلف !
دوستش با تعجب گفت: ولی اینایی که میگی چیز بدی نیستند !!!!
مرد گفت: خب این رو می دونم ولی حالا حس میکنم که دیگه این زن در شان من نیست!
نقل قول  
لردلاس
Member
دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،
اونوقت دلش میشکنه
نقل قول  
sinyasin
Member
خوب خودتان را جمع میبندید ها . ایول به این روحیه ی جمع پذری شما خانم شانل .
بنده نیز وقت ناراحت شدنم خیلی وقت است تمام شده . نباید به خودم فشار بیاورم که یمهو باطری لامصب میپرد .

من پیرمرد هم نمیدانستم . یک سوال کردم .


فکر کردم شاید شهر مرند باشد یا شهر ممسنی . حال که این تفکر از کجا زاییده شده خدا داند و بس .

نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم
مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگی
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
نویسنده:ناشناس

نقل قول  
siawash110
Member
نقل قول از mohsen ghahari:
درود..... فقط 4 روز به آخرین مهلت ارسال داستانهای مینیمال ( با همان قوانین ذکر شده ) مانده. منتظر آثار خوب شما هستیم.story1393@live.com.


دوستان اطلاع رسانی به دوستان فراموش نشود . . . خدا را چه دیدید شاید هم چاپ شدها . . . نگویید نگفتی . . . گفتم یا نگفتم ؟
نقل قول  
نقل قول از sinyasin:


این سوال من هم عجب سوالی بود . چقدر هم جواب داشت و چقدر هم کنجکاوو ؟؟؟!!!!!!!

درست مثل وقتی ست که در جمع سوالی بکنی و هیچ کس جوابت را ندهد

و آدم با دهان باز و چشمانی خشک شده به حاشیه ی فرش خیره شود .

خوب ما وقتی ازمون سوال میپرسن و جوابشو نمیدونیم ، به جای اینکه الکی یه چی بپرونیم خاموش میمونیم.....
نباید ناراحت میشدین......
به هرحال ببخشید....
نقل قول  
siawash110
Member
نقل قول از sinyasin:
آیا میدانید شهر نوح نبی در ایران به کدام شهر اطلاق میشود ؟ .


به تهران ؟
نقل قول  
sinyasin
Member


این سوال من هم عجب سوالی بود . چقدر هم جواب داشت و چقدر هم کنجکاوو ؟؟؟!!!!!!!

درست مثل وقتی ست که در جمع سوالی بکنی و هیچ کس جوابت را ندهد

و آدم با دهان باز و چشمانی خشک شده به حاشیه ی فرش خیره شود .
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
ﯾﮑﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﮔﻔﺖ : ﻋﻠﯽﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ !...............
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﮕﻮ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ! . .

ﻋﻠﯽﺍﮔﻪ ﺍﯾﻦ کامنت ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﻪ .. ﻧﮕﺮﺍﻧﺘﻦ
نقل قول  
siawash110
Member
نقل قول از اشی مشی:
نقل قول از sahareft:سوسک بهانه بود.
دلش بغل می خواست.


سرما هم!
اما در عوض ؛ کتِ سنگینِ مردانه با جببهای پر از فندک و کلیدو ...نصیبمان میشود! !...


پول بهانه بود !
دلش می خواست سوهان روح شوهرش شود !
نقل قول  
درود
.
.... فقط 4 روز به آخرین مهلت ارسال داستانهای مینیمال ( با همان قوانین ذکر شده ) مانده. منتظر آثار خوب شما هستیم.

story1393@live.com


.
نقل قول  
sinyasin
Member



آیا میدانید شهر نوح نبی در ایران به کدام شهر اطلاق میشود ؟


.
نقل قول  
dark_shadow
Member
داستان soheil و k2k عالی بود!
فقط در ادامه ی داستان K2K یک قسمت اضافه میکنم:
من و صدها نفر از اقصی نقاط دنیا بعد از شنیدن این خبر که "همه ی ایرانیان از روی عقل تصمیم گرفته اند" در حالی که اشک شوق در چشمانمان حلقه زده، در حال انجام مراسم هاراگیری هستیم!
(هاراگیری نوعی خودکشی است که توسط سامورائی های ژاپنی انجام میشد.)
نقل قول  
siawash110
Member
این دوست عزیزمان سهیل شخصیت خیلی جالب و شوخ و عمیقی دارد واقعا مشتاق شدم شما را از نزدیک ببینم
نقل قول  
soheil100
Member
نقل قول از khar tu khar:
یک داستان خیالی

ملت ایران با تمام تکنولوژی موجود به زمان نوح پرتاب میشود .
کسی فریاد میکشد :
......
سوال : براستی پس از اتمام ساخت کشتی چند ایرانی سوار کشتی خواهد شد ؟ پاسخ با شماست
پاسخ من : هیچ ایرانی سوار نخواهد شد زیرا ایرانیان همه عاقلند و از روی عقل تصمیم میگیرند .

خر تو خر گرامی ، جواب شما به نظرم اینه:
تا مدتی هیشکی طرف کشتی نمیره.بعدش کم کم بازاریا دورش جمع می شند.بعد از چندین جلسه به نتیجه می رسند سوارش نشندو اصلا محل سگ به کشتی نذارند..اما فردا خروس خون همه صف کشیدند تا برن سوارش شند.چون جا کم میاد ، شروع می کنند به آشنایی چیزی پیدا کردن و رشوه دادن به سام (پسر نوح)تا جا گیر بیارند.بعد یه عده وقتی جاهاشون مشخص شد میان بیرون تا جاشونا به بقیه بفروشند.تقریبا هشتاد درصد کسایی که جا خریدند می رند تو کشتی میبینند سر کار بودند و جایی واسشون در نظر گرفته نشده.شرکتهایی تشکیل میشه واسه پیش فروش جا تو کشتی.بانک ها شروع می کنند واسه خرید جا در کشتی که حالا خدا تومن شده وام با بهره سی درصد می دن.در ضمن قیمت چوب هم کرور درصد اضافه میشه به دلیل اینکه قیمت جهانی چوب و تقاضا در بازار سهام واسه اون رفته بالا.
خود حضر ت نوح که میاد سوار بشه میبینه یه بازر سیاه راه افتاده دارند توش لوازم یدکی لنج می فروشند.کاشف به عمل میاد هر کی از کشتی اومده بیرون واسه دست به آب ،یه تکه از کشتی را هم کش رفته.در همین هیر و بیر ، عزیزانی که واسه بازرسی اومدن ، ملتفت میشند علائمی فراماسونری رو بدنه کشتی حک شده.همه را به زور بیرون میریزند .روز بعدش مردم ملتفت میشند خودعزیزان سوار کشتی شدند و درش را هم قفل زدند.
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
یک داستان خیالی

ملت ایران با تمام تکنولوژی موجود به زمان نوح پرتاب میشود .
کسی فریاد میکشد :
- آی مَردُممممم . نوح پیامبر دیوانه شده است . تصمیم دارد در اصفهان ( آنروزها اصفهان هم بوده . آخر قدمت ایران به طول تاریخ است ) کشتی بسازد .
خبر به سرعت نور میان 70 ملیون ایرانی پخش میشود . همه میخندند . شبکه های خبری تیتر اول خود را ساختن کشتی در اصفهان میگذارند و مسخره میکنند . جمعه بازار چندین برنامه در این رابطه میسازد وهزاران جوک از طریق اس ام اس میان مردم رد و بدل میشود .
سوال : براستی پس از اتمام ساخت کشتی چند ایرانی سوار کشتی خواهد شد ؟ پاسخ با شماست
پاسخ من : هیچ ایرانی سوار نخواهد شد زیرا ایرانیان همه عاقلند و از روی عقل تصمیم میگیرند .
نقل قول  
لردلاس
Member
دختر:راستی آقا افسره,سیم های خاردار چرا هستند؟چرا ساخته شدند؟
افسر:برای اینکه کسی از کشور خارج نشود.کسی فرار نکند
دختر:مین ها چی؟مین ها چرا ساخته شدند؟
افسر:برای اینکه کسی وارد کشور نشود
دختر:اما پرنده ها همه روزه از کشورخارج میشوند.همه روزه از بالای مین ها
از بالای سیم ها میگذرند.من همیشه پروازشان را نگاه میکنم
افسر:آخه اون ها مرزی را نمیشناسند.اون ها میتوانند از روی سیم ها و مین ها
گذر کنند
دختر:یعنی اون ها از آدم ها خوبترند؟یعنی اون ها بیشتر میفهمند؟
افسر:نه,اون ها نمیفهمند که باید کشوری را حفظ کنند.نمیفهمند که باید مکان مشخصی داشته باشند
دختر:اما.اما اون ها بهترند
اون ها آزاد هستند.من نمیدونم, آدم ها مرزها را برای چی ساختند؟
چرا مرزی ساخته شد؟
افسر:برای حفظ هم نوعی خود.برای حفظ منافع کشور
دختر:خوب پرنده ها که همشون یک رنگ نیستن .همشون کوچک نیستند
همشون بزرگ نیستند.رنگارنگ هستند.سیاه هستند.سفید هستند.زرد.قرمز.آبی هستند.بازهم مرزی برای خود نساختند.بازهم آزادانه پرواز میکنند
افسر:آخه پرنده ها کشوری ندارند.نمیدونن منافع کشور چیستدختر:
یعنی منافع کشور.سیم های خارداریست
که گونه هایم را پاره کردن؟یعنی منافع کشور
مین هایست
که دختر همسایه را تکه تکه کردن؟
پاهای داداشم را قطع کردند
منافع کشوریعنی مرگ من و کودکان؟یعنی دوری از کودکت؟
دختر:اما آقا افسره
من و همه ی کودکان میخواهیم.پرنده باشیم پرواز کنیم.تا میتوانیم بدویم .هیاهو کنیم
بدون اینکه به مین ها و سیم ها بخوریم.بدون اینکه سیمی یا مینی باشد
بیا آقا افسره .بیا تو هم پرنده شو.تو هم آرزوی کودکانه شو
من میخوام پرنده باشم من میخوام پرواز کنم .تا دور دورا.تو چی؟توچی آقا افسره؟.تو نمیخوای؟.آقا افسره؟آقا افسره؟
افسر بغض کرده بود
دختر و افسر مرزی
نقل قول  
sinyasin
Member


هجای ناقص.

ما چه چوپون با حالی داریم . عجب صدایی . اصلا وقتی میخونه این علفا بیشتر بهت میچسبه . کاش فلوتم بزنه . خیلی خوش میگذره . دیدی بعضی وقتا با ما درد دل میکنه . کاش من میتونستم با زبان (بعان ) بهش حالی کنم که ما دوسش داریم . آره . خیلی خوب میشد . ولی حیف که اون آدمه . آدما به گوسفندا میگن زبون نفهم . اما دیدی ما به اونا بگیم زبون نفهم . نــــــــع !!!
- ولی آخه دیوونه ما چه طور با این زبونمون که فقط یک کلمه داره و چند تا هجا ی ناقص میتونیم با هاش حرف بزنیم .
- راست میگی .
- پس چرا ما خودمون میفهمیم داریم چی میگیم .
- بی عقل چون ما گوسفنیدم !!!!!!!!!!!! قصه ی چوپون گله ی ده پایینی رو شنیدی .
-چی شده مگه نکنه همه ی گوسفنداشو یه روزه خورده ...
- نه بابا میگن چوپونشون زده بود به کلش ، هی میگفت : آی مردم بیاین گوسفندامو گرگ برد . ولی اصلا گرگی نبود . حالا انقدر حرف بزن که که چوپون ما هم به فکر تفریحات کاذب برسه . علفتو بخور . دهنت رو هم ببند . داریم به صداش گوش میدیم . .وگرنه باید روزی سه چاهار بار گرگه الکی بیاد و بره ها .


