Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم

سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم

سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم.

نمایشنامه در یک پرده

از متن کتاب:
روزی که سربلند کردم تا به خورشید لبخند بزنم، دیدم که آفتاب از کنارم می گریزد، دیدم که سایه ندارم. در میان مه، یا دود، یا اثیر، غرق شده ام. شاید هم حس می کردم که سبک شده ام. دیدم که سایه ندارم. رنگ از رخ خورشید پریده بود. دیوارها و خانه ها و خیابان ها، در رنگ زرد غم آوری می سوختند و بر باد می رفتند. ممن دریافتم که دستی بلند می خواهم تا نفیر قهقهه ام را - اگر به آسمان و به نزد کروییان رفته باشد - بازگردانم. خط چه باید کرد، که از شعاع مورب زرد خورشید جدا میشد، به چهره ام نشست. وقتی به الاح ورتم مشغول بودم، در آینه به خود خیره می شدم به کرم های خاکی فکر می کردم. وقتی که غروبها در خیابان ها در میهمانی ها، در سینماها و یا در هرجای دیگر با خوشبختی های پر رنگم، با قیودم، قدم می زدم، حس می کردم که در من چیزی می شکند که مرا قدمی از ایشان دور می کند. نه آن صداهای بچه گانه را می شنیدم، نه آن صدای پر اطمینان آسوده را. من، دست آنها را در دست می فشردم، اما می دانستم که میان ما کوه ها و دره ها و بیابان هاست. این، بیهودگی بود. آه من می دانستم که آینده ما را انتظار می کشد، آینده ای که بی گمان مصیبت بار خواهد بود. روزها و ماه ها و سال ها بر ما خواهد گذشت. نهال های کوچک شکننده، به درختان تناوری بدل خواهند گشت که هزاردست پر توان هم نمی تواند ریشه شان را از خاک بیرون کشد. خورشید، زرد پیوسته ی خود را خواهد تاباند و من هر روز صبح، در آیینه به کرم های خاکی خواهم اندیشید. کاغذهای روزی نامه ها سپیدتر و سپیدتر خواهند شد. خانه ی بزرگتری خواهم گرفت که از شهر دورتر باشد هر چند شبی یک بار با دوستان روزگار جوانی، در میخانه ای پرت و گمنام و رو به فروریختگی، چند جامی خواهم زد و پر افسوس به سیماهای جوانانی که از کنارم می گذرند، چشم خواهم دوخت. پشتی خمیده پیدا خواهم کرد و باید برای مطالعه آینگی بر چشم بگذارم غروبها در بالکن خانه خواهم نشست و به ازدحام پایان ناپذیر فزاینده، و به زرد در خون نشسته ی مرنده، نگاه خواهم کرد. گلوله اول را میان دو چشم دخترم خالی کردم. خواب بود و در خواب لبخند می زد. دای گلوله سری به خانه های همسایه زد و برگشت
و وقتی که پسرم با چشمان گشاده و دهان باز رو به من داشت، گلوله ی دوم را هم در گوش او خالی کردم. می خواست فرار کند. صدای گلوله، سری ببه خانه های همسایه زد و برگشت. نگاهش را به یاد دارم او چیزی نمی دانست. شاید می پرسید: چکار می خواهی بکنی؟ رو که برگرداندم، همسرم در چارچوبه ی در ایستاده بود، اما این، دستم را نلرزاندو دای گلوله، سری به خانه های همسایه زد و برگشت...

حق تکثیر: تلویزیون ملی ایران، 1348

» کتابناکهای مرتبط:
و من آنگاه خواهم گفت
وصال در وادی هفتم
چرا به سلام آقای ص.ص. م پاسخ نمی گویید

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 1 مگابایت
دریافت ها: 1764
تعداد صفحات: 43
4.4 / 5
با 215 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 14
۱۳۸۷/۰۲/۰۳


پاسخنگارش دیدگاه
hanieh
مدير ارشد
نسخه ی با کیفیت بهتر جایگزین شد.
نقل قول  
mogh1349
Member
واقعاً عالی بود. از زحمت شما و دوستان که آثار نایاب زنده یاد عباس نعلبندیان را از این طریق در اختیار عموم گداشتند سپاس و تشکر فراوان را دارم.
نقل قول  
neda300
Member
چرا در داستانهای ایشون صندلی،صدا و...با سین نوشته شده؟
نقل قول  
jali shariati
Member
سپاس بیکران از شما که آثار بزرگ مرد گمنام را در این سایت به ارمغان گذاشتید.
نقل قول  
عجـــــــــــــــــــــب

تا چند سال پیش که من یادم می آید صندلی را می گذاشتند کنار پنجره، اما انگار الان دیگر سندلی را هم می گذارند...
نقل قول  
aramjavid
Member
چرا "پوف" و"پژوهشی ژرف و..." رو هم نمی ذارین؟
نقل قول  
khandagh
Member
کتاب خیلی عالی ای بود
نقل قول  
ashoozartosht
Member
نعلبندیان بدون شک یک شاخص در ادبیات ما مخصوصا ادب نمایشی ست .واقعا ممنون که تعدادی از کاراشو در دسترس گذاشتین.گر چه این مرد بزرگ هیچگاه اون جایگاهی که حقش بود و لیاقتش بود از جامعه اش ندید. روحش قرین آرامش از شمام بی نهایت ممنون.
نقل قول  
tan tan
Member
ایول خیلی خوبه ادامه بدین اره
نقل قول  
sanay
Member
میسی همشو دانلود کردم می خونمممممممممممممممممممممممممممممممممم مم
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You