.
نقل قول  
اشی مشی
Member
نقل قول از sahareft:
سوسک بهانه بود.
دلش بغل می خواست.


سرما هم!
اما در عوض ؛ کتِ سنگینِ مردانه با جببهای پر از فندک و کلیدو ...نصیبمان میشود! !...
نقل قول  
soheil100
Member
نقل قول از siawash110:
.......

( البته با کمال تاسف من همسری ندارم که بچه اش باشد ! ! ! اینها فقط تخیلات بود . . . )

شاید یکی از نوشته های سیاوش در چند سال آینده:
کاملا آزادم...هر برنامه ایی دوست دارم می تونم واسه خودم بریزم....شاید همین فردا با مشت بکوبم تو صورت رییسم و برم مسافرت دور دنیا....شایدم بخوام از صبح تا شب بشینم داستانم را بنویسم...اصلا مجبور نیستم توضیح بدم چرا از ماشین با رنگ قرمز ماتیکی بدم میاد.......هیچکس نمی تونه منو مجبور به کاری کنه که دوست ندارم....
(البته با کمال تاسف من همسر دارم و ازاد نیستم!!!اینها فقط تخیلات بود....)
نقل قول  
اشی مشی
Member
نقل قول از siawash110:

( البته با کمال تاسف من همسری ندارم که بچه اش باشد ! ! ! اینها فقط تخیلات بود . . . )

سیاوش جان ! دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!
انشاالله شما هم یک روز پدر می شین ...
نقل قول  
siawash110
Member
دخترکم گفت : خدا را بکش !

گفتم : نمی شود ! . . . با چشمان معصومش اصرار کرد و من برایش یک پرنده یک کوه یک حورشید و یک تکه ابر کشیدم . . .

نگاهش شگفت زده شد گفتم کمتر هم می شود و آنگاه در میان صفحه برایش یک دایره با چهار دست و پا کشیدم . . .

نگاهش گیج شد با خنده او را در آغوش گرفتم و بوسیدم . . . او هم خندید و مرا بوسید . . . گفتم : عزیزم فکر کنم خدا همین بوس تو بود . . .

می خواهی آنرا بکشیم ؟

( البته با کمال تاسف من همسری ندارم که بچه اش باشد ! ! ! اینها فقط تخیلات بود . . . )
نقل قول  
مری بلا
Member
منم یهویی دلم خواست اومدمممممممممممممممممممممممم
امروز دوباره دیدمش...ایستاده بود کنار همان مغازه ی همیشگی.داشت فریاد میزد :"آدامس...آدامس دارم"مرا ک دید لبخند زد.منتظر بود مثل همیشه از جیبم پول درآورم و آدامس بخرم.اما اینبار هیچ پولی نداشتم.هنوز یک دانه جوراب هم نفروخته بودم.
مری
نقل قول  
sinyasin
Member
پیرزن : چرا به دندونات زل زدی ، صبحونت رو بخور مــــــرد .

پیرمرد : دیشب یادم رفت بندازمشون توی آب . خشک خشکن .

مگه میشه با این دندونای خشک دیگه چیزی خورد ؟

پیر زن : چرا میشه ! پاشو برو بیرون هوا بخور .

پیرمرد : مگه اون بیرون هوا هم هست .من که جز دود چیز دیگه ای نمیبینم .

پیرزن : انقدر غر نزن به جونم . تو چشــــــات کدر میبینه .

عصر آن روز پیرمرد در اتاقش بی هوا دراز کشیده بود اما چشمانش باز بود .


.
نقل قول  
sagaro
Publisher
ماشین را پارک کرد و به داخل مجتمع رفت .
چند دقیقه بعد از پنجره دفترش دو مرد را دید که با ماشینش می روند
به سرعت پله ها را طی کرد و به خیابان آمد.
سر چهار راه آهن پاره ای زیر چرخ های کامیون بال بال می زد
بعدن مامور آتش نشانی گفت:
شلنگ روغن ترمز پوسیده بوده آقا!
١١/٨/٩٢ ٢٣:٤٨

قلندر
نقل قول  
sagaro
Publisher
مرد،دیروز کرایه تاکسی را که حساب کرد زن آنطرف خیابان کنار ویترین طلافروشی بود. آنچه را آن روز به روی خودش نیاورد 17سال بعد فریاد کرد در شیشه پنجره و بعد هم دردادگاه.
مرد ،امروز بازو دربازوی زنی دیگر ونگاه خیال زن اما به مرد دیگری.
به خانه که رفت مست کرد ،تگری زد و بغض آینه را شکست اما این بارنه با دستش.
(شکستن آینه را از فیلم شبح اپرا وام گرفتم )
9/8/92 22:12

قلندر
نقل قول  
soheil100
Member
نقل قول از mohsen ghahari:
....
هم کتابناکیهای عزیز
به آگاهیتان میرسانم ،فقط نه روز به ارسال آثار مینیمال باقی مانده.
و یادآوری میکنم هر شخص دو اثر میتواند ارسال کند.بقیه قوانین نیز هنوز پابرجاست.
منتظر آثارتان هستیم.
story1393@live.com



محسن جان ممنون و البته اینکه دو تا داستان میشه فرستاد هم خوبه.اما ای کاش از اول همین عدددو اعلام می شد.البته از قدیم گفته اند ماهی را نه روز مانده تا پایان هم بگیری بازم تازست.موفق باشی.
نقل قول  
sahareft
Member
سوسک بهانه بود.
دلش بغل می خواست.

(نویسنده ناشناس)
نقل قول  
....
هم کتابناکیهای عزیز
به آگاهیتان میرسانم ،فقط نه روز به ارسال آثار مینیمال باقی مانده.
و یادآوری میکنم هر شخص دو اثر میتواند ارسال کند.بقیه قوانین نیز هنوز پابرجاست.
منتظر آثارتان هستیم.
story1393@live.com


.



نقل قول  
اشی مشی
Member
یه چیزی می خواستم برات بگم ؛ ولی یادم رفت!!...
وای چــــی بــــود. . . اه یادم نمی یاد!!
فکر می کنم تازگی آلزایمر گرفتم!
- نه دیوونه تو هنوز خیلی جوونی! آلزایمر بیماریه پیراس!
جوونا آلزایمر نمیگیرن؟!
- نه!
مطمئنی؟
- شک نکن!
به چی؟!
- دیوونه شدی؟!
آخ خوب شد گفتی "دیوونه" ؛
راستی بهت گفتم که تازگی ها دارم آلزایمر میگیرم؟!...

"سپیده"
نقل قول  
sinyasin
Member
وقتی بچه بودم .

با پسرکانی تخص دعوایم میشد .

مردی بود اسمش مش رسول بود .

مینشست سر کوچه با دمپایی هایش ور میرفت . حوصله نداشت که دیگر آفتاب را بشمارد .

او که میدید دعوا شده میامد و من را جدا میکرد و تنم را میتکاند .

وقتی مُرد ، کتک های بدی خوردم .



این متن ریز را در کامنت کتاب دیگری گذاشته بودم ( البته با تغییر ) . مصلحت را بدین گونه یافتم که اینجا هم به فیض حضور برسانم . اگر نگاهتان به تکرار آلوده شد عذر بدهید بر بنده .
نقل قول  
judass
Member
دفتر مدرسه
ناظم- پسرم ببین این لباس اندازت هست.
پسر بچه -ممنون آقا,مادرمون یه لباس بافته برام ,هنوز تموم نشده !

ناظم ساکت و لباس به دست
پسر بچه با یه کاپشن دخترونه سر به زیر .
نقل قول  
red flower
Pro Member
از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟
نگاهم کرد و گفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد:به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنم.

بهش گفتم :نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی،میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی،درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اونوقت من به تو پنجاه دلارمیدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه جدید خرج کنن.

مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ت تا این کارها روانجام بدن و همون پول روبه خودشون بدی؟

با لبخند بهش نگاهی کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!

نویسنده: ناشناس
نقل قول  
اشی مشی
Member
- دلم میخواد یه تفنگ بخرم و برم تو خیابون ؛ به همه شلیک کنم!!

+ چرا؟!!!!

- تا بالاخره یکی هم بیادُ به من شلیک کنه و از پا دَر آم!

+خوب چرا خودت این کارو نمیکنی؟؟!!!

- همیشه از خودکشی کردن بدم میومده!...


"سپیده"
نقل قول  
siawash110
Member
به مناسبت امضا توافق نامه . . . شعری از خودم :

آنگونه فتحنا که مبین است به صلح

مانند حدیبیه : قرین است به صلح

جنگ است اصول مکتب هر کافر

اما همه ی نگاه دین است به صلح
نقل قول  
sinyasin
Member
_روز اول اینجوری نبودی ها !!!!

_دیگه اینه . میخوای بخوا میخوای نخوا ...

باشه !!!
چرا ناراحت میشی .!!!

مسنجر همین بود ؟


نخواستیم والا .
من با خودم حرف بزنم راحترم .
بگذار بگویند یارو دیوانه است .
نقل قول  
sagaro
Publisher
_ مواظب باش، جلوت چاهه!
_ موااااااااااااااظب......م.......
نقل قول  
sinyasin
Member
تو سیگار می کشی؟

_ فقط وقتایی که زندگی خیلی بهم فشار میاره و کلافه و بی قرار می شم!...

کِی این حس ها رو داری؟

_ همیشه!..



تو چی سیگار میکشی ؟

_ آره منم میکشم . فقط وقت هایی که درد ندارم .حالم خوبه و میخوام کیف دنیا را بکنم . .

کی ، این وقت ها به سراغت میاد ؟

هیچ وقت...!

_







نقل قول  
با درود
نظر به اینکه آثار رسیده از دوستان بسیار زیبا و قابل تامل بوده و همچنین درخواستهایی برای اراءه تعداد داستانهایی بیشتر از هر نویسنده بدستمان رسیده، بنابراین به اطلاع میرساند هر نویسنده میتواند دو اثر ا راءه کند
امید است حاصل این تلاش کتابی ارزنده و آموزشی از داستانهای مینیمال نویسندگان کتابتاکی گردد.


یادآوری
قوانین کتاب مجموعه داستانهای مینیمال نویسنده های کتابناکی :
1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.
2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.
3- موضوع داستان آزاد میباشد
4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال دو اثر میباشد.
5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.
6- طراحی جلد مجموعه نیز به صورت رقابتی است و طراحان میتوانند در این کتاب مشارکت داشته باشند.
7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..خواهشمند است داستانها یا طرح جلد خود را به آدرس ای میل :story1393@live.comارسال فرمایید.
سپاس

نقل قول  
killer137212
Member
این قرار بود داستان کوتاه بشه ولى وقتى تموم شد دیدم خیلى بلنده و به درد کتاب نمیخوره برا همین اینجا مینویسمش
"فصل اول"
در وسط زمستون
همونجا که یاد میگیرى
غم چه معنایى داره
مردی عجله کنان با زنش از خانه بیرون رفتن،به سمت جنوب،میرن پیش پسرشون که حالا ده ساله هست و در بیمارستانى در حال مداواى مهره هاى کمرشه
زن از فقر مریض بود و نمی‌ تونست خودش را سرپا نگه‌ داره ،مرد زن را بلند کرد و رو پشتش نشوند و ماه رو دنبال کرد،صبح هردوتاشون رو مرده پیدا کردن،مرگشون بر اثر سرما بود و گرسنگى ولى اونا خدا رو مقصر مى دونستن
پاهای زن دور دنده‌ های مرد حلقه شده‌ بودن
اخرین گرمای جسم مرد،اخرین هدیه‌اش به زن بود....
(بگو هیچ شعر عاشقانه‌ای به این قسمت وارد نشه!
این‌ جا، جا برای بی‌ دقتیه ستایش ها و حساسیت‌ های تن وجود ندارده!
مرگشان فقط تفهیم انگاره ى عشق بود
اون چه براى اون رنج بردند، این‌که چگونه زندگى کردن و اینکه ایمان در برابر سرما کمکى نمیکند و اونچه هست میون مردی و زنی،
و این‌ که در کدام تاریکى ها کدامشان بهترین اثباتشان را میتوانند ارائه کنند)
"فصل دوم"
یه آقایی یه دفتر رو باز میکنه
یه شماره‌ می‌گیره.
صداى لرزان زنى بهش میگه:
سلام،من مال توئم عزیزم
زن میدونه اون کیه
چون، جمعه شب اخر هر ماه اون مرده بهش زنگ میزنه
اخر شبه
زنه،پشت خط ناله می‌ کنه
سیم تلفنو تا هال می‌کشونه
یه نیگا به دخترش می‌ کنه.
یه پاشو به تخت می‌‌گیره
تلفنو هل می‌ده
ملافه‌ رو جم می‌ کنه تو مشتش و با صداى لرزون می‌ گه
اره، هر کارى میخواى بکن باهام
مییره تو اشپزخونه
یه قوطی پپسی رژیمی‌ بر میداره، اصلا نمی‌ دونه اون یه قوطی رژیمیه،اصلا براش مهم نیست چى میخوره
نمیدونه تا چند وقت می‌تونه مرده رو خمار خودش کنه
ولى همش تو فکر اینه که
کجا می‌شه یه کت ارزون زمستونی دست و پا کرد
شکل و مبلغ قبضا تو کله اش دارن دور می زنن
برق رو خاموش می‌ کنه
مرده هنوز داره می‌ گه ،اه زودتر
ویلچرشو، چپ و راست می‌‌ کنه
داره بدنش میلرزه،دهنش خشک شده
یه صدایى میاد
زنه می‌گه:
هنو پشت خطی؟
مرده از هیجان زیاد از رو ویلچر پایین افتاده
دیگه خوشحال نیست،داره فکر میکنه که چقدر بدبخته
حتى سعى نمیکنه بلند بشه
دختره داره از پشت تلفن اندوه مرد رو بو میکشه...
مرده به یاد مامانش میوفته که از سرما مرد،یاد پدرش،و دیگه نمیدونه میتونه این وضعو تحمل کنه یانه
فردا به زنه زنگ میزنن بهش میگن اون اقاهه دیشب خودکشى کرده و تنها شماره اى که ازش پیدا کردیم شماره ى شما بوده...
نقل قول  
اشی مشی
Member
تو سیگار می کشی؟

_ فقط وقتایی که زندگی خیلی بهم فشار میاره و کلافه و بی قرار می شم!...

کِی این حس ها رو داری؟

_ همیشه!..

"سپیده"
نقل قول  
siawash110
Member
کلید تمام مشکلات ما در همین تک بیت حافظ نهفته است :

خلوت دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته در آید
نقل قول  
tankamanee
Member
****
سلام عمو.
سلام عمو جان.
عمو این کیک چنده!؟
500تومن.
عمو من 400تومن دارم!.

****
افسوس ......
نقل قول  
i_love_god
Member
کلامی نو، سطر و صفحه ای دیگر ، کتابی تازه گشوده می شود. تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست.

تا او را در سرنوشت خویش سهیم کند. در روزگار شادی و اندوه، در کامیابی و رویش، در شکوه و شگفتی، در تلخکامی و غم.

هستی آهنگهای بسیار دارد ، پرده های بی شمار، آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت ، باید به ضرب آهنگ آن پی برد و به رمز های جاودانه اش دل سپرد.

نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود، تا به دور دست نظر دوزد،و خود را آماده کند، با تمام وجود،

مهیا و مجهز،برای رفتن، برای گام نهادن در راه و بیراه.

برای گریختن از بیم ها، دلشوره ها و ترس ها ، تردیدها.


برای فرورفتن و فرارفتن،عبور از مرزها و گذر از بینهایت به اقلیم پررنگ رویا. به سرزمین مکاشفات ،به دیار دریافتها،به سوی فهمی عمیق تر،و هدایت جهان به سوی هر آنچه می خواهی.

کوشش بسیار برای دانستن یک راز ،کلیدی برای دستیابی به همه چیز.

هر کس مرکز جهان خویشتن است. نقطه توأمان آغازها و پایان ها. او ارزش های خود را بنا می نهدو هویت خویش را شکل می دهد.

آیا ما پدیدآورندگان شرایطیم یا خود پدیده ای برآمده از آن؟ مرزهای اختیار ما کجاست؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری می شود؟
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member

از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند .
خانمی گوشی را برداشت.
مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست وچندسال انتظار ، پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.
برخلاف تمام موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد.
گذشت .
روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست.
در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.
همه رفتند.
گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد.
گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد.
استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است. نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش . ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.
.
.
نویسنده :ناشناس
نقل قول  
sinyasin
Member
مسجدها پر شدند .

مدرسه ها کمرنگ .

مُهر ها نمره دار شد .

دیکته عالی و خوب و ضغیف گرفت .

دیگر حتی نمیتوان درد را هجی کرد .


نقل قول  
اشی مشی
Member
دوستم دیروز مُرد !.. از او برای فرزندانش خانه ها و زمین های زیبایی به یادگار ماند!
من هم سخت بییمارم ... ارثیه برای فرزندم "دیابت" خواهم گذاشت....

"سپیده"
نقل قول  
نقل قول از venteda:
ممولا کامنت نمی ذارم.فقط می خواستم بگم یکی از دلایل اصلی حضور من در کتابناک هم خواندن کامنت های زیبای بچه هاست.از جمله جان لاک گرامی که کامنت هاش همیشه برای من لذت بخشه.در ضمن ممنون میشم بگید نویسنده خورشید زیر تیغ کیه.


دوست کامنت نگذار ما !
البته ممنون از شما که به ما یاد آوری کردید آنچه که خودمان میدانستیم که سهیل شانه ساز عزیز یا همان جان لاک متاهل - دُر و از بهترین نویسندگان کتابناکیست. و من معتقدم " خورشید زیر تیغ " شعر است و نه یک مینیمال . و این موضوع به هیچ عنوان از توانایی نویسنده عزیزش نمیکاهد که بیش از اینها بر ارزش کاری ایشان می افزاید.
خوب! میشود از بقیه پرسید....


" خورشید زیر تیغ "

به سال صفر در سیاره ایی دور دست،
لُرد بزرگ دستور ساده ایی داد:
(آن نور بی حیاست.
خاموشش کنید.)
بعد از یک روز،شوالیه بارگاه سیاه نعره می زد:
(سربازان خبر های بدی آورده اند.
خورشید را با سلاحی به شدت هولناک،
نابود کرده ایم.
و حالا آسمان پر از ستاره شده.)
نقل قول  
venteda
Member
ممولا کامنت نمی ذارم.فقط می خواستم بگم یکی از دلایل اصلی حضور من در کتابناک هم خواندن کامنت های زیبای بچه هاست.از جمله جان لاک گرامی که کامنت هاش همیشه برای من لذت بخشه.در ضمن ممنون میشم بگید نویسنده خورشید زیر تیغ کیه.
نقل قول  
soheil100
Member
در این دوره و زمونه که حتی در اوج بیکاری هم وقت کم میاری ، همت عزیزان در تهیه این مجموعه مینیمال قابل ستایشه و جبرانش جز این نیست که دوستان بعد از انتشار مجموعه به خوبی به بحث و انتقادش بپردازند .البته منظورم بحث در مورد چگونگی ادا و لفظ افعال و اسامی به زبانی بیگانه نیست و نقد داستان هستش.
اما کتابناک واسه من بیشتر از یه سایته.زمانی به این نتیجه رسیدم که جوانان ما حتی در محیط دانشگاهی ، به شدت تک بعدی شده و دگم در کتب درسی و معادلاتش حل شده اند.اما جایی مثل کتابناک یه من ثابت کرد اینگونه نیستش.امیدوارم مشکل مربوطه (که مثل راز برمودا هنوز مکشوف نیست)سریع تر حل بشه و از دوستان عزیزم تقاضا دارم در این مدت کوتاه و تا حل مشکل ،فعال تر شرکت کنند که به قول نیچه (هر چیزی که مار ا نکشد قوی ترمان می کند)(راستش فکر کنم نیچه گفته...اونم نگفته هر کی گفته دمش گرم)
نقل قول  
siawash110
Member
نقل قول از جناب محسن قهاری :
قوانین کتاب مجموعه داستانهای مینیمال نویسنده های کتابناکی :
1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.3- موضوع داستان آزاد میباشد4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال یک اثر میباشد.5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.6- طراحی جلد مجموعه نیز به صورت رقابتی است و طراحان میتوانند در این کتاب مشارکت داشته باشند.-7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..
خواهشمند است داستانها یا طرح جلد خود را به آدرس ای میل :
story1393@live.com
ارسال فرمایید.
سپاس.
نقل قول  
اشی مشی
Member
ممنون جناب قهاری عزیز از توضیحات کاملتون
نقل قول  
ویژگیهای" داستان های مینی مالیستی"

.....«داستانهای مینی مالیستی»نوع خاصی از داستان کوتاه هستند
که دارای هفت ویژگی مشترک می باشند که در زیر آمده است:


1-حجم داستان کوتاه(در حد یک پاراگراف؛کمی بیشتر یا کمتر)
2-دارای طرحی ساده و بدون پیچیدگی می باشد.
3- اجزاءپنجگانه(گفتگو؛توصیف؛روایت؛تلخیص؛ل حظه پردازی)داستان در حداقل ممکن است.
4-از سه عنصر(گفتگو؛تلخیص؛روایت)بیشتر استفاده می کنند.
5-زمان ومکان در داستان مینی مالیستی زیاد تغییر نمی کند و تک صحنه ای هستند.زیرادر این داستانها زمان و مکان اهمیت ندارد بلکه یک موضوع کلی با محوریت انسان مطرح می شود.
6-اندیشه وپیام خاصی ندارد و اگر هم داشته باشد بسیار مستتر است؛هدف یک داستان مینی مالیستی حس برانگیزی است و هیچ اندیشه روشنی ارایه نمی دهد.
7-برای روایت داستان از زمان حال استفاده می شود.


از مجموعه ی"نگرشی بر داستان های مینی مالیستی" فرید امین الاسلام

نقل قول  
siawash110
Member
قطعه ای می نیمال از استاد شریعتی :

حسین به آزادی جان داد و به خیلی ها : نان
نقل قول  
simin
Publisher
نقل قول از red flower:
نقل قول از گیلدخت:نقل قول از red flower:
آآآآآآآآآآآ ..یا ابالفضل!...
غلط نحوی نوشت: "یا ابالفضل" اشتباه است، زیرا در اینجا منادای مفرد واقع شده و مبنی بر ضم است.پس یا ابوالفضل صحیح است!




( أب ) از اسماء خمسه است و، اگر با اسم یا ضمیر بیاید اعراب آن به حرف است نه به حرکت ( اعراب فرعی )و اگر بعد از حرف ندا واقع شود ، منادی مضاف و منصوب می باشد ، اسماء خمسه در حالت نصبی با الف می آیند و منادای علم مفرد نامیده نمی شوند بلکه حکم مضاف و منصوب را دارند لذا عبارت ( یا ابا الفضل ) درست می باشد و اگر بدون حرف ندا ( یا ) در عبارت بیاید حکم علم مفرد مبنی بر ضم محلا منصوب را دارد و به صورت ( أبو ) می آید . در نتیجه ( یا أبا الفضل ) درست است .

سیمین جان؟؟!
آهان بله حواسم به اسماء خمسه نبود
*در اینجا جا دارد شهادت آن حضرت را تسلیت عرض کنم.



red flower عزیز ، نکته ای برای یادآوری خودم بود که جسارتا بیان کردم و از این که طرح مسئله از طرف تو ، عزیز دوست موجب زینت صفحه به نام و یاد آقا ابوالفضل عباس ( ع ) در شبی شد که شب اوست ، بسیار سپاسگزارم.




نقل قول  
red flower
Pro Member
نقل قول از گیلدخت:
نقل قول از red flower:
آآآآآآآآآآآ ..یا ابالفضل!...
غلط نحوی نوشت: "یا ابالفضل" اشتباه است، زیرا در اینجا منادای مفرد واقع شده و مبنی بر ضم است.پس یا ابوالفضل صحیح است!




( أب ) از اسماء خمسه است و، اگر با اسم یا ضمیر بیاید اعراب آن به حرف است نه به حرکت ( اعراب فرعی )و اگر بعد از حرف ندا واقع شود ، منادی مضاف و منصوب می باشد ، اسماء خمسه در حالت نصبی با الف می آیند و منادای علم مفرد نامیده نمی شوند بلکه حکم مضاف و منصوب را دارند لذا عبارت ( یا ابا الفضل ) درست می باشد و اگر بدون حرف ندا ( یا ) در عبارت بیاید حکم علم مفرد مبنی بر ضم محلا منصوب را دارد و به صورت ( أبو ) می آید . در نتیجه ( یا أبا الفضل ) درست است .





سیمین جان؟؟!
آهان بله حواسم به اسماء خمسه نبود

*در اینجا جا دارد شهادت آن حضرت را تسلیت عرض کنم.
نقل قول  
simin
Publisher
نقل قول از red flower:

آآآآآآآآآآآ ..یا ابالفضل!...
غلط نحوی نوشت: "یا ابالفضل" اشتباه است، زیرا در اینجا منادای مفرد واقع شده و مبنی بر ضم است.پس یا ابوالفضل صحیح است!




( أب ) از اسماء خمسه است
و، اگر با اسم یا ضمیر بیاید اعراب آن به حرف است نه به حرکت ( اعراب فرعی )و اگر بعد از حرف ندا واقع شود ، منادی مضاف و منصوب می باشد ، اسماء خمسه در حالت نصبی با الف می آیند و منادای علم مفرد نامیده نمی شوند بلکه حکم مضاف و منصوب را دارند لذا عبارت ( یا ابا الفضل ) درست می باشد و اگر بدون حرف ندا ( یا ) در عبارت بیاید حکم علم مفرد مبنی بر ضم محلا منصوب را دارد و به صورت ( أبو ) می آید . در نتیجه ( یا أبا الفضل ) درست است .



نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
لطفا به گیرنده های خودتون دست نزنید.فکر کنم من اشتباه کردم.
لینک دانلود رو اینجا تو این صفحه دیدم .فکر کردم همه کتاب ها از حصر در اومدند.حیفففففففففف
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
به به چه تصویری امشب دیدم.از ته قلبم خوشحالم که دوباره چشمم به جمال لینک دانلود افتاد.شکر خدا که مشکل انگار حل شده.
صمیمانه به مدیران سایت خسته نباشید میگم.امیدوارم همانطور که امشب خوشحالمون کردند،همیشه دلشون شاد و زندگیشون رنگ غم به خود نبینه.
سپاس فراوان.
نقل قول  
red flower
Pro Member
نقل قول از tankamanee:
دانشجویی ؟
بله.
کجا!؟
آزاد.
ترمی چقدر می ریزی!؟
1700000!!
آآآآآآآآآآآ ..یا ابالفضل!...


غلط نحوی نوشت: "یا ابالفضل" اشتباه است، زیرا در اینجا منادای مفرد واقع شده و مبنی بر ضم است.پس یا ابوالفضل صحیح است!
......................................................................................................................................................................................✂
تعجب نوشت: $$$ 1700000!!!
نقل قول  
sinyasin
Member
بعضی از مینیمال ها آنقدر مزخرفند که انگار قورباغه ای آنفولانزا گرفته هنگام استفراغ کردن ، آن را با دست چپش نوشته است.

و بعضی هم آنقدر خوب که انگار همان قورباغه هنگام استفراغ کردن ، اینبار با دست راستش نوشته است .


اخلاق پساب مدرنی انسانِ مدرنیزه شده چه ها که نمیکند .
کوتاه کن . کوتاه کن . زندگی را کوتاه کن . داستان را کوتاه کن . هستی را در یک گُله جا بچپان .
اسمش را مینیمال بگذار ولی خُب ؛ حداقل دهن را که پر می کند به درک .

( گور پدر گورکن ها )

mozhekname.mihanblog.com
نقل قول  
tankamanee
Member
درود بر همگی شما عزیزان ..گرچه خودم شرکت نمیکنم ولی برای بهتر شدن کار و پربار بودن کار عزیزان یک پیشنهادی دارم.
همگی میدانیم که عصر عصر تخصص گرایی است و برای رسیدن به اهداف والای علمی و دانش نیاز به افراد متخصص داریم . در جایی دوست بزرگواری سیاوش خان پیشنهادی داده بود برای اینکه جایزه بگذارند و دوستان عزیز دیگر نظرات ارزشمند خود را ارائه دادن . به نظر بنده برای یک رقابت سالم و دوستانه دو فرد متخصص در حوزه ادبیات که در سایت داریم با نام کاربری "mohsen21"گرامی و "آتیفردبزرگوار" را به عنوان داور برگزینید که آنها بهترین داستان را بعد از انتشار کتاب توسط نشر الکترونیک کتابناک انتخاب بکنند. البته برای بهبود این داستانها داوران نظرات و اصول و قواعد کامل را پیشنهاد بدهند و طبق آن قواعد همگی عزیزان پیش بروند.
[b]البته این تنها یک پیشنهاد است ولا غیر ...
[/b]
نقل قول  
قوانین کتاب مجموعه داستانهای مینیمال نویسنده های کتابناکی :
1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.3- موضوع داستان آزاد میباشد4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال یک اثر میباشد.5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.6- طراحی جلد مجموعه نیز به صورت رقابتی است و طراحان میتوانند در این کتاب مشارکت داشته باشند.-7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..خواهشمند است داستانها یا طرح جلد خود را به آدرس ای میل :story1393@live.comارسال فرمایید.سپاس.
نقل قول  
tankamanee
Member
دانشجویی ؟
بله.
کجا!؟
آزاد.
ترمی چقدر می ریزی!؟
1700000!!
آآآآآآآآآآآ ..یا ابالفضل!...


نقل قول  
sinyasin
Member
خواب رستم که طولانی شد .

حوصله ی رخش سر رفت .

با سمش روی خاک نوشت :

من رفتم سمنگان دلواپس نباش .

mozhekname.mihanblog.com

.
نقل قول  
mahooooooor
Member
پاهای لرزانم را روی اولین پله گذاشتم ،به پشت سر نگاهی کردم، اشک چشمانم را در حدقه حبس کردم
پله ی دوم و دیدن انسانهایی که منتظر بالا رفتن من برای سقوطی جانانه بودند....
پله ی آخر ،طناب دار و تمام
نقل قول  
soheil100
Member
حقیقتش نمی دونم این داستانک به حساب میادش یا نه اما هر چی هست گمان کنم متناسب با شرایط فعلی کتابناکه و امیدوارم سریع تر مشکل حل بشه.
(خورشید زیر تیغ)
به سال صفر در سیاره ایی دور دست،
لُرد بزرگ دستور ساده ایی داد:
(آن نور بی حیاست.
خاموشش کنید.)
بعد از یک روز،شوالیه بارگاه سیاه نعره می زد:
(سربازان خبر های بدی آورده اند.
خورشید را با سلاحی به شدت هولناک،
نابود کرده ایم.
و حالا
آسمان پر از ستاره شده.)
نقل قول  
soheil100
Member
نقل قول از koohsar62:
چقدر خوبه نویسنده های کتابناکی هستن و مینویسن و با نوشته هاشون آدم رو سر شوق میارن ممنون از همتون شماها یه روح تازه به کتابناک میدید موفق باشین

نقل قول  
....
_ مطمءن باشم خوبی؟
_مطمءن باش چرا که نه. ببین اینم لبخندم
-آخی ! خیالم راحت شد.پس شبت خوش دوست خوبم...
-شب تو هم خوش...
....
مرد لپ تاپش را بست. اشکهایش را پاک کرد و تنها خوابید.


م.قهاری
نقل قول  
siawash110
Member
دوستان عزیز : لطفا به سایر دوستان خودتان برای شرکت در فراخوان اطلاع دهید . . . .
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
چشم هاش بسته بود
مرد به صورتش زل زد و گفت
من هیچ وقت دوستت نداشتم.
و تو همیشه فکر کردی که عاشقت بودم.
چشم های زن تکان نخورد.
آرامش زن،تن مرد را به لرزه انداخت.
مرد:فهمیدی؟
زن ، خواب ابدیش را با هیچ چیز عوض نکرد.
.
.
.
شیدای صحرا
نقل قول  
koohsar62
Pro Member
جلوی همدیگه نشسته بودن
مرد شال رو روی سر زن مرتب کرد بعد با انگشتش شروع کرد به بازی کردن با موهای زن
اونا رو روی صورتش میریخت و بعد با لذت نگاش میکرد
واسه اولین بار بهش گفت این رنگ خیلی بهت میاد .
نقل قول  
koohsar62
Pro Member
چقدر خوبه نویسنده های کتابناکی هستن و مینویسن و با نوشته هاشون آدم رو سر شوق میارن ممنون از همتون شماها یه روح تازه به کتابناک میدید موفق باشین
نقل قول  
sinyasin
Member
پرواز رو به جلو ......

چشم ها مصمم برای عبور ......

بال ها در نهایت باد......

تـــــــــــــــــــــــــــــق........

(برخورد به شیشه ی پنجره )

من نمیخواستم مگس باشم .


mozhekname.mihanblog.com
نقل قول  
red flower
Pro Member
نقل قول:
با درود
ج 1 : با فرمت jpg
ج 2 : هیچ اشکال ندارد. هر شخص حتی میتواند دو طرح جلد بزند.

ارسال آثار مینیمال و طرح جلد تا 15 آذر 92
و با سپاس از همه عزیزانی که تا کنون آثار خود را ارسال کرده اند.


مرسی از پاسختان
نقل قول  
sagaro
Publisher
ارادت دارم سهیل خان
نقل قول  
نقل قول از red flower:
سلام ب همگی دوستان خسته نباشید
2 تا سوال داشتم:
1-این طراحی جلد کتاب باید با چ فرمتی باشه؟؟؟؟
2-اشکال نداره به صورت پیش فرض با عنوان مد نظر خودمون طراحی کنیم؟؟؟


با درود
ج 1 : با فرمت jpg
ج 2 : هیچ اشکال ندارد. هر شخص حتی میتواند دو طرح جلد بزند.

ارسال آثار مینیمال و طرح جلد تا 15 آذر 92
و با سپاس از همه عزیزانی که تا کنون آثار خود را ارسال کرده اند.

.
نقل قول  
soheil100
Member
جناب قلندر این مینیمال خیلی محشر بود.
نقل قول  
sagaro
Publisher
زن گفت :
به اندازه تمام قطرات بارانی که صورتم را می شوید دوستت دارم.
مرد لبخندی زد .
زن چترش را بست و سوار ماشین شد و رفت !
نقل قول  
red flower
Pro Member
سلام ب همگی دوستان خسته نباشید
2 تا سوال داشتم:
1-این طراحی جلد کتاب باید با چ فرمتی باشه؟؟؟؟
2-اشکال نداره به صورت پیش فرض با عنوان مد نظر خودمون طراحی کنیم؟؟؟
نقل قول  
کوتاهترین داستان کودکی هامون :

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.



ارسال داستانهای مینیمال ، فقط تا 15 آذر 1392
.
نقل قول  
sinyasin
Member
همان کت و شلوار روشن راه راه....همان پیراهن سفید...
همان کراوات سورمه ای گلدار ....همان سر نیمه طاس.....
همان سبیل قیطانی.....همان نام خانوادگی....اما مردی که سر سفره ی عقد کنار زن نشسته
مرد درون قاب عکس روی دیوار نیست
نقل قول  
siawash110
Member
نقل قول از جناب محسن قهاری :
قوانین کتاب مجموعه داستانهای مینیمال نویسنده های کتابناکی :
1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.3- موضوع داستان آزاد میباشد4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال یک اثر میباشد.5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.6- طراحی جلد مجموعه نیز به صورت رقابتی است و طراحان میتوانند در این کتاب مشارکت داشته باشند.-7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..
خواهشمند است داستانها یا طرح جلد خود را به آدرس ای میل :
story1393@live.com
ارسال فرمایید.
سپاس.
نقل قول  
mona liza
Member
چشم میگوید:نیست
شعرمیگوید:هست!!
نقل قول  
siawash110
Member
2 داستان مینیمال از خودم

1-
دیشب خواب می دیدم که دارم خوابم را برایت تعریف می کنم . . . ولی تو فقط خندیدی و رفتی . . . بیدار که شدم دیدم داری به چشمانم نگاه می کنی و گریه کنان خوابت را برایم تعریف می کنی ! افسوس . . . می خواستیم به یگانگی برسیم ، نشد . . .

2-
روحش لک زده بود برای شیرینی های روی قبر !
در حالیکه کفنش داشت می پوسید !
ولی دندانهایش قرار بود تا هزار سال دیگر همچنان باقی بماند !‌
نقل قول  
sagaro
Publisher
الان که اکثرن در گیر وسواس انتخاب موضوع و نوع نگارش شدیم و درگیر مینیمال نویسی ، ارزش کتاب سیاوش عزیز بیش از پیش معلوم میشه که با چه دقتی به محیط پیرامونش نکته های مغفول مانده ی زندگی را عیان و بیان کرده .
نقل قول  
sagaro
Publisher

نوبت پسرک شد ، چند تا پسرجان؟ پنج تا معمولی آقا ،برشته باشه لطفن
پسرک دست در جیبش کرد، از سوراخ ته جیبش پوست پایش را حس می کرد.
١١/٨/٩٢ ٢٣:٥٥
یک دانه قلندر تازه کار
نقل قول  
soheil100
Member
-دوستت دارم!
-من هم دوستت....!
-اه ...لعنتی...دوباره جای حساس فیلم برق رفت!.

مینیمال 23ازکتاب گسست-نوشته سیاوش عزیز
نقل قول  
i_love_god
Member
خلقت زن - شل سیلور استاین

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
نقل قول  
i_love_god
Member
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند !
نقل قول  
shamlo
Member
خداحافظ پل، سلام ماهی ها.
ناصر غیاثی - اولین داستان مینیمالی که خواندم.
نقل قول  
red flower
Pro Member
مرغ در دامم مرا پروانه ی پرواز نیست
در گلویم نغمه هست و رخصت آواز نیست
مهدی سهیلی


نکاتی درمورد داوری مینیمال نویسی:

1-متاسفانه تعداد معدودی از کاربران ب قول همکارم "دائم الپروفایل ساز" هستند.
2-همه ی ما میدانیم لایک های دریافتی در کتابناک بر اساس دوستی است.
3-تعدادی نیز اد لیستشان رقم های 500 ،600به بالا را نشان میدهد !
====>>>در نتیجه این کاربران لایک بیشتری را دریافت میکنند.
پس باید روشی برای داوری اتخاذ شود تا حق کاربرانی ک به تازگی عضو شده اند یا دوستان کمتری در لیستشان دارند ضایع نشود.
.............................................................................................................................................................................................................................................................................✄
پ.ن: این را کلی گفتم لطفا سوء تفاهم نشود منظورم شخص خاصی نیست.


نقل قول  
نقل قول از soheil100:
سالها قبل در شهری مردی پیش روانپزشک رفت.سخت خسته و غمگین بود.گفت:
.....
بیمار اهسته گفت:اما دکتر گاریبلدوای دلقک خودمم.


سپاس از نویسنده توانا سهیل عزیز که با نمونه هایی از داستانهای مینیمال ،غیر مستقیم آموزشی را شروع کرده اند که واقعا ارزشمند است.امید است دوستان داستانهای بیشتری در این صفحه بیاورند.
با توجه به فرصت باقیمانده تا 15 آذر از دوستان درخواست میشود برای جمع آوری آثار اطلاع رسانی کنند ....
سپاس.
نقل قول  
soheil100
Member
اینهم یک داستانک بسیار غیر معروف اما عوضش از یه نویسنده بسیار غیر معروف تر هستش:
سالها قبل در شهری مردی پیش روانپزشک رفت.سخت خسته و غمگین بود.گفت:
دکتر افسردگی به همه تنم چنگ انداخته و همه دنیا برام سیاه و سرده.دیگه هیچ چیزی منو خوشحال نمی کنه .در دیگی از غم غوطه ورم و امید به هیچ چیزی ندارم.
دکتر اونو معاینه کرد و جواب داد:
وضع روحیت خرابه و اونقدر وخیمه که هیچ دارویی واست فایده نداره.اما من یه روشی بلدم که تا حالا تونستم باهاش همه بیمارهایی مثل تورو معالجه کنم.توی سیرک بزرگ شهر دلقکی هست به اسم گاریبلدوا که هرکس برنامه هاش را ببینه از زور خنده می ترکه.ندیدم مردی افسرده باشه و بادیدن کارهاش حالش خوب نشه.برو پیشش.
بیمار آهسته گفت:اما دکتر گاریبلدوای دلقک خودمم.
نقل قول  
flashover
Member
نقل قول از Blindfold:
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!بسیار بسیار موثر...
نقل قول  
Blindfold
Member
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
نقل قول  
soheil100
Member
این یکی از داستانک های معروف به نام بد شانسی هستش نوشته الن مایر:
وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را بازکردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.

او گفت: «آقای فوجیما. شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید».

با ضعف پرسیدم :«من کجا هستم؟»

آن زن گفت :«در ناگازاکی»


نوشته ی آلان ای مایر

ترجمه گیتا گرگانی

..................


این دیدگاه در تاریخ 1392/08/10 توسط گیلدخت ویرایش شده است

نقل قول  
sinyasin
Member
باران برای پس فردا هم ببار من گریه هایم خشک شد دیگر.
نقل قول  
قوانین کتاب مجموعه داستانهای مینیمال نویسنده های کتابناکی :
1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.3- موضوع داستان آزاد میباشد4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال یک اثر میباشد.5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.6- طراحی جلد مجموعه نیز به صورت رقابتی است و طراحان میتوانند در این کتاب مشارکت داشته باشند.-7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..
خواهشمند است داستانها یا طرح جلد خود را به آدرس ای میل :
story1393@live.com
ارسال فرمایید.
سپاس.
نقل قول  
siawash110
Member
این پیشنهاد خیلی خوبی است ولی چون تمام داستان ها داخل یک مجموعه و کتاب قرار می گیرد فکر کنم امکان لایک کردن آسان نباشد مگر اینکه راه حلی برای این کار وجود داشته باشد . . . بدون شک نظر اکثریت ملاک خیلی خوبی است به کسی هم بر نمی خورد . . .
نقل قول  
killer137212
Member
نقل قول از siawash110:
یک پیشنهاد :

آیا امکانش هست بهترین داستانک های ارسالی ( از اول تا سوم ) توسط هیات داوران انتخاب و اعلام شود ؟

البته اگه توی ذوق بقیه می خوره نیازی به انجام این کار نیست ولی برای اینکه فضا رقابتی شود و شرکت کنندگان سعی کنند روی آثارشان بیشتر کار کنند این را گفتم . . . به هر حال نظر اساتید فن به خصوص آقای قلندر و قهاری و خانم افتخار زاده و . . . نیز شرط است . . .

این کار باعث ایجاد تفرقه خواهد شد،مخصوصا وقتى که هر کسى خود را استاد مى داند،ولى به نظرم در کل پیشنهاد خوبیست ولى بهتر است بهترین داستان ها از روى لایک هاى خواننده ها انتخاب شود،مثل کارى که قبلا هم انجام شده بود
نقل قول  
sagaro
Publisher
سیاوش عزیز، بی هرمداهنه و تعارفی شما خودصاحب نظرید، من درداستان نویسی شاگرددوستانی که نام بردی وشما وسهیل گرامی هستم. حتا بقول دوست عزیزوظریفی حجم کلافه گی درشعرم هم بیداد میکند.
نقل قول  
siawash110
Member
یک پیشنهاد :

آیا امکانش هست بهترین داستانک های ارسالي ( از اول تا سوم ) توسط هیات داوران انتخاب و اعلام شود ؟

البته اگه توی ذوق بقیه می خوره نیازی به انجام این کار نیست ولی برای اینکه فضا رقابتی شود و شرکت کنندگان سعی کنند روی آثارشان بیشتر کار کنند این را گفتم . . . به هر حال نظر اساتید فن به خصوص آقای قلندر و قهاری و خانم افتخار زاده و . . . نیز شرط است . . .
نقل قول  
killer137212
Member
سلام دوستان، بخش طرح جلد داستان هاى مینیمال هم قراره که رقابتى باشه،پس خواهش دارم از تمام دوستانِ گرافیکس،عکاس و نقاش(در هر سبکى)،که تمایل دارند،کارهاشون رو به این ایمیل بفرستند
story1393@live.com
نگران اسم کتاب هم نباشید،اسم کتاب مناسب با اثر شما انتخاب خواهد شد و هماهنگى خواهد داشت
اگه سوالى داشتید در این زمینه بپرسید
زمان تحویل اثار تا ١٥ اذر هست
نقل قول  
ای کاش هیچگاه نمیگفتیم :

ای کاش...!
نقل قول  
soheil100
Member
دوستان عزیز همونظور که محسن جان اشاره کرد فکر تهیه کار مشترک مینیمال بر اساس گسست سیاوش گرامی و پیشنهاد ایشون و دیگر دوستان شکل گرفت و هدف ارائه مجموعه ایی شامل داستانک (مینیمال)هستش(زیر 100کلمه) و نه داستان کوتاه.ضمن اونکه خطکش و کولیس واسه نوشتن مینیمال لازم نیست و محاسبات پیشرفته هم نمیخواد.به نظرم وقتتون را به جای اینکه صرف محاسبه تعداد کلماتش کنید بذارید روی موضوع تا مجموعه ایی منحصر به فرد ،کوبنده و ماندگار درست کنیم .
نقل قول  
درود

با توجه به سوالات مکرر دوستان در پیامهای خصوصی و کامنتها در مورد تعداد و نحوه شمارش کلمات عرض میشود که تعداد 100 کلمه متعادل و گاهی هم زیاد است!!
وقتی صحبت از کلمه میشود منظور هر لغت و یا ... است که بینش فاصله می افتد. دقیقا مانند بشمارش در آوردن کلمات در ورد. و چون شمارش کلمات در ورد بر پایه لغات انگلیسی است نحوه شمارش هم تغییر میکند. ...با ایتحال همان 100 کلمه از هر نوع کافیست.
دوستانی که با این نوع داستان نویسی آشنایی ندارند ولی میخواهند اثری ارایه کنند میتوانند بجز اینترنت از کتاب گسست نوشته نویسنده کتابناکی عزیز ،سیاوش حبیبی نیز بهره ببرند.

دوستان گرامی ،داستان مینیمال قوانین خود را دارد .اضافه یا کم کردن لغات ،کسی را نویسنده مینیمالیست نمیکند. لطفا چارچوبهای این سبک را مطالعه کنید.
منتظر آثار گرانبهای شما هستیم .

.
نقل قول  
sinyasin
Member
همه تون احمقید .

باور کنید .

هی میرید .

هی میاید .

با اون صورت های مسخره تون .

چیکار میکنید .

مثلا زندگی میکنید .

این اسمش زندگیه آخه وقتی بعد از این همه زجر آخرش من شما رو میخورم .

( سلام سوسیس )

(کجایی سوراخ موش )

(منم مورچه خوار)

mozhekname.mihanblog.com
نقل قول  
sagaro
Publisher

mohsen ghahari
Member VIP

لینک دایم ۱۳۹۲/۰۸/۰۵ - ۲۲:۰۸
با درود
نظر به اینکه تعدادی از دوستان بنده را قابل دانسته اند و در پیامهای خصوصی یا کامنتها درخواست جمع آوری دومین کتاب مشترک نویسندگان کتابناکی را در قالب مینیمال از بنده طلب کرده اند به اطلاع دوستان میرسانم قوانین داستانهای مینیمال به شرح زیر میباشد :
1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.3- موضوع داستان آزاد میباشد4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال یک اثر میباشد.5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.6- طراحی جلد مجموعه نیز در اولین فرصت به رقابت گذاشته خواهد شد.-7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..
خواهشمند است داستانهای خود را به آدرس ای میل :
story1393@live.com
ارسال فرمایید.
سپاس.
نقل قول  
Fkarimi70
Member
ی چیز تو اینترنت دیدم، و به نظرم نُرم ی داستان منیمال همون 300 کلمه باشه بهتره.البته نظر شخصیه!
لینک زیرو ببینین؛
www.momtaznews.com/جشنواره-داس...رگزار-م/

نقل قول  
budah
Member
کوتاه ترین دیالوگ دو نفر در حین دعوا
الف:*&&&^^
ب.%%%%
چون فحش چارواداری بود به صورت ای کلمات در میاد دیگه میکی ماوس و ماوسش در اومد
خلاقیت نویسنده اینگونه تراوش میکند و لاغیر
نقل قول  
siawash110
Member
و کوتاه ترین حقیقت تلخ و تاریخی ( در خصوص مغول ها ) :

آمدند و کشتند و سوختند و بردند و ویران کردند و نرفتند !

نقل قول  
red flower
Pro Member
نقل قول از سئورا شانل:
کوتاه ترین و زیبا ترین داستان مینیمالیستی:
ماند…!


چ رمانتیک
نقل قول  
کوتاه ترین و زیبا ترین داستان مینیمالیستی:
ماند…!
نقل قول  
اشی مشی
Member
کوتاه ترین داستان مینیمالیستی جهان در یک کلمه:
رفت....
نقل قول  
neb70
Member
نقل قول از soheil100:
در صورتی که هدف کار مشترک (داستانک کوتاه -مینیمال )باشه به نظرم صد کلمه کافیه.
زنگ تفریح:حتما می دونید کوتاهترین داستان تخیلی دنیا 12کلمه هستش:
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟
در ضمن مجدد از دوستان با ذوق و خوش سلیقه که قبول زحمت کردند تشکر می کنم.


و کوتاهترین داستان غیر تخیلی دنیا هم اینه:
مردی به دنیا آمد، زندگی کرد و مرد.
فقط 8 کلمه!
نقل قول  
soheil100
Member
در صورتی که هدف کار مشترک (داستانک کوتاه -مینیمال )باشه به نظرم صد کلمه کافیه.
زنگ تفریح:حتما می دونید کوتاهترین داستان تخیلی دنیا 12کلمه هستش:
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟
در ضمن مجدد از دوستان با ذوق و خوش سلیقه که قبول زحمت کردند تشکر می کنم.
نقل قول  
ft0parham
Member
دوستان عزیزم ایده بسیار عالی و قابل تحسین هستش و وقتی دیدم واقعا سرحال شدم
در صورت صلاح دید بقیه دوستان محدودیت صد کلمه برداشته و زیر عنوان داستان کوتاه باشد تا مینیمال. در اینصورت وسعت آثار و خلاقیت نویسندگان آماتوری مثل من بالا میره.
این البته نظر من هستش و فقط هم برای این که فکر میکنم این طوری دامنه مخاطب اثر بالا میره و استقبال میشه از برنامه.
نقل قول  
pypayam
Member
ولی فکر کنم 100 کلمه واقعا ً کوتاه باشه !!!!
نقل قول  
نقل قول از soheil100:
مرسی محسن جان و من با اجازت عین پیامت را واسه بقیه دوستان میفرستم


با سپاس از سهیل عزیز باید عرض کنم که بنده عضو کوچکی از مجموعه هستم...عمده کار را دوستان دیگر بر عهده خواهند داشت که هر کدام قسمتی را زحمت خواهند کشید که در مقدمه از همه قدر دانی خواهد شد...
اما از دوستان میخواهم که به نویسندگان کتابناکی یا دوستان دست به قلم این فراخوان را اطلاع دهند...
امیدوارم این مجموعه نیز مانند کتاب اول موفق باشد...
نقل قول  
soheil100
Member
مرسی محسن جان و من با اجازت عین پیامت را واسه بقیه دوستان میفرستم
نقل قول  
با درود
نظر به اینکه تعدادی از دوستان بنده را قابل دانسته اند و در پیامهای خصوصی یا کامنتها درخواست جمع آوری دومین کتاب مشترک نویسندگان کتابناکی را در قالب مینیمال از بنده طلب کرده اند به اطلاع دوستان میرسانم قوانین داستانهای مینیمال به شرح زیر میباشد :
1- اندازه هر داستان مینیمال بیش از 100 کلمه نباشد.2-دوستان متون خود را حتما مرور کنند تا با کمترین ایراد به تهیه کنندگان برسد.3- موضوع داستان آزاد میباشد4- هر نویسنده فقط مجاز به ارسال یک اثر میباشد.5- هر نویسنده اسم واقعی خود را همراه با لینک پروفایل و اسم پیشنهادی خود برای این مجموعه ارسال کند.6- طراحی جلد مجموعه نیز در اولین فرصت به رقابت گذاشته خواهد شد.-7-مهلت ارسال فقط تا 15 آذر ماه 1392میباشد.
با توجه به اینکه ارتباط گیری بین نویسندگان سخت و وقت گیر میباشد لطفا به دوستان خود اطلاع دهید..
خواهشمند است داستانهای خود را به آدرس ای میل :
story1393@live.com
ارسال فرمایید.
سپاس.
نقل قول  
soheil100
Member
دوستان عزیز.یه نگاهی به ساختار اجتماعی کتابناک بندازید.نوجوونهای ما دارند با شدت در مورد این که استاین خوشگل تره یا دارن شان با هم بحث می کنند.عده ایی در گیر این هستند که ادمیزاد را خدا خلق کرده یا الا بختکی یه جورایی یه هویی تولید شده.برخی دارند هم را محکوم می کنند به فراماسون بودن یا مرتجع بودن و بحث بر سر اینکه شصت سال قبل هیتلر مردم را سوزوند یا ایادی استکبار و صهیونیست جد و اباد هیتلر را.مابقی هم در کمال ارامش دارند شعر چت می کنند.فقط این ماییم که سه هفته طول کشیده هنوز مشخص نشد میشه یه کار مشترک مینی مال جور کرد یا نه.داوطلب اماده هم که داریم.پس منتظر چی هستید؟
نقل قول  
siawash110
Member
با تشکر از خانم افتخار زاده

خوب است همینجا شرایط ( نوع فونت و تعداد سطر و جمله و موضوع یا موضوعات را و آدرس ایمیل و . . . توضیح دهید تا دست به کار شویم )

نقل قول  
sahareft
Member
سلام به همه دوستان عزیز
کار مجموعه داستان مینیمال به کجا کشید؟
بنده از این تریبون اعلام آمادگی می کنم
اگر دوستان قابل بدانند من هم با کمال میل حاضرم برای جمع آوری آثار همکاری کنم
باشد که بشود و بماند...
نقل قول  
soheil100
Member
نویسنده خوش فکر ما با مهارت رابطه ایی بین چند قطعه اول ایجاد کرده بود که اگر تا انتها ادامه داشت ، کار بی نظیری میشد.
برخی قطعه ها با هوشمندی طراحی شده و جای افرین داره مثل:
-دوستت دارم
-من هم دوستت....
-اه ...لعنتی...دوباره جای حساس فیلم برق رفت.

اما در برخی قطعات هم کمی شعار زدگی ، کلیشه ایی بودن و رو بودن کار دیده میشه.
پایان مجموعه هم متناسب و عالی انتخاب شده و در کل گمان کنم با بازنگری در چند مورد جزیی ، مجموعه خواندنی تر بشه .در کل من لذت بردم .ممنون.
نقل قول  
siawash110
Member
قبول دارم ولی انسجام و وحدت ساختار یکی از مهمترین شاخصه های هر اثر هنری است ضمن اینکه این موضوعات بسیار گسترده و جهان شمول بوده و به جرات می توان گفت 80% معضلات فعلی تمام جهان را شامل می شوند . هدف شرط گذاری نبوده بلکه هدف انسجام بخشیدن و وحدت ساختار و حل مشکلی جهانی و دادن ایده و شاید دریافت مجوز برای چاپ باشد . . . با اینهمه اگر نظر اکثریت بر خلاف این بود چشم ما مطیعیم . . .
نقل قول  
soheil100
Member
نقل قول از siawash110:
فکر کنم کار کار آقای قهاری است که همیشه زحمت چنین کارهایی به گردن ایشان می افتد ! . . .

من پیشنهاد می کنم هر نفر سه قطعه کوتاه (‌خواه دیالوگ یا گفتگوی با خود یا شرح یک واقعه یا . . . ) بفرستد ولی تم و موضوع آثار ارسالی را از قبل معلوم و مشخص کنیم که 3 اثر ارسالی تحت 3 موضوع باشد .

پیشنهادهای من :

1- حفظ محیط زیست

2- آشتی و مهر و محبت میان اقوام ایرانی (‌ترک و لر و کرد ) و مذاهب ایرانی ( سنی و شیعه و یهودی و مسحی و . . . )

3- توصیف و اشاره ای در خصوص زشت بودن دروغ

از سنگ نبشته های داریوش : خدایا کشور مرا از شر دشمن ،‌خشکسالی و دروغ در امان نگاه دار !

این سه موضوع ، دغدغه های تاریخی این مرز و بوم است .

ضمنا : به احتمال فراوان سازمانها و ارگانهای دولتی در صورت جذاب بودن کتاب امکان چاپ آنرا فراهم می کنند . برای همین پیشاپیش از دوستان می خواهم سعی کنند مطالب خوب و جالب و فنی و . . . ارسال کنند . در یک کلام روی اثرشان کار کنند و وقت بگذارند .

در کمال احترام به عقیده من شرط گذاشتن واسه موضوع مینیمال موجب کاهش کارهای خلا قانه میشه.
نقل قول  
siawash110
Member
فکر کنم کار کار آقای قهاری است که همیشه زحمت چنین کارهایي به گردن ایشان می افتد ! . . .

من پیشنهاد می کنم هر نفر سه قطعه کوتاه (‌خواه دیالوگ یا گفتگوی با خود یا شرح یک واقعه یا . . . ) بفرستد ولی تم و موضوع آثار ارسالي را از قبل معلوم و مشخص کنیم که 3 اثر ارسالی تحت 3 موضوع باشد .

پیشنهادهای من :

1- حفظ محیط زیست

2- آشتی و مهر و محبت میان اقوام ایرانی (‌ترک و لر و کرد ) و مذاهب ایرانی ( سنی و شیعه و یهودی و مسحی و . . . )

3- توصیف و اشاره ای در خصوص زشت بودن دروغ

از سنگ نبشته های داریوش : خدایا کشور مرا از شر دشمن ،‌خشکسالی و دروغ در امان نگاه دار !

این سه موضوع ، دغدغه های تاریخی این مرز و بوم است .

ضمنا : به احتمال فراوان سازمانها و ارگانهاي دولتي در صورت جذاب بودن كتاب امكان چاپ آنرا فراهم مي كنند . براي همين پيشاپيش از دوستان مي خواهم سعي كنند مطالب خوب و جالب و فني و . . . ارسال كنند . در يك كلام روي اثرشان كار كنند و وقت بگذارند .
نقل قول  
persica1400
Member
جناب بیک پور ، سرکار خانم افتخارزاده ، جناب قهاری ، جناب حبیبی
گردآوردن مجموعه داستانک های دوستان علاقمند احتمالا جز به همت شما عزیزان صاحب نظر میسر نخواهد بود. لطفا قبول زحمت بفرمایید و در خصوص تعیین شاخص ها و ضوابط و دیگر جوانب امر گامی پیش گذارید ، هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند.
نقل قول  
soheil100
Member
دوروزه نمی تونم کتاب دانلود کنم و می نویسه خطای شماره 503.حالا این یعنی چی الله اعلم......از ما بهتران دانندو فعلا منتظرم تا این مشکل بر طرف بشه و برم سراغ گسست.اما پیشنهاد دوستان در مورد گرد آوری مجمو عه ایی شامل مینیمال ، عالیه .فقط یه گروه واسه انجام کار می خواد که من پایه ام.....
نقل قول  
sagaro
Publisher
ممنونم سیاوش جان از شما بابت شعربسیارزیبا و وزینتان درحق این ناسزاوار
نقل قول  
ft0parham
Member
من هم به عنوان عضو تازه وارد و کوچک با گردآوری آثار موافقم ، ازانجایی که مجموعه آثار قبلی حقیقتا به دلم نشست و خیلی دوست دارم آثارم را بالاخره از انباری خاک و شرم دربیارم
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
نقل قول از sahareft:
نقل قول از persica1400:
(نمی دانم جای گفتنش اینجا هست یا نه ، اما به گمانم بعد از چند تجربه کارهای مشترک در زمینه شعر و داستان بد نیست مجموعه ای از داستانک ها و مینی مال های دوستان علاقمند نیز در قالب دفتری مشترک گردآورده شود. حتی اگر محدود به همت همین چند دوست صاحب قلم گردد و البته بدقلمانی چون مرا نیز بد نمی آید در آن میانه نقش چرخ پنجم درشکه را بازی کنیم!)

بسیار پیشنهاد خوبی است


پیشنهاد خوبی است و امیدوارم عملی شود.
نقل قول  
siawash110
Member
ای روح قلندر مزن آتش به درونم

من کمتر از آنم که شما لطف نمودید

این روح شما بود که شد آینه در ما

این درد شما بود که با عشق سرودید

آن چیز که پیداست نمایانگر نور است

در اوج سیاهی سخن از نور شنودید. . .
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
کتاب رو مطالعه کردم و به واقع از آن لذت بردم.
انگار قطعه ایی از چند فیلم رو دیدم.
با ریتم و هیجان زیاد.
دقیقا میشه از این چندگانه ها داستانی نوشت .
واقعا بهتون تبریک میگم و امیدوارم که همچنان قلم رو در دستانتون محکم نگه دارید و به نوشتن ادامه بدید.
موفق باشید دوست گرامی
نقل قول  
sagaro
Publisher
مدت هاست در صدد بودم از سیاوش عزیز بابت صراحت و شجاعت قلمش و شخصیت متینش که در خاموشی آموزنده است ، حسب بضاعت اندکم تقدیر و تشکری توام با محبت و صمیمیت بکنم .
کم پیش می آید که از سروده های دست و پاشکسته ام راضی و خشنود باشم و به اصطلاح خستگی ام در برود پس ز مشاهده ی حاصل وضع حمل !! در میانشان این یکی را که فقط برای رضا و مانی عزیزم خوانده ام دوست دارم ، دوباره که می خوانمش حس میکنم هر چه در درون داشته ام بی خساست به بیرون تراوش کرده ام و آنچه دیده ام و امکانی برای تغییرش نداشته ام و آزارم داده در آن دمیده ام . با کمال احترام تقدیم میکنم به سیاوش عزیز :


هیچ

ماییم و وضوی تام و عالی
باذکر و سجود خشک و خالی
ماییم و دلی ز هم دریده
از دشنه ی تیز صد عقیده
ماییم و مصیبتی خریده
در اشک ندیده و شنیده
ماییم و دو گوش پر ز کینه
در پچ پچ حقد و آز سینه
ماییم و فراری از حقیقت
پاهای بریده از طریقت
ماییم که در فروع هر اصل
گم کرده چراغ روشن وصل
ما خویش به بره گی سپردیم
سرخی سر بریده دیدیم
دیدیم ولی نفس بریدیم
وز بع بع خود حماسه چیدیم
ماییم و حصار و دست و دیوار
خو کرده و از پرنده بی زار
ماییم و گلو سپرده نیزار
خاموش نشسته پشت سیگار
ما خویش سلاح ضد خویشی
ما دیده صلاح در خموشی
ماییم و سری که سرشکسته
بحریم ولی به گل نشسته
ما ریشه به دست خود فکندیم
تا دست به ریش هرزه بندیم
غافل ز حساب کرده ی خویش
اندازه گرفته قامت ریش
گه طعنه به اجنبی رسانده
گه وصله به داخلی نشانده
ماییم که سد محکم دل
بر رود نشسته بند مشکل
ما اوج خیال عیش و مستی
دردانه شده به ریش هستی
ماغرق توهم منیت
افتاده ز اسب آدمیت
از قافله مانده و پریشان
غافل زجهان و راه ایشان
ما خویش به خود جفا نموده
با گرگ بسا وفا نموده
ما کور به عیب و عار خویشیم
در بند مراسمات و کیشیم
ماییم که شوق عشق داریم
لیکن جگر خطر نداریم
ماییم که آرزو فراوان
هنگام عمل همیشه لنگان
ماکشته ی جنگ هیچ وپوچیم
درچله نشسته فکر کوچیم
ماییم که خون عاشقان را
درکاسه ی سر همی بنوشیم
ماییم که عاشق شقایق
ازبیخ زنیم سران عاشق
ماییم که زندگی بسوزیم
برجاده ی مرگ دیده دوزیم
مازنده کشان روح زنده
مانوحه کنان مرگ مرده
ماییم سرود مانده برلب
هذیان زده ازحرارت تب
ماییم عطوفت شکفته
خاموشی لب به دل نهفته
ماییم که داغ بحث وفحصیم
مکتب ننشسته حفظ درسیم
ما گریه کنان قبرخالی
یا خنده ز درد بی خیالی
ناکرده عمل توکل محض
پول نگرفته داده ایم قرض
ماییم غزل غزل ستایش
بر ساق وجود ، پیچ خواهش
ماییم و دریغ یک نوازش
برغنچه گلان باغ رویش
ماییم مدیحه ما سرایش
فرصت که گذشت،در همایش
ماییم که دست خویش بسته
در محبس ذهن خود نشسته
ماییم که با دلی شکسته
مایوس ز هر امید و خسته
چاقو شده و بریده دسته
بر پشت خودی ز کین نشسته
ماییم عقاب پر گشوده
بال و پر عجب را نچیده
از یاد ببرده حکمت خویش
اندیشه سپرده بر غم ریش
چون شیر به خود سپه شکن باش
فرزند خصال خویشتن باش
ماییم صعود و دست خالی
پرواز ولی همی زوالی
بس کن گله از شکایت من
کافیست همین حکایت من
ماییم نشان روشن روز
ماییم شبان آتش افروز
با اینکه بسی خموش وسردیم
چون دست دهدهمیشه مردیم
لابدسر ما به سروری هست
کین برسرما ستمگری هست
لابد که زمام لایقی مان
درقید حضوردیگری هست
بگذار دمی نفس برآریم
ازفکرت اینکه درچه کاریم
خاموش کن این خروس لولی
این بی محل فضول کولی
١٣/٦/٩٢ ١٢:٢٢


نقل قول  
sagaro
Publisher
هیچ نجاستی مثل جهل نیست - گاهی احساس می کنم که تمام وجودم قطعه ای از لجن مردابی بزرگ و متعفن شده ... - و می می ای که لولو برد!!!

بله ، برم توی تنهایی خودم ، یاد بگیرم که چطور حرف بزنم که کسی نرنجد ، منفعل باشم تا مجوز نشر بگیرم و جواز کسب و اجازه ی حشر . با داس و بیلچه بیفتم به جون این من لعنتی ، هی آقاهه تا حالا چندتا دل شکوندی به غفلت ؟! حق کیارو خوردی به رذالت ؟! به کیا کمک کردی با منت ؟! و از کیا رد شدی بی خجالت ؟! بعد از رفتن چند نفر خاک حسرت به سر ریختی ؟؟؟

باور کنیم همه یک روز رفتنی هستیم ، کوفت و زهر مار و ویروس و غده وسیله است .
من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چه قدر تب دارم
اندکی دوست روبرو با من
یک جهان دشنه از عقب دارم
در سرم درد های مرموزی است
مغزم از شعر مرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت
شاعر این شعر هم تومور شده است
من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر می گیرد؟
خط و خوط نوار مغزی گفت
فیل هم با سه غده می میرد - . - . - . - ------------
(علیرضا آذر)

کات - کات ، هممون گند زدیم به این زندگی
به قول دوست عزیزی : همه میگن گند زدن به زندگی ، خب کی زده ؟ فقط من ؟!!!
نقل قول  
sagaro
Publisher
چشم های اون چیزهای بدو خوب میبینه!اون هم بزرگ تر از اندازه واقعیشون !

خر کردن مردم چی ؟ حرام نیست !

درخت های توی حیاط رو ببر ، مشکلت حل میشه !


فقط می دانم که استبداد دشمن استعداد است ، همان استعداد جهل رسواکن . و آزادی حاصل استرداد ، استرداد حق انتخاب به خود مردم .

فقط حماقت نوع بشره که هیچ شکی توش نیست . ....... " آگاهی و محبت "

درس بگیرم از سیاوش عزیز : " برم توی تنهایی و خودم را بهتر ببینم ."

با رویاهایی که زیباتر از واقعیات کثیف اند . اما من همیشه دلم خواسته که کاری بکنم

و می آموزم از کتاب که ما اینیم : " دیگی که برای من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه ! "

نقل قول  
persica1400
Member
اگر دوستان موافق باشند در مهلتی مشخص هر دوستی که مایل است داستانک هایش را به یکی از دوستان داوطلب جهت گردآوری عرضه نماید . تعیین حجم کلمه ای داستانک ها و شمارگان قابل عرضه و دیگر ضوابط نیز با کاردانان و فن شناسان.
نقل قول  
sahareft
Member
نقل قول از persica1400:

(نمی دانم جای گفتنش اینجا هست یا نه ، اما به گمانم بعد از چند تجربه کارهای مشترک در زمینه شعر و داستان بد نیست مجموعه ای از داستانک ها و مینی مال های دوستان علاقمند نیز در قالب دفتری مشترک گردآورده شود. حتی اگر محدود به همت همین چند دوست صاحب قلم گردد و البته بدقلمانی چون مرا نیز بد نمی آید در آن میانه نقش چرخ پنجم درشکه را بازی کنیم!)


بسیار پیشنهاد خوبی است
نقل قول  
siawash110
Member
با سپاس از محبت دوستان عزیزم که تشویق آنها موجب دلگرمی و انتقاد آنها مایه بهبود آثار آینده من می شود . . .

به قول یکی از دوستان خارج رفته open می شوم ! و خیلی رک و راست می گویم تمام وجود من و تمام عشق و علاقه و هدف من خلاصه می شود در اینکه در حد خودم کاری کنم تا مردم کشورم ( و حتی سایر مردم جهان ) نسبت به یکدیگر عشق و محبت داشته باشند که اگر چنین شود سایر مشکلات آرام آرام حل خواهد شد . . .

دوستی دارم که 17 سال در خصوص ادیان مختلف تحقیق کرده بود . . . روزی به من گفت : آقای حبیبی خلاصه و چکیده و حرف اصلی تمامی ادیان این است :

آنچه برای خود می خواهی برای دیگران بخواه و آنچه برای خود نمی خواهی برای دیگران نیز مپسند . . .

و این امر میسر نمی شود جز در سایه عشق و محبت آگاهانه نسبت به همنوع . . .آنچه که متاسفانه روز به روز در ایران مادی گرا کمرنگ و کمرنگ تر شده و شک نکنید اگر روزی به نقطه اوج خود برسد فجایع بسیار بسیار تلخی را به بار خواهد آورد . . .

دوستان بیایید ما که اهل کتاب و مطالعه هستیم در همینجا به عنوان یک نقطه آغاز از خودما شروع کنیم . . . گرچه می پندارم چنین است و به عنوان مثال من هیچگاه به دوستان بسیار عزیز و خوب و نازنینم آقایان قهاری و خانم افتخار زاده به دیده حتی رقیب نگاه نکرده ام چه برسد به دیده مخالف یا دشمن . . . و این آن نقطه کلیدی است که امیدوارم سایر هموطنانم نیز به درک آن نایل آیند
( و اتفاقا وجود همین نکته میان ما باعث می شود روز به روز آثارمات قوی تر شود . . . شک نکنید . . . پس این نکته مهم اگر در سایر ابعاد اقتصادی فرهنگی و . . . نیز اعمال شود باعث رشد و پیشرفت کشور می شود )
نقل قول  
بی پرده بگم، لذت نبردم. ملغمه ای بود از یک سری دیالوگ.
نفهمیدم، بی آغاز بود و بی پایان و در میانه هم من چیزی نفهمیدم.

پ.ن: نافهمی من دلیلی بر کم ارزشی اثر نیست.
نقل قول  
فقط یک کلمه میگم:

عالی…!!!!!!

تبریک میگم دوست عزیز
نقل قول  
اشی مشی
Member
اون درختای توی حیاط رو ببر مشکلت حل میشه!!...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
می خام ازینجا برم..برم خارج
چرا؟
حالم ازین مردم به هم می خوره!
خوب برو شمال... یه ویلای دور افتاده
حالم توی تنهایی بیشتر به هم می خوره!
چرا؟
برای اینکه توی تنهایی آدم خودش رو بهتر می بینه!!!....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
* * * *
در زندگیِ عادی و روزمره ی همه ی ما هر لحظه یک سری اتفافات پیش می آید و در پی آنها دیالوگ هایی برقرار میشوند
اما این اتفافات و دیالوگ ها به سبب روزمره بودن به فراموشی و گاه به کلیشه ها سپرده میشوند...
غافل از اینکه همان " آن "ها و لحظه ها و گفتگو های فراموش شده هستند که کلّ را در ما و پیرامون ما تشکیل داده اند
و ما فراموششان می کنیم .....
و بعد به دنبال دلیل ِنباید های انجام شده ی خودمان در دیگران می گردیم....

مرسی سیاوش جان مثل همیشه مختصر و مفید

نقل قول  
خدمت شما سیاوش عزیز تبریک میگم........مجموعه ای زیبا و تأثیر گذار بود........همین امشب خواندم....روی آن تأمل کردم و لذت وافر بردم
سپاس از قلم شیوای شما
نقل قول  
persica1400
Member
ساده بود و بس تاثیر گذار . گویی ناگهان خود را میان چهارراهی می یابی و گوشهایت لحظاتی آن قدر توانایی شنودن می یابند تا همه ی نداهای اغلب ناخوشایند چهارسوی چون ضربات پیاپی پتکی بر سرت فرود آیند و تو مبهوت و سردرگم در آخر ترجیح می دهی همه چیز را کات کنی ، گوش هایت را با همه توان به دست بپوشانی و همان جا ، میانه چهارراه زانوی اندوه و کلافگی بغل زنی ، درمانده از جبر زنده بودن به بهانه زندگی ، در میان گندابی که گویی دیگر حتی به آب هفت دربا روشنی نخواهد یافت.
به قطعه 24 که رسیدم (گفتگوی شاگرد و استاد در باب آزادی و استبداد) دقایقی درنگ کردم و چون از آن گذشتم ناخواسته باز قدمی بازگشتم و دوباره این قطعه را مرور کردم و باز و باز. نمی دانم قرار گرفتن این قطعه همچون محوری دقیقا در نیمه ی شمارگان قطعات (24 از 47 قطعه) حساب شده بوده یا از سر اتفاق اما خوب می دانم محتوای این قطعه خود به تنهایی می تواند گویای چرایی بسیاری از پلیدی ها و نابهنجاری های اشاره شده در دیگر قطعات باشد. مواهب آزادی و مصائب استبداد.
آقای حبیبی ، سپاس که با قلم صریح و پرتوانت گریبان خواننده را می گیری و دقایقی سرش را به جبر به زبر این گنداب فرو می کنی تا ببیند و بداند و دست کم چندی از یاد نبرد که کجا و چگونه می زید.

(نمی دانم جای گفتنش اینجا هست یا نه ، اما به گمانم بعد از چند تجربه کارهای مشترک در زمینه شعر و داستان بد نیست مجموعه ای از داستانک ها و مینی مال های دوستان علاقمند نیز در قالب دفتری مشترک گردآورده شود. حتی اگر محدود به همت همین چند دوست صاحب قلم گردد و البته بدقلمانی چون مرا نیز بد نمی آید در آن میانه نقش چرخ پنجم درشکه را بازی کنیم!)
نقل قول  
sahareft
Member
تبریک سیاوش گرامی
این نوع دیالوگ نویسی بدون هیچ گونه شرح و توصیف که خودبخود فضا و مکان را در خلال گفتگو شکل می دهد بسیار برای من جذاب است. لذت بردم.
داستانها هر کدام حرف بسیاری در خود دارند و جملات بسیار آشنا هستند!!
از مقدمه پیدا است که هدف اصلی نویسنده دادن آگاهی و زدن تلنگری است. و موفق هم هست.
اما به نظر من حیف است که این همه خلاقیت و گونه گونی مطلب در یک بافت قدرتمندتر تنیده نشود.
من خیلی بیشتر لذت می بردم اگر به مانند چند داستان اول، کل داستانها با هم در ارتباط می بودند و با یک کلاف به ظاهر سردرگم مواجه می شدیم.
اما تاثیری که در شکل کنونی بر من می گذارد آنقدر قدرتمند و ماندنی نیست.
تلنگر کوچکی است در حالی که قلم شما توان زدن یک کشیده آبدار به صورت این اجتماع را دارد.
کشیده ای که حتم دارم در انتهای مسیری که در آن گام می زنید به زودی از شما خواهیم خورد و شاید بیدار شویم.
سپاس
نقل قول  
نقدی بر "گسست "
آیا یک نوول نویس میتواند یک مینیمالیست خوب هم باشد؟ این سوالی است که دوست دارم جواب آنرا نویسنده کتاب "گسست " به ما بدهد.

اما بنده به شکل باور نکردنی از این اتفاق شادم....یک مجموعه مینیمال از یک نویسنده ساده نویس به نام "سیاوش حبیبی". مجموعه ای که لازم نیست تا اواسط کتاب بروی و ببینی خبری نیست و رهایش کنی بلکه همان ابتدا در اوج ساده نویسی و دیالوگ که وجه مشترک تمام داستانهاست خواننده را جذب میکند . " گسست " آموزش داستان نویسی مینیمال است برای کسانی که میخواهند با این سبک داستانی و مدرن آشنا شوند. کوتاه و موجز...والبته با تعلیقی جذاب...
تبریک به نویسنده پر مایه سایت کتابناک جناب " سیاوش حبیبی " برای این اثر ارزنده که واقعا ارزش چاپ شدن یا در روزنامه قرار گرفتن را دارد...

داستان شماره 23

-دوﺳﺘﺖ دارم !
-ﻣﻦ ﻫﻢ دوﺳﺘﺖ...!
-اه . . .ﻟﻌﻨﺘﻲ . . .دوﺑﺎره ﺟﺎی ﺣﺴﺎس ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮق رﻓﺖ !!




..
.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You